شعرهایی از ﺳﻌﻴﺪ ﺟﻬﺎﻥﭘﻮﻻﺩ

نویسنده : ﺳﻌﻴﺪ ﺟﻬﺎﻥﭘﻮﻻﺩ
تاریخ ارسال : بیست و پنجم خرداد ماه ١٣٩۵


هرمز

جفت شاخ ﻣﻲرود
  روی ترمز/ هرمز
    ﺗﻨﮓش گرفت
ول داد، تنگه را
   به امان خدا
هنوز زیپ دهانش را
   بالا نکشیده بود
  سوت خمپاﺭﻩیی خورد
   درست
  پشت خاکریز
ﻟﺘﻪهای خون منتشر
و تخم چشم... ماسید
 روی ﺷﻴﺸﻪی جلوی جیپ



از گردﻧﻪهای البرز میانی
  باز که ﻣﻲگشتم
 یک ﭘﺎﻱم/ روی دوشم بود
کوﻟﻪام
 پر از هوای کوهستان
که بویینگی...
 دهان آسمان را جر داد
دوباره سرم برگشت
 مثل جغدی
   صدوهشتاد درجه
چند صد پا پاﻳﻴﻦتر
  از سطح دریا
  روی پل
آتشپاره و دود...
غیض ِ کلمه کلمه
خمپاره و تن تن
   سلاخی شده...
ﻟﺘﻪهای خون خون جنون
 دلمه بسته...!!


جفت شاخ رفت
 روی ترمز/ هرمز
ﺗﻨﮓش گرفت
ول داد تنگه را
    به امان خدا
و زنی با چادری عربی
در میان آتش و دود و
 سرفه های مکرر تیرباره
دو دسته شاخ نخل را
  به هوا داد و
  جیغ زد ...
( _ بازم!! خواب بد دیدی؟؟
بلور سرد نمک
روی پیشاﻧﻲم را
 با گوﺷﻪی چادر نمازش
    پاک کرد
و کاﺳﻪی آب
دو چشم مضطربم
و صورت «هرمز»_
که شکل جوانی ﻋﻜﺲها
 در قاب بود
چقدر دور بود...
    مانده بود...
بوی نا ﻣﻲداد
   خاطرات له شده در من...)



صعود نه بلند است
سقوط نه در اعماق
کنار ﺗﻨﮕﻪی هرمز
روی سطح آسفالت
   روی پل
  مانده ام
با پایی که روی دوشم
    سنگینی ﻣﻲکند
و کوﻟﻪام
که پر از هوای کوهستان
پر از هوای البرز میاﻧﻲست



لومپن

_ من لوﻣﭙﻦم !!
       بمب نیستم که
یا مرد
   که بخواهم
از دهان کوهی منفجر شوم
( _ هی !!
سی چی اسمت رو
       گذاﺷﺘﻪیی زن... هااا...؟؟
حالا که قراره زیر تیغ برم...)
و غازهای وحشی
    از ﺑﺸﻘﺎﺏها
   به پنجره
      به خیابان پرت شدند
خیابان،
       شلوغش را برداشت
گذاشت میان گفتگوهای ما
   _ تو و من...!!
_ من لوﻣﭙﻦم!!
   بمب نیستم که
یا مرد
که بخواهم
   از دهان کوهی منفجر شوم

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :