در سوگ حبیب الله قلیش لی
سید حمید شریف نیا

نویسنده : سید حمید شریف نیا
تاریخ ارسال : هجدهم خرداد ماه ١٣٩۵


بعونک یا لطیف

- سید حمید شریف نیا :

می مانی و خبرت می کنند که گویی مانده ای که بشوی و هی بکوبند با مرگ، که مرگ عزیزی، حبیبی و یا هرچه دیگر نمی شنوی اش و نمی بینی اش. می پذیری لال بنشینی و تلخ سر کنی. حبیب هم رفت. شاعری عزیز بود و و مومنی صادق. اهمیت حبیب قلیش لی برای هیچ کس پوشیده نیست که حبیب پوشیده بود و نجیب. هر آنکه حتی یک بار هم دیده بودش می توانست دلیل کافی برای دلتنگی اش داشته باشد.
حضور تن، همه، به تمامی
تمام می کند، همه های این روبری تو را
که با من تن می زند
درون سایه های بی تشویش
سایه در سایه می آمیزد
یک سایه کوتاه از بلندای غرور
در آزرم تشویش های آهسته
ناشناخته هایت قامت آرزوها
من تا آمدنت که پیش من است
یک جهان اندیشه می شوم... (حبیب قلیش لی)
شعر حبیب از دهه سی به طور رسمی و در مطبوعات وزین ادبی دوران خود، منتشر می شود و در ابتدای دهه چهل به اوج شکوفایی می رسد. از همان شعرها می توان به روشنی دریافت که شعری ریشه دار است. شعری که در زمان خودش زاییده می شود بی تاثیر از زمانه ی اطراف اش نیست. روندی که تا شعرهای اخیر شاعر ادامه می یابد. شعری که در زمان خودش نوعی طغیان و اعتراض محسوب می شود. طنز تلخی که در یاس و بردباری، آری بردباری، در شعر آن دوران یعنی دهه سی مرسوم می شود و حبیب نیز به خوبی این ویژگی را در شعرهایش نشان می دهد. دایره واژگانی حبیب به دقت انتخاب می شود به طوری که طغیان، یاس، بردباری و طنز تلخ اش نمود بارزی داشته باشد:
حصار کوهساران دشت‌ها را پاسداری کرد
غرور قلّه بیم دشتبان را برد
و دهقان از سرآسودگی خوابید
* * *
به بهت کشتزاران آفتی بی باک روی آورد
گرازان تن به فرش دشت سائیدند
و دست خوشه ها از دانه خالی ماند
* * *
نهیب کوهساران در نشیب دره تنها ماند
هراس دشتبان او را بسوی کومه راهی شد
و دهقان از پریشان خوابهای خویش حیرت کرد (1333)

شروع این شعر مرا یاد متن تاریخ بیهقی انداخت: " فرمود تا آن حصار با زمین پست کردند تا بیش هیچ مفسدی آنجا ماوی نسازد". بهت و ناباوری شاعر که ماحصل دوران زیستی شاعر است، تصویری به ظاهر آرامی ارائه می دهد که هر مخاطب هوشمندی به نیکی درمی یابد این تصویر آرام طنز تلخی را در خود نطفه بسته. چهار واژه ی ابتدایی شعر (حصار/ کوهساران/ دشت/ پاسداری) آبستن حادثه ای است و این باروری در درون و ذات واژگان انتخابی شاعر است. در سطر دوم نیز هوشمندانه برای تاکید بیشتر بر بلندی و استواری کوهساران، ترکیب "غرور قله" را می آورد که بیشتر و بیشتر تاکید کند همه چیز امن و امان است و دهقان در خواب غفلت فرو رفته.
در اپیزود دوم؛ آرامش دشت به آرامی در حال ورق خوردن است. دیگر خبری از غرور و قله نیست. واژگانی چون آفت/ بهت/ خالی به خوبی نقش خود را ایفا می کنند و پرده دوم را تبدیل به پرده "تهی" می کند. نشان تلخی و یاس و در دو پرده نمایان شده. تلکیف کاملا مشخص است: گرازان تن به فرشِ دشت سائیدند/ دیگر شکی باقی نمی ماند که خوشه هایی که امید دهقان بودند خالی از هر امیدی است و حصار کوهساران چیز جز یک غرور بی جا نبود. آفتی بی باک بر تن گرازان بود و گرازان هیچ رحمی نکردند و خوابِ دهقان ساده را که به امید حصاری کوهساران بود، اشفته نکرد. آفت بی باک، آمد، مالید و له کرد و رفت.
پرده سوم؛ چه پرده ی غم انگیزی است. حبیب قلیش لی، در این شعر چه برخورد هوشمندانه ای با واژه دارد. گویی تک تک کلمات بخشی از وجود خود است که از خود جدا می کند و در جای صحیح خود قرار می دهد. تمام واژگانش نبض دارد. با چه نجابتی و خشمی، چه یاس و اندوهی، پرده آخر را تمام کند. دهقان هراسناک از نهیب کوهساران، که دهانی به قدر یک دره گشوده است، بیمناک به کومه ی جنگلی خود می خزد و حیرتی بهت آلود از این سادگی بر تن می کند.
نباید از خاطر برد که این شعر در دهه سی نوشته می شود. یعنی بعد از کودتای 28 مرداد که یاسی خشم آلود و تلخ بر روشنفکران سیطره می اندازد.
تقریبا یازده سال بعد شاعر شعری می نویسد با عنوان غریب خاکی (1344):
(صفای صافی من چون کبوتر چاهی/ میان حادثه باد پر زد و گم شد / و ذهن مخملی دستهای من گویی/ خیال خاکیش اندیشه شقایق داشت / و قاب قرنيه از اعتماد خالی ماند / و باد بود که میراند/ بر امتداد تنم مثل طیفهای تبلور
* * *
کجاوه تن من راکب تکیده مغموم / سلاله های غمم از تبار غربت بود / کجاست منزل لیلی / غریب خاکیش اینک/ میان بادیه، از اعتماد خاک ترسان است / و بند بند دلش، در روان شن جاری است)؛
تقریبا هفت سال بعد شعر با ویرایش جدید توسط شاعر برای مجله فردوسی فرستاده می شود و در  11 دی ماه 1351 منتشر می شود به نام "صفای گم کرده" در هشت بند:
(صفای صافی من چون کبوتر چاهی/ میان حادثه ی باد /پر زد و/ گم شد./ کجاست منزل لیلی؟/ غریب خاکی دیوانه / میان بادیه از باد می ترسد / و بندبند دلش در روان شن خاریست).


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :