شعرهایی از زهرا زمان

نویسنده : زهرا زمان
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵


عنوان شعر می تواند یک تصویر باشد؟ یک انحنا، چیزی شبیه به پاشویه که اکنون در تختِ جمشید حفاظت شود

 

تا به حال

حوضچه ی خشک سُرمه را

در سرداب شکافِ کهنه ی یک کوه دیده ای؟

همان که دستی ناتوان

گِردشان

دو شیارِ کوچک آب رو بریده است

چشمانِ تو

اینگونه اند

و یکصد مزرعه را آنجا

تنها سبدی ست

به پهلو افتاده

روز از پی روز بر می آید

کلمات به درونِ خود باز گشته اند

کلمات گریخته اند

و تو خود را ببوسی

در انزوای تنت

 

زمانی می خواستم بیابمت

به اشاره ای

گویی صفحه ی دلخواه

که به روبان کتابی باز یابی

اینجا اما دیدار با تو

در بی قرارِ زمان ها می فرساید

و زنان مرده مرا خفته بر میخکی

شاد از نخستین شکوفه اش

به ترکیباتِ محلیِ تلخ افزودند

کلمات به درون خود بازگشته اند

کلمات گریخته اند

با خودت چه می کنی

درونِ پوست؟

 

زمان

 

گفتی؛

مرا جمع نبند دختر!

که هوا بوی دَم کرده ی هزارگیاه

و هفت داروی اساطیریِ پُر خطا ندهد،

نوشتن را کنار بگذار

تا آن هنگام

که زیبایی و جوانیِ تو

رخت بربندد

و حرکات ظریف و کوچکت

که شعشه ای دارند سرخ

همچون آبی

بر گذرگاهِ حاشیه یِ زمین های برنج

فرو ریزد

تا گلی زرد رنگ برویانند،

آن زمان بنویس

چنان رایحه ی

سراپا ایستاده در آب های جوشِ

برگ های چای.

همچون دیواری که فرو ریزند

تا سنگ ها

به کاری دگر گیرند.

اما برآنم من

به تو نشان دهم

چگونه زیبا خواهم ماند

دمی که بر نشانه های نگارش فارسی فرود آیم

تا با جزییاتِ قوانینِ اسب سواری شهرهای نخست

دیگر بار رسمشان سازم

نشانه ی ترس

خوشبختی

تیرکِ لمس تو

باید نصب شود

آنجا که زمان

چون آثارِ سرانگشتت

بر استکانِ چایخانه بنشیند،

و آن دقایقِ شیرین

که از چهارسو بر ما وزید

گِرد خواهم آورد

همچون دانه های تسبیح

بر نخی ابریشمین

 

 

با تو عبور از گذری...

 

هنگامی که راه جویی

به سوی من

درخششِ عطری برخاسته را مانی

از باغچه های آب زده ی رُز

که با دسته های مُعطرِ گِرد کرده

رهسپار آید

بگذار بر دیدگانت نَهم گُل شِبِت

در آن گذر که پنجره اش را

صدها سال پس از آخرین گشودنش

با من می نگری؛

آیا تصور می کنی نشستِ دست تو بر قلیله ی چوب را باز پس

نخواهم گرفت

دمی که درگاهِ خسته به دستانِ تو می تِکَد؟

چه زیباست با تو عبور از گذری،

کوچه ای، معبری...

آنجا که گندم بوی دهند

پشتِ دیوارها

دکانی برافراشته در حاشیه ی خانه ای

حیاطی گشوده در حیاطی دگر

درونِ سفره ای

ته دیگ ها

به کشک،گردو، دارچین و عسل!

تنورِ نان پزِ خاموش گشته به مشتی آب...

چه زیباست با تو عبور از گذری

کوچه ای، معبری

همچون آب گوجه سبزها

که راه به شیرفلکه ی جنگلی جوید

آن زمان که دستانِ من

از النگوهای تراشیده به شاخه ها گذشته اند

تا دستِ تو را بگیرند


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :