شعرهایی از ساناز مصدق

نویسنده : ساناز مصدق
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵


1

نامرئی، انگار رد شوی از من

کمی دست بماند دور گردنم

شل شود طناب و کمی کمتر بمیرم

 

یک پایم مانده در گلدان

سیلِ خورشید است و خاک

خشک، کمی کمتر بشوم شاید

 

کمی کرم که خاکم را به هم بزنند

کمی در حفره ی چشم

کمی کرم که زنده ام کنند و بپوسانند

 

 نامرئی، انگار رد شدی از من

کمی پا جامانده بر چار پایه

شل می شود طناب و کمی کمتر...

 

کمی بر چارپایه

کمی در گلدان

کمی کرم که مجابم کنند

تا کجا میتوانم مرده باشم

 

2

لج کرده راه و خودش را جمع

افتاده بر هم

رد پای رفت و برگشت

خدا کند و دست ها منطبق نشوند

خدا کند و نفس ها...

چهارده است و ماه نور را دور می زند

دوازده است و ساعت خودش را

تف سربالاست

که هر چه دور می شوی

می افتد صدات بر دهانم

خدا کند و دهان ها...

دهان ها که مدام خم می شوند

دهان ها که در دایره گرفتارند

قفل بزنم بر دایره که تکثیر نشود

که جهان را بر ندارد

که رفتنی بکَند، برود

چشم سبک شود از ساعت و

گوش از جاز و بیات و اذان

خدا کند و دایره در نطفه بمیرد:

دست که دُور نمی زند گردنی را

رها، روی آب می ایستد

 

3

دهان به دهان می گرد

 هر چه بیشتر پا بخورد

تازه تر می شود صدا

سینه به سینه

مومیایی می شود مشت

و عددِ دو

در تکرر انگشت ها

پیروزتر

 

برای خوابی راحت

یک رفت و برگشت مسلسل کافیست

افسوس

دهان و مشت و انگشت ها «خاک زی» اند

 زمین، در تکرار جنازه جوان می شود

نمیبینی مگر؟!

این گور

هنوز نفس می کشد و

آن دیوار

جسدش هم پوسیده است


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :