ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﻲ اﺯ ﻋﻠﻲ اﺧﻮاﻥ

نویسنده : ﻋﻠﻲ اﺧﻮاﻥ
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵


1

گرگ کوچک از دنیا ﻣﻲترسد

و حتی از این

کبوترها ﻣﻲترسد

و گرگ کوچک

در لاﺑﻪلای درختها خزیده

دنیا ندیده

و تو

پسر ﺑﭽﻪای تنهایی

با شرﻳﺎﻥهایی از خون پر

و ﺩﺳﺖهایی از خون پر

و ﭼﺸﻢهایی از خون پر

که قدر باغی از بی باکی

فواﺭﻩهای زیبا دارد

 

2

فداکس

 

مثل ناﻣﻪای شرمنده

که تنها

بر سینه

دو قطره اشک کوچک دارد

کلمات از من گریخته دارم برات

زشت و لنگ و ﭘﺘﻲپا

همانﮔﻮﻧﻪای که

دوستم نداری

 

مثل ناﻣﻪای شرمنده

با دوخط ساﺩﻩی لرزان بر پشتم

که شهر توست

خیابان توست

کوﭼﻪی توست

و پلاک خاﻧﻪات

 

مثل ناﻣﻪای سبک

که از نبود کلمات

رنج ﻣﻲبرد

و اما رنجور

شیارهای خط آبی را

برایت آورده

 

مثل ناﻣﻪای دارم

از سکوت آنچه باید

سخن بگوید

اﻓﺴﻮﺱام

 

3

هم برفی که بر دشت باریده

هم خرگوش لرزانی که در برف

هم گرگ ﺑﻲخیال جنگاور

هم درخت مداوم  طوری زیباست

زمستان آمریکاست

یک دسته گوزن ابله درش

سرﻣﻲخورد بر یخ دریاچه

زخم ﻣﻲشود از زانو

و صبر ﻣﻲکند برای گرگ سرنوﺷﺖاش

در شب

 

4

نادان ﻣﻲروم از دنیا

نادان و زیبا

زیرا که اﺳﺐهای دونده در باران ناﺩاﻥاند

زیرا که آسمان که ﻣﻲبارد بر جهان نادان است

زیرا که پرواﻧﻪها چاﺭﻩای جز

ادامه بر نادان ندارد

نادان ﻣﻲروم از دنیا زیرا نا

دانی هم قسمت من از دانایی است

 

5

گرگ از صحنه راضی نیست

احساس ترسناکی

به ﺯﻥهای دهکده ﻣﻲگوید

گلوی برﻳﺪﻩی مردها

برای ﮔﺮﮒهای توی جعده کافی نیست

و لرزش هراسان پیرمردهای دور آتش

آنﻫﺎ را

 

ﮔﺮﮒها ﻋﻂﺸﺎﻥاند

و با ﭼﺸﻢﻫﺎی نارنجی

آهسته

دور خانه ﻣﻲگردند

 

- ﺑﭽﻪهای توی گهواره را ساکت کن مادر

ﺑﭽﻪهای جهان را ساکت کن

ﮔﺮﮒها دارند

بین ﻣﻼﻓﻪها

دنبال بچه ﻣﻲگردند

 

6

و سیبی تپنده را

که شبیه قلب بزهاست

از توی سینه درآوردن

و انداختن در دریا

و روی اجاق

مرهم و دانه ریختن

و رفتن با دود

بیرون آشپزخانه

توی دنیا

منتشر شدن

نفس کشیده شدن

و عقل مرﺩﻡها را

به آتش کشیدن

 

شاعری آسان است

شاعری

بسیار

کار ساده ای است

 

7

شانه هاید

 

نمازش را تا ته خواند

و اشک ﭼﺸﻢﻫﺎش را

 با شاﻧﻪهای من

پاک کرد

بعد از من پرسید

"جهان قشنگ بود

پرنده داشت

معجزات بسیاری

کاملن ممکن بود

من لباسﻫﺎی زیبایم را ﻣﻲپوشیدم

و دلم برای نماز

تعقیبات کامل داشت

تازه ریش داشتم

و تازه مد نبود ریش

و تازه زن نداشتم

احتلام نداشتم

و جهان برایم ﺑﻲنهایت زیبا بود"

و گفت

"یادش بخیر

چقدر شاﻧﻪﻫﺎﻳﺖ زیبا بود

چقدر من ﺷﺐﻫﺎ

روی شاﻧﻪﻫﺎﻳﺖ

گریه ﻣﻲکردم"

و گفت

"حالت را ندارم دیگر

جهانم عوض شده

و معنی ندارد

که آدم

بدون ارتباط آنﻃﻮﺭی

- که من آمادگی ندارم

گرچه تو

آدم خوبی هستی-

سرش را

روی شاﻧﻪﻫﺎﻳﺖ بگذارد"

 

نوار هایده گذاشت

درباره ی دوا و مستی و اﻳﻦﻫﺎ

و هر وقتی رفت

صداش هنوز

از توی کوچه ﻣﻲآمد

 

8

سرﻣﻪای کشیده طور خیلی محسوسی

تمام ﭼﺸﻢﻫﺎش را

و هر چه از من بگیرد

غالبن غصبی است

افعی ﺧﻄدار

نگاه ﻣﻲکند و ﻣﻲگذرد هربار

لای ﺑﺮﮒها

و خط باریک نازکی از درد

روی خاک باران دیده

جا ﻣﻲگذارد


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :