داستانی از تیا اوبرت
ترجمه: سعید یعقوبی

نویسنده : تیا اوبرت
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


تیا اوبرت
ترجمه: سعید یعقوبی

 

تیا اوبرت در 30 سپتامبر 1985 در بلگراد یوگسلاوی بدنیا آمد. تا سال 1992 در همانجا با مادرش و دربزرگ و مادربزرگ مادری اش زندگی کرد.وقتی جنگ در یوگسلاوی شروع شد ، اوبرت و خانواده اش به قبرس و پس از آن به اقتضای شغل پدربزرگش به قاهره در مصر نقل مکان کردند. بعدها تیا و مادرش مقیم آمریکا شدند.
در سال 2006 پدربزرگش در گذشت و قبل از آن در بستر مرگ از تیا خواست که با نام مستعار اوبرت بنویسد.پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه جنوب کالیفرنیا ، اوبرت در سال 2009 مدرک MFA  را از  دانشگاه کورنل دریافت کرد. او در حال حاضر در ایتاکای نیویورک زندگی می کند. مطلب فوق در تاریخ 13 ژوئن 2011 در نیویورکر از او منتشر شده است.

 

محرمانه دبیرستان

دختربچه‌ی سرتقی بودم. بلند قد ، شرور و مثل افراد دیگر خانواده ، شدیداً نزدیک بین. برعکس شرایطی که نزدیکانم در سن و سال نوجوانی داشتند ، من از سه سالگی عینک می زدم. موقعی که ده سالم شد وضعیت بیناییم به قدری افتضاح شده بود که چشم پزشکم پیش بینی جالبی برای میانسالی داشت. او حدس میزد تا آن موقع باید یک دوربین دوچشمی را با سیم به چشمانم ببندم! (خوشبختانه این موضوع پیش بینی شده بود ؛ بنابراین بدنم خودش را از قبل با آن تطبیق داده بود!) من دندانهای جلویی پدربزرگم را به ارث برده بودم . پدربزرگ با آن دندانها موقع دهن دره مهربان و لاغرتر به نظر می رسید اما دندانهای من موقع صحبت مزاحمم میشدند و تقریبا شبیه بیماران روانی حرف میزدم. در ضمن من فاقد دندانهای نیش فوقانی بودم، چرا که اصلا درنیامده بودند. علاوه بر این واقعیت که مادر و مادربزرگ من – علی رغم اینکه زنان خیلی مدگرا و خوش سلیقه ای هستند- به عدد هشت ایمان داشتند.منظورم این است که واقعاً اعتقاد داشتند ، و درست مثل سال 1995 به من لباس می پوشاندند: زرد فسفری و نارنجی مد روز بود و بستن هد بند هم واجب بود. من مجبور بودم هرجا که میخواستم بروم یک زیرپوش کتانی سفیدرنگ تنم باشد ، مبادا از آن سرماهای خطرناکی بخورم که به قول پیشاهنگهای یوگسلاو اغلب باعث مرگ ناگهانی می شود. اما چون در سلسله مراتب اجتماعی مدرسه ، افراد شبیه در معرض سخت ترین فحشها و توهینها قرار داشتند تصمیم گرفتم نویسنده شوم.
این حقیقت – یعنی نویسندگی- که من به محض ورود به دبیرستان آنرا جار زدم ، نکته قابل توجهی برای خوشحالی آن دسته از افرادی شد که جریانهای اجتماعی را دیکته می کردند. من به قدری طبیعی در اولین روز حضورم در مدرسه این مساله را عنوان می کردم تو گویی دارم نامم را معرفی می کنم ، بخاطر اینکه این موضوع بخشی از تصویری بود که از شخصیت خودم داشتم ، شبیه همان تصویری که از نفس کشیدن یا خوابیدن خودم داشتم ؛ این مساله که من باید عشقم به نوشتن را پنهان کنم هیچوقت برایم رخ نداد، و همین موضوع باعث شد مرا – به جای چهارچشم درب و داغون- خانم نزدیک بین صدا بزنند.
" هی ، تو الان هم داری می نویسی؟" جمله ای بود که ممکن بود موقع بستن بند کفشم یا ایستادن توی صف غذا بشنوم. تنها چیزی که من در مقام ضد حمله می توانستم به آنها بگویم ، فقدان نیروی تخیل آنها بود. با اینکه یادم می آید یکبار دختری در جواب به من گفت :  خفه شو! من در همه لحظه ها دارم تخیل می کنم!
زمانی که به دبیرستان رفتم ، یاد گرفتم که در مورد فاش کردن رویاهایم محتاط تر باشم. من داستانهای ماجراجویانه می خواندم – و بنابراین می نوشتم- . اینها مال قبل از آشنایی ام با آیساک دینزن (1) و میخاییل بولگاکف(2)است ، قبل از اینکه ارنست همینگوی (3) یا تی کوراگسان بویل(4) بخوانم ، یعنی قبل از زمانی که چیزی بخوانم و واقعا در آن غرق شوم. آن وقتها که می نوشتم مضطرب می شدم و مغز نوجوانم فقط در حاشیه جمله ها حرکت می کرد. من صفحات سفید را با صحنه های عاشقانه پر می کردم با زرق و برق خیره کننده ، چرخاندن شمشیرها ، قربانیان فداکار، و طعمه های پیشکش شده برای اژدها. برای تمام روز به داستانها فکر می کردم و سه یا چهار داستان را همزمان در ذهنم پیش می بردم. در نهایت شکست میخوردم و جریان را با یکی از دوستانم مطرح می کردم. خیلی تعجب کردم وقتی یکی از آنها خواست دست نوشته هایم را ببیند.
هنوز هیجان عصبی اولین شکست در یادم مانده است. یادم هست که چطور نوشته هایم روی کاغذ های تمیز و تا نشده و گیره خورده مرتب ، توی دهان کوله پشتی دوستم سر خورد. همینطور دو روز بعدش یادم می آید، که چطور نوشته هایم توسط یک نفر دیگر یعنی دختری که ازش متنفر بودم دست به دست میشد و چطور جمله هایی که ساعتها برای نوشتن آنها وقت گذاشته بودم به آن صورت مسخره از دهان کسانی که از من متنفر بودند ادا میشد. آدمهایی که چیزی از آن نوشته ها نمی فهمیدند.. هر جمله که دوستم با آن حالت مسخره انگشتهایش می خواند ، چقدر مضحک به نظر می رسید.  بقیه دخترها می خندیدند. نوعی از قصه گویی که من مخالف آن بودم ، خوشبختانه نوعی حاشیه نگاری تاریخی بود، بنابراین من با نمونه های ادبی بزرگ قبل از خودم مواجه نبودم تا همکاران سمج ادبی ام در مقام مقایسه مرا با خاک یکسان کنند !
اتفاقی که بعضی وقتها می افتاد این بود که چند کلمه از نوشته هایم را در خیابان از زبان رهگذرها می شنیدم و اغلب چون خیلی برایم جالب بود ، می ایستادم تا ادامه اش را بشنوم.
اینکه من به نوشتن ادامه داده ام موضوع مهمی نیست ؛ همه ما این اشتباهات را انجام می دهیم. (من خواهر پسربچه ده ساله ای هستم که سخت مشغول این کار است) شوربختانه ، والدین ما ، از آنچه می خواستیم بشویم  ما را منع نکردند. به هرحال آنها فایده هایی هم برای ما داشتند. روزهایی که از کارم راضی نیستم یا حوصله ام سر رفته ، سوالی که از خودم می پرسم این است :" اگر همین الان نوشته هایم را چاپ کنم ، آیا کسی متوجه می شود که آنرا من نوشته ام؟" اگر جواب " نه" باشد - که بیشتر وقتها همین طور است- برمیگردم پشت میزم و از اول شروع می کنم.


پانوشت:
1-    Isak Dinesen
2-    Mikhail Bulgakov
3-    Ernest Hemingway
4-    T. Coraghessan Boyle

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :