نگاهی به یک شعر از حسین اشراق
نسرین فرقانی

نویسنده : نسرین فرقانی
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


غواصی در دریای اسم شعر حسین اشراق

نسرین فرقانی

 

از دیواری که فرو ریخت

فهمیدم

شهر صدای تو را گم کرده است

خیابان به اسمت بر روی تابلو وفادار نیست

آمبولانس ها عجله ای برای رسیدن ندارند

ونقاش مرتدی  کنار خیابان

رنگ به پای چراغ می ریزد

 

با صدای پایت

شهر سقوط کرد

حمام فینش گرفت و قطره به تاخیر افتاد

تو را نمی دید تانکی که از پشت دختران خدا رسیده بود

لات به عزی سلام می کرد و عزی به خون

 

صدای تو اما به خمپاره اصابت کردو مرد

دیوار ها شاهدند

جوب های تکه پاره پر ازتن می دانند

بن بست های سوراخ سوراخ شهر فهمیدند

النگوی تو را باد برد

جیلینگ جیلینگ خلخالت را کلاشینکف

 

حنا بندان این بند است بدون تو

بند است پای جهانم

گلوی قناری را فشار میدهد

هفتاد قفس اعتراف میکند

اعتراف میکند مرده ای

بلند میخواند گرداگرد حوض

میانه ی میدان امام

بر گنبد مسجدویران

 

شاهد است دروازه ی شهرت

با سرمه ای که کشید زیر چشمت

سقوط مهربانی هاست

فرود دردناک خال از لب است

 

فهمیده ام بی تو

تکه های خودم را

در ذهن ماهی ها باید بجویم

در قایقی که زیر آب غرق است

من سقوط کرده ام

و تنها اسمت را

روی دکمه ها یم

 که در اعماق جلبک گرفته اند

میبوسم.

 

حسین اشراق

------------------------------

 

از اولین چیزهایی که به چشم می آید این است که شعر سرشاراست از استعاره  نماد و تلمیح است و نیز اشارات فراوان برون متنی. شعر با فرو ریختن دیوار و گم شدن صدای تو شروع می شود.در همی ابتدا نقش ایهم و آیرونی را می بینیم : فرو ریختن دیوار هم می تواند اشاره به ریختن یک سد یا یک حریم یا یک مانع و حصار باشد و هم شاره به شکستن دیوار صوتی – که در جنگ و حمله های هوایی معمول بود و دقیقا مرتبط با موضوع جنگ.اما ارتباط ها از اول خوب و مستحکم شروع می شود (گذشته از اینکه شروع شعر هم خوب و جذاب است) زیرا در همین جا ارتباط گم شدن صدا با شکستن دیوار در هر دو معنی کاملا مشهود است.

شعر از همان اول رفت و آمد خودش را بین پرده های زمان و مکان خیلی روشن نشان می دهد : گاه در زمان جنگ است گاه در زمان حال و وضعیت کنونی و این رفت و آمد تقریبا تا آخر شعر هست و به نوعی شاعر با این تردّد و سیالیت بین مقاطع زمانی و موقعیت های مکانی در پی پیش چشم خواننده آوردن تغییراتی است که مولد تاسف و درد و دریغ و فراموشی زخم های وارده بر پیکر کشور ، وجان ها و خون ها و فداکاری هایی است که برای حفظ آب و خاک و مام میهن شد است.

گوینده از " اسم " – که خیابان بر روی تابلواش به آن وفادار نیست ؛ و نیز از " صدای پایت " - که شهربا آن سقوط می کند سخن به میان می آورد ، تا از هویتی و صفات و ارزش هایی که بودند و ارج نهاده می شند و دنباله روی می شدند ، اما دیگر چندان اثر و رنگی از آن ها نمانده بگوید و سر دردل باز کند." اسم " و " صدای پا " دو چیزی هستند که هستن ، و بودن ، وآمد و شد شخص را نشان می دهند که  بر روی هم می توان نشان های حضور و هویتش گرفت.

اما این بخش شعر :

" با صدای پایت

شهر سقوط کرد

حمام فینش گرفت و قطره به تاخیر افتاد

تو را نمی دید تانکی که از پشت دختران خدا رسیده بود

لات به عزی سلام می کرد و عزی به خون "

از لیزترین جاهای شعر در لغزندگی بین ورق های زمان و جغرافیای مکان هاست ؛ و راوی با عمد به آنها توجه و اشاره می کند و می گذرد چون قصد توقف و شکافتن و توضیح ندارد ، اما در همه ی آنها خواننده چالاک به فراست اشاره های برون متنی و ارتباط ها را درمی یابد و فصل مشترک همه خون هایی است که برای دفاع از " انسان " و " ایران " ، حرمت و حریم آن ، و آزاد زیستی ریخته شد ، اما ....

اما عنصری که بیش از بقیه عناصر بسامد دارد و دیده و شنیده و نمایش داده می شود و می توان آن را محوری ترین ، یا یکی از اصلی ترین المان های روایت شعر برشمرد "صدا " است.صدایی که از ابتدا راوی با شروع شعر به مخاطب فهماند این عنصر بیش از اینکه یک کلمه یا یک نماد باشد ، برای او یک دغدغه ی مهم ، یک تسخیر کننده ی ذهن و روح ، و وجه مشخصه و فصل ممیز برای شناخت دوره ، حالات ، و رخدادهایی است که زیر چرخ های سنگین زمان له شده و رنگ و بویش رفته و دستخوش فراموشی و پس رفتگی شده است.

 

" صدای تو اما به خمپاره اصابت کردو مرد

دیوار ها شاهدند

جوب های تکه پاره پر ازتن می دانند

بن بست های سوراخ سوراخ شهر فهمیدند

النگوی تو را باد برد

جیلینگ جیلینگ خلخالت را کلاشینکف "

در ضمن دقت کنید برای گوینده فقط این " صدا " واژه نیست بلکه صدایی ها و آواهایی هم که مرتبط با صاحب صداست هم شنیده می شوند مانند همین صدای خلخال و صدای شلیک کلاشینکف.

اما شاعر با زبان هم زیاد با مسالمت رفتار نمی کند گویا جنگ و تهاجمی که درمحتوای شعر حضور و جریان دارد ، به رفتار خود شاعر با زبان هم کشیده شده و او را به نوعی بازی و جنگ تن به تن با زبان هم کشانده است :

"حنا بندان این بند است بدون تو

بند است پای جهانم

گلوی قناری را فشار میدهد

هفتاد قفس اعتراف میکند

اعتراف میکند مرده ای

بلند میخواند گرداگرد حوض

میانه ی میدان امام

بر گنبد مسجدویران "

بازی با " بند " در معانی مختلف یکی از رفتارهای زبانی اوست ، در عین اینکه بخوبی تناسب ها و همپوشانی بین مصالح واژگانی و ترکیبات سازه ای  حفظ شده و سطرها همدیگر را حمایت می کنند.تناسب بین بند ، پا ، قفس ، قناری ، گلو ، اعتراف ، حوض ، میدان امام ، و مسجد ویران.علاوه براین که تناسبش با سطرهای بالاتر که صحبت از خلخال و صدا و کلاشینکف بود.هم چنین باز دقت می کنیم می بنیم محوریت " صدا " را چون " گلو " و " قناری " باز هم در رابطه با صدا مطرح هستند ، همین طور " اعتراف " و " بلند خواندن ". ترکیب " حنابندان " هم خوش نشسته چراکه نماد شادی و جشن عروسی است اما درجایی بکار رفته که پارادوکسیکال می نماید یعنی در فقدان و فراق که جای سور نیست ، جایی که خود عروس غایب است ، اما در " این بند " – که وجه نمادین اش بسیار آشکار است – حنابندان برای بندیان برپاست! که این خود نقطه اوج درد است ....

یکی دیگر از مسایل قابل توجه و درنگ در این متن وجود عناصر تماما زنانه است که به نحو بارزی مشخص می کند که مخاطب شعر یک بانوست.اما چرا مخاطب یک بانوست؟ خوب این می تواند دارای وجوه مختلف باشد مثلا اینکه نماد مظلومیت و بی دفاعی باشد ؛ و نیز درعین حال نماد تجاوز و تهاجم. از دیگر سو نام کشور ما " ایران " است که نامی زنانه است ، هم چنین در نخستین حمله هایی که در شروع جنگ رخ داد ، زنان بسیاری به ویژه در خرمشهر و نواحی مرزی جنوب مورد هجمه ، آزار ، و اسارت واقع شدند. و نیز "زن " جنسی لطیف است که مولد عشق ، احساس ، مهر و مهربانی است ، مهری انسانی که هم روابط انسانی را تحکیم و تلطیف می کند ، و هم بنیان خانواده را که واحد کوچکتر جامعه ی کلان کشور است.پس از هر زاویه که نگاه کنی اهمیت و درعین حال آسیب پذیری و شکنندگی ؛ و بدتر از آن عادی تلقی شدن و به فراموشی سپرده شدن این مظلومیت در یک ظلم تاریخی است.

 

" شاهد است دروازه ی شهرت

با سرمه ای که کشید زیر چشمت

سقوط مهربانی هاست

فرود دردناک خال از لب است "

 

که البته ارجاعات برون متنی شعر خیلی شفاف و محسوس است و در نقشی معکوس کارد خود را به نمایش می گذارد.مثلا سرمه که ابزاری برای زینت و زیبایی است تبدیل به وسیله ای برای کور شدن چشم و ندیدن واقعیت های تاریخی می شود که همان خاستگاه و سرمنشاء سقوط مهربانی می شود و نیز ترکیب بدیع : " فرود دردناک خال از لب " که درتناسب با میدان امام و گنبد ویرانه نوعی شبکه تارتنیده معنایی می سازد.

 

اما دربند آخر که روایت حسابی بالا می آید ، راوی در این آب این رود به ناچار غرق می شود

" فهمیده ام بی تو

تکه های خودم را

در ذهن ماهی ها باید بجویم

در قایقی که زیر آب غرق است

من سقوط کرده ام

و تنها اسمت را

روی دکمه ها یم

 که در اعماق جلبک گرفته اند

میبوسم. "

می بینیم عامل این غرق شدگی " سقوط " است ، سقوط خود گوینده و راوی – که در مونولوگی به شکلی حدیت نفس یا واگویه ی درد می کرد و سعی داشت تا " صدا " یی را که خاموش و فراموش شده از گلویی تحت فشار بیرون بیاورد و نه تنها آن را تبدیل به کلمه و اژه کند ، بلکه بالا در یک " حسامیزی تبدیل به " شکل " و " تصویر " کند و در برابر چشمان متعجب ببینده (بخوانید خواننده) قرار دهد تا دیگر شکی در انتقال پیام باقی نماند ، مگر اینکه چشم ها هم به جبر یا به عمد بخواهند بسته باشند. و چیزی که سرچشمه ی این خواست و حرکت در شهر برای راوی در درجه ی اول ، وبرای خواننده در درجه ی بعدی است عامل " فهم " است که در ابتدا و پاره ی پایانی شعر محور و انگیزه است – که البته به " فهمیده های فداکار جنگ " هم اشارتی دارد.

" شهر " – که البته می شود کلان تر تصورش کرد و تعمیمش داد – سقوط کرده همانند خالی که از گوشه ی لب معشوق سقوط کرده (مثلا در زخمی شدن و کشته شدن) و یا خال لبی که دل ها را بیمار و گرفتار می کند و گاه نابخواه جام شوکرانی را به او می نوشاند ، در این وضعیت سقوط ، غواس این معانی و واگویه گر این دردها هم خود را " بدون تو"ی شعر در زیر قایقی ، سقوط کرده و غرق شده می بیند که تکه تکه های وجودش(هویتش) را باید در ذهن ماهی هایی که غذای آنها شده بیابد! اما در همین حالت باز هم یک چیز است که هنوزباقی است و تنها یک کار است که راوی مغروق خلع سلاح و توان می تواند انجام دهد که هنوز از آن بوی زندگی بیاید و آن " بوسیدن اسم " تو (مخاطب از دست رفته شعر) است که شاید ازآن بویی از امید به مشام خواننده شعر می رسد." اسم " نشان تعیین و تمایز است ، نشان وجود فردیت و شخصیتی پابرجاست که اگر اسم بماند ، یعنی خود شخص مانده است حداقل درذهن ضمیر و حافظه ی جمعی یک جامعه.در شاهنامه و در ادبیات حماسی – که گاه با ادبیات عنایی هم درجاهایی گره می خورده درصحنه های رزم و وداع معاشیق – بقای اسم و نام مساوی با بقای فرد و جاودانگی اوست و باقی ماندن نام نیک از شخص نشان ماندگاری و رستگاری وی برشمرده می شده است :

همان نام باید که ماند دراز / نمانی همی ، کار چندان مساز   (شاهنامه)

اما " اسم " با " صدا " هم پیوند تنگاتنگی دارد – که البته در اینجا منظور از  " صدا " لزوما و حتما جنبه ی فیزیک آن نیست ، بلکه خواندن و صدا کردن آن نام یا اسم در ذهن و فکرو خاطره است (به شکل مطرح بودن و صدادار بودن در فکر شخص) ؛ و نیز اینکه چقدر این " اسم " اثرو خاصیت بودن و باقی ماندنش را حفظ کرده است ، چون در آن صورت تبدیل به یک لفظ فاقد معنا و خاصیت می شود زیرا هم نامی باید آثار وجودی از خود بروز دهد تا زنده بودنش متیقن شود.گوینده هم تنها راه در این " گم کردن صدا " و " عدم وفاداری شعرو خیابان هایش – که دیگری آثاری از " تو " ندارند – این می بیند که " اسم " مانده روی دگمه ها(که رزمندگاه اسمشان را می نوشتند ، اما راوی چون همه درتصرف " تو" ی شعر بوده اسم اورا بر لباسش نوشته) را ببوسد و به خودش و او ثابت کند که هنوز هر دو در روح هم زنده اند و زیستشان ادامه می دهند.

اما در یک نگاه کلی تنه ی شعربسیار بر پاهای برون متن ایستاده است و جای جای شعر مشحون از آن است و نوعی تعدد تصویری در شعرهست ، که اگرچه زیاده گویی و سطرهای تصادفی ندارد ، اما مخاطب را دچار نوعی پراکندگی نگاه می کند  - که البته خواننده چابک باید سریع بتواند این پرش ها را از قطعات تاریخی و مکانی انجام بدهد و از پای راوی جا نماند. با وجود این پرش ها ی تصویری معنایی ، اما گاهی حس می شود ریتم شعر کند است و نوعی رخوت و بی حالی بربرخی بندهای شعر سایه افکنده که به پندار من این هم از شگردهای خود مولف است چرا که می خواهد این کندی کلافه کننده و کاشف از خودباختگی را تجسم و ترسیم کند و نمایش دهد و اینکه فقط بگوید بلکه آن را اجرا کند مثلا در این فراز شعر :

" آمبولانس ها عجله ای برای رسیدن ندارند

ونقاش مرتدی  کنار خیابان

رنگ به پای چراغ می ریزد "

شتاب برای کمک رسانی و عجله برای نجات ، جای خود را به تأنی و کندی روزمرگی داده است ؛ و بدتر از آن نقاش مرتدی است که به پای چراغ ها (روشنگرها و طلیعه داردان روشنی و آگاهی)  " رنگ " می ریزند ؛ و با این کار گرچه نقش این طلیعه داران را بر تابلوهای شعر می کشند اما " رنگ " گاهی پوشاننده ی حقیقت این ها هم می تواند باشد....

 شعر نوعی مرثیه خوانی خاموش و شکوائیه یی پوشیده ، در ژانر اعتراض اجتماعی است که با بهره گیری از تکنیک ترکیب صدا – واژه – تصویر – رنگ توانسته در چند جای شعر اینها را لغزنده و قابل تبدیل بهم کند ؛ و با این ترتیب از عهده ی اجرای نافذ ، درگیرکننده ، ادامه یابنده در ذهن خواننده برآید.تصاویر با اینکه گاهی درتلفیق با عناصر انتزاعی درمی آیند اما وجه عینی شان بیشتر و پررنگ تر است و کمک شایانی به همذات پنداری خواننده می کنند.هم چنین پایان بندی شعر باز است و امکان ادامه یافتنش در ذهن مخاطب گشوده و میسور است. ولی به لحاظ ساختاری شعر دارای مرکزیت و محور، و معنا مدار می باشد. از نظر بار تخیل و عاطفه نیز از قوت خوب و بسزایی برخورد است.

به شاعر گرامی برای این شعر تاثیرگذار تبریک می گویم و امیدوارم که کارهای بهتری از ایشان بخوانیم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :