داستانی از مرتضی احمدی نجات

نویسنده : مرتضی احمدی نجات
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اسفند ماه ١٣٩۴


مجسمه سنگی

" دیشب دختری از سرما یخ زده"
خبر حتی زودتر از آفتاب پیچیده بود توی شهر.
وقت و بی وقت پنجره را باز می کنی.چشم به راهی تا از راه برسد،صورت در آب حوض بشوید و با آستر کتش خشک کند.هر روز به بهانه ای بیرون می روی.توی همه مغازه ها سرک می کشی. خیاطی، نجاری، سنگ تراشی،پرنده فروشی و حتی قهوه خانه.ولی هر بار جز مردهایی که می خواهند چادر از سرت بکشند،سفیدی بدنت را لمس کنند و از زور شهوت بمیرند،چیزی نصیبت نمی شود. هر بار مجسمه! پیکره ای از سنگ سفید با خط های ریز سیاه، وسط حوض کنار ساعت ایستاده است.
کنار پنجره ایستاده ام.برف خیال بند آمدن ندارد.پاشنه دست بر شیشه هرم گرفته می کشم.مجسمه را می بینم که برف رویش نشسته.دوست دارم بدوم بیرون و ازش بالا بروم.سرش را از برف پاک کنم و ببوسمش. هر شب در خواب می بینمش به گمانم عاشق شده ام.کنار حوض ایستاده،آب صورتش را با کتش خشک می کند.کت و شلوار سیاه با راه های سفید.بعد راهش را می گیرد و گم می شود مثل سوزنی توی اتاق و هر چه دست می کشی پیدایش نمی کنی.وجب به وجب قالی."آخ"
مادر گفت" خدا کنه توی دستت نشکسته باشه"
انگشتت را مک میزنی.
ساعت میدان می گوید "دنگ"و حوض از بس گلویش یخ زده نمی تواند بگوید چک.دکان ها از سرما تنگ دل هم چسبیده اند. چراغ خانه ها تک و توکی روشن اند.
"دیشب دختری از سرما یخ زده"
فکر کرد:شاید او که صورتش را در حوض شست و با آستر کتش خشک کرد و گم شد، یخ زده و گذاشته اندش وسط میدان.
کم کم پیکره بخشی از وجودش شده بود.جان گرفته بود،برایش حرف زده، گریه و خنده کرده بود. شب ها خواب می دید که بغلش خوابیده،دست می برد لای سینه هایش و ریسه می رفت.چشم که باز می کرد،نور محو اتاق بود.بلند میشد پنجره را باز می کرد و توی سوزی که شلاقش می زد خیره مجسمه می شد.
مادر گفته بود: عاشق شده ای دختر؟
-    نه تب دارم
-    شب پنجره رو ببند..
-    میخوام ماه رو ببینم...
-    تب عشق ماه
و مادر گریه های شبانه اش را می فهید.

    
خواب دیدم. پدرم روی تپه  شنی  انتظارم را می کشید. می دویدم. به پدر که رسیدم از نفس افتاده بودم. دستم را گرفت. نگاهم رفت به ساعتش. صفحه ای بزرگ با 12 عدد یونانی. باعقربه های زیاد که هر کدام به سمتی می چرخیدند. تپه پر از مجسمه بود. همه یک شکل و یک اندازه و همرنگ. خاکستری بودند، شدند سفید، سفید ها خط ریزی شدند و مشکی تندی رویشان را گرفت. دویدم پائین و پاهایم در شن فرو می رفت. باد غوغایی به پا کرده بود. مجسمه ها را که بغل می کردم، پودر می شدند. باد شن ها را می ریخت توی صورت پدر  که داد زد: بیا بریم دختر...
عرق کرده ام. پلک که باز می کنم گلویم خشک است و آب گلویم بد پائین می رود. پنجره را باز می کنم. شب را      می بینم و پیکره  به برف نشسته را. برف زیر نور چرغ های میدان زرد است، روی زمین که می نشیند سفید. نیمکت ها خالی است. برف نمی گذارد بفهمم سنگی است، آهنی یا سیمانی.
از دور، در زوزه گرگ ها کسی مرا جیغ می کشد.نذر کرده بودم توی سقاخانه بیست شمع روشن کنم.نذر کرده بودم اگر بیاید،بروم پرنده فروشی و بیست سار آزاد کنم.ساعت میدان تیک تاک نمی کند. عقربه بزرگتر در جا می زند. کنار مجمسه می ایستم. انگار روی هر تکه اش نام مرا حک کرده اند.

-" میگن دیشب دختری یه نفر یخ زده، شنیدی؟ یه دختر جوون. سحر کنار مجسمه پیداش کردن. با لباس سفید

مادرم قصه عجیبی برایم تعریف کرد. از دختری گفت که عاشق ماه و مجسمه بوده.
یک شب برفی کنار مجسمه تن یخ زاده اش را پیدا می کنند. دختر با مادرش در همین خانه زندگی می کرده است.
پنجره اتاق را باز کرده ام. چشم به راهم تا از راه برسد، صورتش را در حوض بشوید و با آستر کتش خشک کند. حوض با فواره های فیروزه ای، تاجی از کف بر سر دارد. سطح آب موج دارد و دایره ها در هم می چرخند، یکی می شوند، لب پر می زنند و وارد جوی باریکی می شوند.
نگاهم را می برم به دورترها، جایی که روی بلندی کوه ها برف و صبح به هم چشبیده اند. نگاهم از کوه به مجسمه بر می گردد، سینه اش ترک بزرگی برداشته است.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :