داستانی از ژیلا تقی زاده

نویسنده : ژیلا تقی زاده
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


نی لبک کوچک

 

فردا صبح بودکه پژاره از راه رسید؛ با چمدانی سنگین و آماده ی همکاری با آقای مهراندیش، دوست پدرش. نگاه متعجب او را گذاشت پای این که لابد باورش نشده دختربچه ی آن سال ها این قدر بزرگ و خانم شده. بزرگ آن قدر که آمده به این شهر کوچک مرزی برای تجارت. این را پدرش با نامه از مهر اندیش خواسته بود.پژاره از این سفر راضی بود. تا به حال سمن دشت را ندیده بود. آدرس دقیق داشت. برای منطقه ی ماسویه یعنی همین جا، با راننده ای بلدراه انداخته بودند توی جاده ی فرعی و از کنار آزاد رود، نیزارها را رد کرده بودند و حالا ایستاده بود با چمدانی سنگین پر از لباس و کتاب هایی که با آنها بازرگانی را آموخته بود. ته چمدانش، زیر همه ی این ها هم یک نی لبک کوچک بود.

 

                                             *   *   *

    « تعجب نکرده بودم. می دونستم طبعا اون دختربچه، خانمی شده. باورم نمی شد که اومده. آخه ما، یعنی من و چن تا راهنمای محلی تمام راسته ی آزاد رود رو گشته بودیم دنبالش. و اون صدا. اون صدای عجیب! آخه این چه صداییه؟ با خودم اینو گفتم. صدای پرنده زیاد شنیده ام. ولی این یه جوری آخرِ صداشو می کشه که تن آدم ریش ریش میشه.انگار میگه لالایی لالایی. باید تموم نیزارهارو بگردیم. حواصیل ها دسته دسته همه جا هستن. با اون پشت های آبی خاکستری شون.پاهای زردشون توی آبه. یه دفه چرا بر میگردن و به ما زل می زنن؟با هزارتا چشمِ سرخ. آخه پژاره کجا بود که حالا اومده؟ اون جا فقط وسایلش رو پیدا کردیم. من و چن تا راهنمای محلی. چه گودال تاریکی! نیزار ِپر و پیمونی بود. ولی پژاره اون جا نبود. اون حواصیل تنها، یه دفه پرید و رفت. نوک دراز و باریکش رو همه اش فرو می کرد توی اون نی. اون نی که توی نیزار از همه بلند تر بود. بعد اون صدا،لالایی لالایی. اولش فکر کردم این پسربچه هه، چی بود اسمش؟ اسمت چیه پسر؟ گفته بود قبلا. اسمم دانسته پسر ماه پروین. آره خودشه. فکر کردم دانسته دروغ میگه. یا خیالاتی شده. این جایی ها میگن زیاد به آب یا نیزار نیگا کنی یه جورایی میشی و میری دنبال مادرِ آب .یا تو چشم سرخ یه مشت حواصیل خیره بشی نمی فهمی یه دفه مث خودشون میشی. چه میدونم. ورت میدارن با خودشون می برن. گفتم  دانسته هوا ورت داشته. گفت نه آقا خودمون شنیدیم بعدشم دیدیم. ولی من و اون چن نفر ندیده بودیم. اون چمدون سنگین رو از کجا آورده؟ چرا ما کنار نیزار ندیدیمش.  هیچکس حتی توی ماسویه همچین کسی رو با چمدونش  ندیده.ولی حالا پیدا شده و اومده همین طوری راست وایساده روبروم».

                                             *    *   *

    « اسم مون آقا؟ دانسته، پسرِ ماه پروین»

 عرق کرده بود. روی پوست سیاهش قطره قطره مانده بود و نمی چکید.

 « به خدا راس میگیم آقا»

راست می گفت. صدا را شنیده بود. آن صدایی که تن آدم را ریش ریش می کند. شبیهِ لالایی لالایی. نه مثل صدای ننه پیرزالوها. نه. یک جوری  از توی نی. آن نی بلند توی نیزار. حواصیل از پهلویش جمب نمی خورد. دانسته خواست خیره نشود توی چشم سرخ حواصیل. یادش بود قبلا یکی دوتا از بچه ها هوایی شدند و با حواصیل ها رفتند. ولی این حواصیل تنها بود. رنگ زرد پاهایش روی آب ، تریشه تریشه می شد. پشتش پر از خال خال سفید و قوز کرده. نوک تیزش را می کرد توی نی. بعد آن صدا.

 لالایی لالایی.

« چرا زل زده به من؟» دانسته توی دلش گفت.

« چرا تنهاس؟ چرا نمیره پیش بقیه؟ چی می خواد از این نی بلند؟» دانسته داشت به این ها فکر می کرد.

 دانسته که مادرش ماه پروین هی می گفت اگر زیاد زل بزند ورش می دارند می برند، پا گذاشت به دو. برای مهراندیش باربری می کرد. دوید تا رسید جلوی خانه ی او پا برهنه. چشم ها را هم گذاشت و داد زد. گفت و گفت. از صدا. از لالایی لالایی. از چشم سرخ حواصیل. از نوکش که می کند توی نی بلند. همان جا توی نیزارِ کنار آزاد رود. صدا تن آدم را ریش ریش می کند. دانسته چند بار شنیده بود. ولی این دفعه حتی دیده بود و پا گذاشته بود به دو. طوری دویده بود که آن مرد را ندید. همان که داشت می پاییدش.

                                             *   *   *

   « نمی پاییدم پسره رو. مونده بودم حیرون که چرا مونده حیرونِ حواصیله. حالا این صدا چیه؟ تن آدم یه جوری میشه. اصلا نشنیده بودم تا حالا. از بغلِ آزاد رود زیاد مسافر بردم. اون دفه شب بود انگاری.مسافر گیرم نیومد. زدم به راه یه بنده خدا. همچی ترسید هرچی داشت رو کرد و دِ فرار. بد نبود. ساعت، پول. مصطفی خانوم کارش درسته. دوره گردی تیارت می دادیم. منم زن پوش بودم.ننه پیرزن میشدم یا کلفت مثلا. از همون موقع انقد گفتن مصطفی خانوم مصطفی خانوم، موند روم. رفقا گذوشتن. »

زن پوش بود ولی دله دزدی و کیف زنی هم می کرد. سر تکه ای طلا با چاقو زد به رفیقش و ضربه کاری از آب در آمد.هی خون،هی  خون و درجا تمام کرد. مصطفی پاهای او را گرفت و کشاندش و انداخت زیر پل نیمه ساخته. همان نصفه شبی راه افتاد. هی سوار و پیاده شد. رفت ورفت و رفت تا رسید به سمن دشت. نزدیک مرز جنوبی.سبیل و موهایش را زد ولی اسمش را عوض نکرد. مسافرکش شد. از همان سمن دشت مسافر می برد به روستاهای پودنه یا طرف شبستران. ولی بیشتر ماسویه. بلدِراه شد کم کم. ولی هنوز دستش کج بود.بوی پول کیفورش می کرد. ولی به پژاره نگاه چپ نیانداخته بود. حواسش فقط پی آن چمدان سنگین  بود.دید او نشسته  زیر سایبان آن مغازه منتظر ماشین. هنوز آن صدا نبود. هنوز حواصیل ها دسته دسته بودند. چرا دختر زل زده به نیزار؟ مگر نمی داند مادرِ آب می آید می بردش؟ بعد باید با پاهای دراز و زرد بایستد توی نیزار و هی توی یک نی بلند صدا بزند. چه صدایی! از آن صداها که تن آدم را ریش ریش می کند. آخرِصدایش را بکشد مثل لالایی لالایی.چمدانش سنگین بود.

 «بهم بگین مصطفی خانوم. همه میگن عادت کردیم دیگه.  راه بیفتیم خانوم؟چیزی جانمونه؟»

 بعد دیده بود از توی آینه که حواس او پی نیزار است. رنگش سفیدِ گچ. لابد فهمیده. فهمیده که مصطفی می خواهد سرکیسه اش کند. وگرنه که این غریبه ها فوری هوایی نمی شوند. حواصیل ها با آن چشم های سرخ زل زده بودند به مصطفی. فرمان از توی دستش در آمد و چرخید. قاپید و دوباره گرفتش. خودش را جمع و جور کرد.

« خداییش نمی خواستم. نفهمیدم چی شد. رنگش شده بود عینهو میت. سرم سنگین شده بود.آخه حواصیلا هزارتا هزارتا جیغ می زدن بال بال  میزدن. عکس آبی خاکستری شون افتاده بود تو آب. دفه اول بود اینقد عرق کرده بودم. یه الف دختر که این همه هول و ولا نداره مصطفی خانوم. ولی داشت. به امام زمون داشت. یه صدایی می اومد. گفتم حکما مام هوایی شدیم رفتنی هستیم از بس زل زدیم به این آب»

                                               *    *    *

      ولی پژاره یک دفعه ازکجا پیدایش شد؟ مگر رنگش مث گچ نشده بود؟ شده بود ولی نمی دانست. آب تکان می خورد و بازتاب هزاران پای زرد را تریشه تریشه می کرد. پشت های آبی خاکستری شان خال خال سفید داشت. نیزار پر بود از نی های کوتاه و یک دست. نمی شد چشم برداشت. مگر ندید مصطفی آمد و در عقب را باز کرد. آچار شلاقی را برد بالا. آورد پایین. بعدیکهو ترسید.چرا از سر پژاره یک قطره هم خون نیامد؟ دیگر به نیزار خیره نبود. حواصیل ها همه برگشتند و زل زدند به مصطفی. پس کو پژاره؟ نیست. روی صندلی عقب نیفتاده چرا! فقط وسایلش بود.همین. تند تند گشت و پول و طلاها را کشید بیرون. کناره ی نیزار خیس و نرم بود. مصطفی پس پسک رفت و چمدان را انداخت توی گودال . گاز داد و رفت. فرمان توی دستش می لرزید.پژاره کجا غیبش زد؟گذاشت به حساب این که دختر آن قدر زل زد به نیزار تا هوایی شد و لابد با حواصیل ها رفت. وگرنه چرا نبود؟ مصطفی ولی ندید که یک نی بلند همان موقع از نیزار در آمد.بلندتر از همه.حتی نشنید آن صدا را. شبیه لالایی لالایی که تن آدم را ریش ریش می کند. پژاره آنجا بود. توی آن نی بلند .  مادرِآب نکشانده بودش پایین. با حواصیل ها نرفته بود.و آن حواصیل تنها آمد و ماند پیشش. نوک بلندش را کرد توی نی.صدای پژاره  آمد که آخرش را می کشید شبیه لالایی لالایی. دانسته هم چند روز همین را می شنید. دانسته چند روز حواصیل تنها را می دید که از کنار نی بلند جمب نمی خورد. صدای لالایی لالایی تا تهِ نیزار می رفت. حتی مادرِآب هم شنید. مهر اندیش هم شنید با آن راهنماهای محلی. پی پژاره گشتند. دانسته گفته بود چه ها دیده. مادرش ماه پروین ،که از این چیزها زیاد دیده بود مهراندیش را به صرافت انداخت و راه افتادند. مصطفی همان دور و برها از دور بلندترین نی را می پایید. ولی خیره نمی شد به چشم های سرخ حواصیل تنها . از ترس هوایی شدن و باهاشان رفتن. آن صدا. تن مهراندیش را ریش ریش می کرد. هیچی نبود.کنار آب یک مشت خرده ریزه فقط. ولی خود پژاره نه. صدایش را حواصیل از توی نی بلند می شنید که می رفت می رسید تا مادرِ آب.

پژاره حالا از کجا آمده و خوشحال از سفرش ایستاده روبروی مهراندیش؟حتی نمی داند ته چمدانش زیر لباس و کتابها، یک نی لبک کوچک بود. هنوز هم  هست. نی لبکی که اگر حواصیلی با چشم سرخ به او زل بزند از تویش صدایی می آید. شبیه لالایی لالایی که  حتی تنِ مادر آب را ریش ریش می کند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :