داستانی از حسین حسنی زاده

نویسنده : حسین حسنی زاده
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


از ئو عادتای فرحان

 

"ئی یاروآنه کجانهادیه زن ؟"

"چیانِه میگی ؟"

"همو لباسای سربازیمِه؟"

"لباسای سربازیت؟ همی روزان که پسر ِ سِیُمیت ام ببرن سی خدمت، ئو وقت تو ازمُو لباسای سربازیتِمیخوای که نمی دونُم مال عهد دقیانوسهَ ن یا دوره ی تیرکمون کَرکاب به قول چه گفتنی؟"

فرحان گفت:" ئی جا مونده ی مِی نمی نهادیش تو یه بُغچه سوا سیم،ها؟ "

"خُب ها! العانه هم چشای به ئو قشنگیت ِ باز کنی و ئو تَه ِ بغچه ی هم خوب بگردی می بینیش که پاک و پاکیزه دسته شون کردُمِه عین لباسای دومادیِ نداشته ت. پیدا کردی یا نه؟ بو نفتالیناش ِ هم که دارم می شنفُم از همیجا. چی شد؟"

فرحان گفت:"چـِم چاره. "

بعد نشست پای دولاب و از قصدی در ِ هم نهاد باز عین چی و زانوآش ِ گرفت تو بغلش و شونه هاشه چسبوند به دیفار و سر و گردنش درد اُفتید و هی مهره هاش ِ هم شِکُوند و شونه هاش  ِداد عقب و کج و کوله شون کرد.

گفت داربستُم ام ساز ناکوک می زنه لامصب. وجب به وجبش یه چی میخونه سی خُش . ئووقت خداداد و بقیه ن کجای دلم بذارُم که اسِمِم ِ نهادن تیکو. و دم دیقه میگن فرحان ئی عادتاته کی میخوای بندازی دور. دیگه خُب نه سرگروهبانی اینجان و نه هیشکی که بخوای از کلاغ پر و بارفیکس و از ئی چیا شونه خالی کنی، ها؟

"کدوم سرگروهبان؟ تو یکی اصلاًحرفِ چیه میزنی که تو عمرت از دم ِ یه پادگانَم حتی رد نشدیه هیچوقت سی راست و دروغ قَسمِ ت، ها؟ بــِگنِت پیش فنگ لابد پا فنگ میکنی و حکماً اگه تفنگ ِ بدن دستِت نمی فهمی میل زورخونه ن یا غُرافه ی بلمان یا مردیله یا حتی چی؟"

پشنگه ی آب از تو سینی روحی پاشید رو دیوار و سر و صورت فرحان که ناغافلکی سرش ِ کوبوند به دیوار و آخش ِ هم در آورد و نگاش ِ انداخت به صدیقه که تو درگاه اتاق ویسیده بود با یه سینی به چه بزرگی و یه زنبیل از ئو برزگتر پر ِ سبزی از همه رقم.

گفت:"وُوی، از ئی تیکات همی یکینه کم داشتیم که با خودتَ م حرف بزنی نا غافل. چهِ ت شده ئی سر صبحی با همه چی سر دعوای نهادیه، ها؟"

"تو سرم شلوغه زن، چه بگُم ِ تون که حالم ِ بفهمین. نقل ِئی خداداد ِ دارُم میگُم که اونَم که یه شو نه سر ِ پُست بوده نه یه دو روز بازداشتِش کردن ِ یه وقت و نه یه دفعه حتی نفهمیده با  سه شماره پتوهاته آنکادره کنی یعنی چی و لباساتِه از سر تا پا تنِت کنی و شلوارت ِهم گِتر کنی و پوتینات ِ هم با ئو هزار تا سولاخِش بپوشی و بنداش ِ هم ببندی یعنی چه،ئو وقت اونَم عین ِ بقیه میگه فرحان بدت نیاد آ ،دیگه نه سرگروهبانی تومون ِ نه هیچی، پس ترس ِ چیه داری و از زیر چی میخوای در بری که هی شونه هاته تاب میدی و پدر ئی مهره هاتِه هم در آوُردی از بس شکوندیشون،ها؟ داربَستی اصلاً سیت مونده یا نه؟"

صدیقه گفت:" زنش عزت سیم قصه ش ِ گفته که تو همه ی خونواده شون هیشکی شون نرفتنه سربازی. یکی یکی یه جورایی فلنگ ِ بستن ِ تو ئو دوره ی سرباز بگیریِئو وقتا به ئو سختی. می گفت تو همی کوچه چه غلغله ای بوده از آدم و مامور ِ سرباز بگیری که خواستن ِ همی خداداد ِ بگیرن و نشده یا چی."

فرحان گفت:" لابُد ده تا سولاخ خودش ِ قایم کرده بوده از ترسش و اِلاّ کی می تونه از سرباز بگیری ئو وقتا فلنگه ش ِ ببنده و جیم بشه، ها؟"

صدیقه گفت:"خب الحمدالله مُو که یه ماینهَ م به قول چه گفتنی و سربازی بـِم نمیخورده هیچوقت خدا،ها ؟"

فرحان گفت:" نگفتی ئی چیامِه چی کردی؟"

صدیقه جواب فرحان نداد، تازه نشسته بود. در عوض از دوبارته بلند شد یه بار دیگه هم از غیظِش سینی ِ تکوند تا ئی دفعه پشنگه هاش حتی زد زیرگلوپِ وسط سقف و ناغافل ترکید که انگار فشنگ بوده نه پشنگه ی آب.

گفت:" وُوی بسم الله،ئی چش بود سر صبحی بیخود بیخودکی پوکید؟!"

فرحان گفت:" چی بــِگُمِت سرگروهبان؟! با ئو دست فنگی که تو کردی کم مونده بود ئی چَندلای ِ هم رو سرمون خراب کنی و سقف بندازی رومون. داری چیه لاپوشونی میکنی زن که عوض جوابُم  ِ بدی عین فنر تنگیدی و دست فنگ کردی سیم؟ نکنه لباسام ِ یه کاریشون کرده باشی یه وقت؟"

صدیقه گفت:"انگار طلا جواهرن لباساش، به زور نفتالین سیت نگه شون داشتم ئی همه سال تا حالا. دندون به جیگر بگیر یه دیقه تا بگُمِت. "

بعد از اتاق بیرون رفت و رفت طرف اتاق ِ قاسم خباز اینا و از ننه ریحانه پرسید:"پَه چی شد ئی جامونده. اصلا وابدا حواسُم نبود که همی روزا وقتشه که فرحان سراغ ِ ئی لباساش ِ بعد ِ ئی همه سال عین ِ هر ساله ش بگیره."

ننه ریحانه گفت:"بگُم خدا ئی قاسم ِ چکار کنه که ئونم چشِش اوفتیده به ئی عکسای سربازی شوهرت فرحان و رفیقاش و فیلش یاد هندوستان افتیده که اِلاّ و بــِلاّئونم یه چند تا عکس سربازی سی خُش جور کنه با ئی لباسای به قول چه گفتنی عهد ِ تیغ علیشاه ِ شوهرت تا پُز ِ چیه سیم بیاد یه وقت. بــِهش میگُم قاسم تو کم مونده بچه هامون  ِ رُونه کنیم سی خونه ی بخت. ئی اولاً . دویماً خُب هر کی ندونه مُو که میدونُم که تو نرفتیه خدمت . پَه ئی لباسا سی چیته که بخوای تَنِت کنی که تو تَنِت ام گریه میکنن عین چی با ئی قد و قواره ت. که بعدش بخوای عکس بندازی باشون و بدی سیت قاب کنن که بزنیش به دیوار یا اینجا یا چه میدونم شایدم بخوای ببری تو نونوایی بغل جوازت بچسبونی،ها؟ ئی چه درد بی دردمونیه که فرحانِت انداخته تو جونِ مون. خیر ببینی ئی لباسات و ئی همه چی. "

صدیقه گفت:" مُو درد بی درمون انداختُم به جونِت؟ یا چـِشای تو و قاسم چارتا شده سی همی عکسای فرحان و رفیقاش؟ تازه ئی یه عادته رو همه ی عادتای فرحان به کی و کی چه مربوطه که ئو چی میکنه با ئی لباسای دوره ی سربازیش . عین ِ قاسم یا ئو بقیه خوبه که نرفته تو ده تا سولاخ خودش ِ قایم کنه از ترسِش که یه وقت نبره نِش عجم شیر یا چه میدونم کجا؟ ها؟ "

صدای فرحان بلند شد که "چی میکنی سرگروهبان؟ صدات محله ی برداشت و تو هفت تا خونه ئو ور تَرم فهمیدن که عزای چیه گرفتیمه!"

صدیقه با غیظ اومد تو . لباسا و همه چیای نهاد رو زونیای فرحان و گفت:

"ئی لباسات. تو دل مُو یکی موند که ازُم بخواستی ئی لباسای دومادی ئو وقتاتِه هم سیت نگه دارُم که نگفتی و نه خواستی و نه حتی یه عکسی سی قَسَم ِ راست و دروغ ِ مون که زن و شوهریمون حقیه ننداختی و ئو وقت انگار نذرت جا می مونه یا قَسَمِت دروغ میشه یا حرفت دو تا میشه، که هر سال ِ خدا ویــِرت میگیره که از دوبارته اینای تنت کنی و با رفیق رفقات و هم دوره ئیات عکس ِ آخر ِ خدمت یا نمیدونُم چه وقتِ خدمت بندازی. "

فرحان گفت: "پس ئی لباسا پیش زن قاسم چی می کرد، ها ؟"

صدیقه گفت:" یه چندجائیش ِ داده بودم ننه ریحانه سیت راست و ریست کنه و از دوبارته ئی دکمه هاشه سیت سفت کنه. خودت که خودتِ نمی بینی تو آینه یه وقت از بس هولی و انگار مُو که زنِت باشُم دل ندارُم که یه دستی به موهات بکشی یه وقت و یه کمی سیاهِشون کنی از دوبارته. شکم آوُردیه عین چی و قد و هیکلت دیگه نه عین ِئو وقتاتِه. ها؟ "

فرحان گفت:" ها! شایدَم ئی از او عادتامِه که چی بشه یا چی نشه که برُم سر وقتِ آینه. خب زن تو بشو سیم آینه. وایسَک جلوم و ادام ِ سیم در بیار تا حواسُم بیاد سرجاش. "

صدیقه گفت:"کار نشُد میخوای فرحان. کار ِ نشُد!"

فرحان گفت:"عروسیکیو میخوای بگیری با ئی همه سبزی که نهادیه جلوت ؟"

صدیقه گفت:" لابد آش ِ پشت پاتِه هم باید بپزُم سیت که داری میری سی سربازی! "

فرحان ناغافل سرش ِ کوبید به دیوار و گفت:" استغفرالله. نه معلومه ئی سر صبحی چه خبرته که ئی همه اوقاتِ خودت و مُونِه تلخ میکنی عین ِ زهر مار. "

صدیقه گفت:" از همو اول دختریم که ننَه ت اینا اومدن خواستگاریم و صحبت توی با ننه م اینا کردن، نه به دار بود و نه به بار بود هنی که ننه ی خدا بیامرزت گفت وُی عروسم، دخترُم، یه چی بــِهت میگُم از فرحانُم که بدونی ئی عادتِشِه که جونش میره رو بعضی چیاش. از همه هم بیشتر سی همی لباسای خدمتش که حاضره سرش بره و سر گُشنه رو زمین بذاره ولی ئی لباساش ِ که عین چشاشِه یه وقت یه بلایی سرشون نیاد. از مُو به تو نصیحت که باید بذاریشون تو نفتالین از دست خَرخاکی و سوسک و بلانسبتِت موش و بعد هر ساله کیف ِ دنیان ِ ببری که فرحانِم ِ می بینی عین شاخ شمشاد ِ ئو وقتاش که از دوبارته و به یاد ئو وقتاش لباسای میکنه تن ِ ش و کلاهِشه هم از دوبارته میذاره سرش و پوتیناشِه هم به قول خودش با گِترای شلوارش وُ می ایسته جلو آینه و پا می کوبه عین چی. ئی عادتشِه دختر. تا العانه شَ م که یه چند سالی میگذره هر ساله پوشیده شون و عکس یادگاری انداخته از دوبارته با همو رفیق رفقای سربازیش. شایدَم تا پشتِ کوهِ قافَ م باشَن رفیقاش همی کار ِش باشه که لباسای تنِش کنه و همه ی هم دوره ئی هاشِه هم جمع کنه و برَن سی یه عکاسی یا نمیدونم چی . "

فرحان گفت" خب ؟"

صدیقه گفت:" هیچ عکساتِه هم شمردی تا العانه و میدونی کی مرده و کی زنده ن ؟!"

فرحان گفت:"خدا بیامرزه مرده هانِه و هم بیامرزه زنده هانِه که یکی شون فرحان باشه که نششتُم روبروت. حرفتِ بزن زن. چی تو سرتِه که کج افتادیه بام ."

صدیقه گفت:"گوشِت نمی شنُفِه فرحان. ئی هم از ئو عادتاتِه،که خوشی مال تونِه و ناخوشی های دنیا مال ِ مُو یکی. تو ئو عکس ِ پیش فنگ و پافنگت سیت مهمه ولی مُو باید دلم ِ بذارُم دل دون که چی؟ وُوی دختر عیبه ئی سر پیری، میخوای عکس ِ عروسینِه بذاری کجای دِلت که ویــِرت گرفته و ئی همه سال، چند ساله العانه که زنتم فرحان؟ یه سی چهل سالی میشه حکماً،نه؟ "

بعد ساکت شد. فرحان دید گوشه چشمهای صدیقه خیس ِ اشک شده و ابروهاشه کِر انداخته و لباشجمع شده و کج وکولهِ شون می کنه تا بغضش نترکه یه وقت.

فرحان پرسید:" صدیقه چِه ت شده؟"

صدیقه گفت:" چـِم چاره ! "

فرحان بند ِ پوتیناش ِ که دم ِ دستش اُفتیده بود از تو همه ی هزار تا سولاخش رد می کرد از دوبارته .

 پرسید:" پَه ئی پوتینا چی می کرده پیش زن قاسم،ها ؟ "

صدیقه گفت:" خب لباسای بدون کلاه و پوتینِت به چه درد ِ ئو قاسم ِ بی نوا می خوره سی عکس انداختنش، ها؟!"


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :