داستانی از مهدی شام روشن

نویسنده : مهدی شام روشن
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


بیرون جهانی که درون آنی

به هم خیره شده ایم.من به جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز صاف  سرد و بی تفاوت او. او به ذهن من که بی نهایت خالی است. خالی از هر اتفاقی. بی اتفاق ماجرایی بین من و این جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز سرد و بی تفاوت در کار نخواهد بود و بی ماجرا هم داستانی. مات مات به هم نگاه می کنیم. اتفاقی بین ما نمی افتد که نمی افتد مگر اینکه اتفاق از پنجره بیاید یا از در. در می زنند. محکم و بی¬وقفه در می زنند. در می تواند یک اتفاق باشد اگر کسی در را بزند. و کسی در می زند. حالا دیگر ذهن من خالی نیست. یک در هست و پشت درکسی هست که در می زند. محکم و بی وقفه و عصبانی در می زند. و این هم شروع ماجرا. بله داستان ما دو تا این گونه شروع می شود. داستان من و این جسم سپید عریان سرد که بی تفاوت روبرویم دراز کشیده و مات مات نگاهم می کند.این جسم بی جان و بی اعتنا و بی چیز که به تصرف من در نمی آید مگر با این در زدن بی وقفۀ لعنتی ابدی. صدای زن همسایه پله پله بالا می آید و می رسد پشت در.
بازکن بازکن لطفاً میگم باز کن این در لعنتی رو. چرا باز نمی کنی باز کن بهت میگم فقط یه لحظه باز کن کاری ندارم که فقط یه لحظه می-خوام ببینمش همین جلوی در باز کن تو رو خدا باز کن این درو میگماین در صاب مرده رو باز کن چرا نمی فهمی میگم باز کن یه لحظه کیمیا کیمیا کیمیا کیمیا درو باز کن آدم عوضی حیوون باز کن بازی در نیار اینقدر باز نکنی زنگ می زنم 110 بخدا زنگ میزنم فقط یه لحظه درو باز کن باز می کنی یا نه کیمیا کیمیا کیمیا باز کن عوضی نامرد ... تا باز نکنی نمی رم خونه رو رو سرت خراب می کنم بازکن میگم بالاخره که باز می کنی عوضی چرا نمی فهمی باز کن باز کن درو باز کن ول نمی کنم این در لعنتی رو باز کن درو باز کن آدم نفهم منزوی بدبخت باید درو باز کنی تا شب هم که شده در می زنم باز کن این در لعنتی رو باز کن تا خرابش نکردم بازش کن تا از جا نکندمش بازش کن باز کن لعنتی باز کن.
در باز نمی شود. در به روی زن همسایه به روی چشم های زیبای او به روی دماغ عمل شده اش به روی پالتو و بوت های چرم اش به روی در زدن ابدی اش به روی داد و بیدادهای اش باز نمی شود. صبرم بالاخرهتمام می شود. جسم بی جان سپید عریان روبرویم را رها می کنم. بلند می شوم و در را باز می کنم. پله  پله پایین می روم. زن همسایه پشت در خانۀ همسایه نشسته است و با موبایلش بازی می کند. سرش را بلند می کند و مات مات نگاهم می کند. حدس ام در مورد چشم های اش درست نیست چشم های اش زیبا نیست اما دماغ اش عملی است. پالتو و بوت چرم هم تن اش نیست. زن ساده ای به نظر می آید. زن ساده ای که فقط می خواهد در روبروی اش باز شود. پله پله پایین تر می روم و از ساختمان خارج می روم بیرون. بیرون در خیابانی طولانی است و درون خیابان پاییز است. باد نسبتاً سرد بازیگوشی با برگ ها بازی می کند و بعضی از آن ها را به پرواز در می آورد.من در این خیابان طولانی پاییزی راه و می روم و به این فکر می کنم که درها باز نیستند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :