داستانی از مردعلی مرادی

نویسنده : مردعلی مرادی
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


دروازه ی خالی خیال

پشت ميز تحرير نشسته بود. ورقه اي سفيد زیر دستش بود. با خودكار فقط نقطه اي درابتداي آن گذاشته بود. حواسش به ورقه بود و به حرف هاي زن و پسرش که تازه از مدرسه بازگشته بود. خودکار بی وقفه روی نقطه می لغزید.

تا پسر گفت، توپ تور دروازه را پاره كرد و از بالاي ديوار مدرسه بيرون رفت. نوك خودكار را محكم  روي نقطه كه شبيه توپ شده بود كوبيد. انگار چيزي نا گهان به ذهنش رسيده باشد. به نقطه نگاه كرد، لبخند زد. خط تيره اي بعد آن كشيد و نوشت.

 

 شوت می کند .توپ از بین پاهای دروازه بان که جلوتر آمده رد می شود .یکی ازمدافعین توپ را درست جلوی خط دروازه دفع می کند. پسر با آهی دستهایش را بالا می برد. مدافع می خندد. داور سوت می زند. تیم حذف می شود. زنگ مد رسه می خورد .

پسر سرخورده به خانه برمی گردد.( بازی اصلی شروع می شود.)

 

نقطه آخر جمله را رضايت مندانه گذاشت و با لبخند گفت: كات.

كاتش آن قدر بلند بود كه زن و پسرش حرفشان را قطع کنند.

از روي صندلي بلند شد. پرده را كنار زد. از پنجره اي كه درست بالاي ميز تحرير در گوشه اتاق بود. فضاي سبز رو بروي خانه شان را ديد. بچه ها بازي مي كردند، زن ها و مردها باهمديگر حرف مي زدند. مثل هميشه معلوم نبود چه كسي حرف مي زند و كدام يك گوش ميدهد. انگار همگي با هم حرف مي زنند و هيچ كس حرف دیگری را نمی شنود. پرده را کشید، از جلو مبل ها گذشت، روي صندلي ناهارخوري جلوي آشپزخانه كنار زن و پسرش نشست. درست روبروي عكسي از خودش كه روي ديوار با دوستان سينمايي اش حرف مي زد. دور میزی نشسته بودند. دستش دراز شده بود تا با پنجه اش چند بار براي متقاعد  كردن كسي يا كساني كه توي عكس بودند روي ميز بكوبد.

 

پسر صورتش را جلوتر آورد. چشم هاش راگشاد کرد و به پدرش گفت: بابا، ببینید دروغ می گم؟ اصلاً همه جای چشمامو ببینید، توشان دروغ هست؟

مرد گفت: ای شیطون

پسر گفت: نمی تونم بشوتم؟

مردگفت: به نظرم صحنه ی خوبی است. من جای تو بودم، برش می گرداندم عقب تر،توپ ازآن طرف دیوار مدرسه می آمد و ازپاره گی تور رد می شد و زیر پای تو که می رسید،نگه اش میداشتم.

پسرگفت: یعنی...یعنی...نمی شود؟

مردگفت: باید بهتر از اینها می شد.

دستش را دراز کرد. طوری که بخواهد پسر را بگیرد و قلقلکش بدهد.

پسرخودش را پرت کرد طرف مادرش مثل دروازه بان ها، سرش به دماغ زن خورد.

زن پسش زد. دستش را روی دماغش گذاشت. رو به مرد گفت: تشویقش کن، جایزه هم بده که دروغ های بیشتری سر هم کند!

مرد بلند خندید. انگشت اشاره اش را طرف دماغ زن برد: چه ضربه ای به صداقت گاهت زد، پینوکیو.

زن روي دست شوهرش زد: اییییف.

پسرصورتش را به طرف مادر گرفت: دیدی مامان؟ بابا می گه بهتر از این هم می شه، اصلاً می خوای توی چشمامو خوب ببینی؟

مرد دستش را  روی پیشانی گذاشت: یاد بچه گی ها به خیر.

یک روز بی هوا دویدم توی خیابان، راننده زد روی ترمز و داد زد:حرامزاده...

دست و پایم لرزید. همه ی مغازه دارها ریختن بیرون، می گفتن، شانش آوردی. به خانه که آمدم هنوز دست و پام می لرزید. پیش مهمان ها گفتم: آقاهه به من گفت: حرامزاده.

مادرم دستم را فشارداد، انگار بخواهد بگوید: زهر ماااار.

مهمان ها خندیدن، پدرم شده بود مثل وقت هایی که می خواست دعوایم کند اما می خندید، گفت: جوابش را می دادی.

 گفتم: دا..،دادم. هرچی گفت دو تا هم گذاشتم روش و تحویلش دادم.

مادرم چپ، چپ نگاهم کرد: اِ...اِ...اِ،توی کوچه و از این حرفها !؟

گفتم: نه..، نخیر، توی دلم.

مهمان ها زدند زیر خنده، یکی شان، گفت: ماشالله، چه قدر باهوش.

آخرش هم هرچی فکر کردم نفهمیدم کدام حرفم بیشتر خنده دار بود آنهایی که راست بودند یا آنهایی که اصلا نبودند.

زن ته مانده های استکان ها را روی هم ریخت و گفت: پس این خاطره ی خودت هست؟ توی یکی ازفیلمنامه های کارنشده ات خوانده بودم .

مردگفت: آدم ها پُرند ازفیلمنامه های کارنشده.

زن با لحنی که همیشه به پسرش دیکته می گفت: پس، نتیجه می گیریم، هرچه بیشتر دروغ سرهم کنی، فیلمنامه ی بهتری از آب در می آیییید.

بعد رو به شوهرش با لبخند: مگر نه، جناب فیلسوف؟

مرد، پنجه ی دستش را چند بار روی میز میزند: نه، رفیق بی کلک، دروغ گفتن با  تخیل کردن فرق دارد. بازی فوتبال یک واقعیت است ،یک اتفاق. همیشه با یک اتفاق شروع می شود.

- چی شروع می شود، دروغ پردازی؟  

-  تو اسمش را هرچه می خواهی بگذار. اما این ذهن پسرنازنینت است که به دادش می رسد. از آن فلاکت نجاتش می دهد. این ذهن پسر عزیزت است که بخش دوم قصه را می سازد. توپ را از پای مدافع جدا می کند و دوباره نصیب خودش می کند. بی معطلی باتمام قدرت قبل ازسوت داور چنان شوتی به توپ میزند که تور را پاره می کند و از دیوار مدرسه بیرون میرود.

زن گفت: دروغ شنیده بودیم اما دروغ خوب و دروغ بد را هم انگار توی رساله ی شما نوشتن.

مرد گفت: بله مادر مهربان، فرق دارد. دروغ آن های است که سرکارخانم می گویند، اینقدرهم ناشیانه که حتی بچه ی  هفت  هشت ساله هم می فهمد که توی سفیدی چشم آدم چیزی نوشته نمی شود. 

پسر به مادرش گفت:  ای کلک، بابا رو نمی تونی كلك بزني، دیدی تو چشم آدم نوشته نمی شه.

مرد گفت:  چرا، اگه خیلی ناشی باشی نوشته می شود،وقتی چیزی را توی ذهنت می سازی و به کسی تعریف می کنی باید بدانی که طرف مقابل گاو نیست، نباید توچشم بزند.

پسر گفت: مگه تو چشمای من نوشته؟ مامان آینه رو بده .

مرد خندید: ای ناقلا، یک چیزهایی نوشته.

پسرگفت: یعنی دروغ بود؟

 - دروغ که..، چه بگویم، یک کمی بد گفتی، این قدر نباید بزرگش می کردی، باید خیلی دقت کنی.

پسر گفت: یعنی نمی شه توپو از جلو دروازه دور کرد؟

مرد دماغ پسر را پیچاند و گفت: تا آنجاش بد نیست. از آنجایی که تو خودت ساخته بودی..، بخش دوم.

- کدوم، کدوم بخش دوم؟

-  ای بدجنس، یعنی تو نمی دانی؟ همانی که دوباره شوت می کنی و تور پاره می شود و...، خودت بهتر می دانی.

پسر خندید: بابا ازکجا فهمیدی؟ تو رو خدا تو چشمام نوشته بود؟ 

مرد گفت : ایییی.

پسر دفترش را از كيف در آورد. مهر بسیار عالی پائین دیکته اش را به پدر و مادرش نشان داد. دو باره صورتش را جلوتر برد: بابا دیگه چی نوشته؟

 وبلند خندید .

مرد به پشت پسر زد: چی شده؟ حالا که دستت رو شده فقط باید بخندی، همیشه همینجوره!

-         نه بابا، می دونی...، می دونی برا چی؟

 -  به حرفای مامان؟

-  نه، برا اینکه اولش هم دروغ بود. ما اصلاً  ورزش نداشتیم. فوتبال بازی نکردیم!

مرد جلو خنده اش را گرفت . بلند شد. به طرف میز تحریر رفت . روي صندلي نشست سرش را لاي دست ها فشار داد. خود كار را برداشت و چيزهايي را كه نوشته بود خط زد و ورقه ی سفید دیگری برداشت.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :