داستانی از هادی نودهی

نویسنده : هادی نودهی
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴


هومانا

دو ساعت و ده دقیقه بعد از این که می فهمم پونه زنم مرده پرستار جعبه مقوایی را از روی پیشخان سفید چرک ُمدمی دهد دستم و با احترام و تواضع از روی صندلی اش بلند می شود و با دو دست جعبه را تقدیمم می کند.جعبه ای که می بایست حاوی بیست و چهار عدد قو طی فلزی شیر خشک هومانا باشد.اما نیست.پرستار می گوید:"ببخشید باید این کاغذ را امضا کنید "

می گویم: "برای چه؟"

جواب میدهد:"فرمالیته اس خیلی مهم نیست."

حالا دیگر چه چیز می تواند فرمالیته نباشد.از بالای عینک نگاهش می کنم.انتهای میز یک استامپ است.آن را جلو می کشم و انگشت می زنم.پرستار تعجب می کند و می پرسد:"واقعن سواد ندارید؟"

چیزی نمی گویم.ادامه می دهد:"بهتون نمی اد"

جعبه را برمی دارم .سبک تر از آن چه است که خیال می کردم. حالابوی تند بیمارستان است که از بچگی نمی فهمیدم بوی چیست و رنگ خاکستری براقی که به دیوار ها زده اند .شاید برای امید واری بیشتر مریض ها و من است برای مردن.نیمکتهای چوبی پشت سرم کیپ تا کیپ آدم است و مریض و آه ناله .مرا هنگام خروج از بیمارستان شماره سی و هفت تامین اجتماعی مشایعت می کنند.نمی دانم چرا جعبه را به جای بخش زنان و زایمان در اورژانس تحویلم دادند.فکر نمی کردم کار به این سادگی و سرعت تمام شود.باید فردا صبح برگردم وجنازه پونه را تحویل بگیرم و خلاص.می شد  هم تا آخر وقت اداری امروز  بگیرمش.خیال کردم شاید اتفاقی بیفتد .چیزی شود.عجیب و غریب.برای همین پایم جلو نرفت.از در بیمارستان که بیرون می زنم ابر ها مثل یک کف کثیف و سیاه ِ جوب وسط کوچه ای باریک در ته شهر به نظر می رسند..پایین آمده اند.اما نمی بارند.و بعد آن سو تر خیابانی است که به جاده قدیم کرج می رسد.سوار اتوبوس زرد لکنتی می شوم.پرده هایش پنجره را پوشانده اند.چرک و سیاه.از پنجره ها بیرون می زنند وقتی اتوبوس سرعت می گیرد.خیال می کنم دوست ندارند در اتوبوس بمانند.سرم را به شیشه می چسبانم.چندشم می شود.سعی می کنم خوابم نگیرد.بغل دستیم دزدکی به من و جعبه نگاه می کند.نفسش بد بو ست.بد بو.یکساعت قبل پشت در خاکستری اتاق مرده های بیمارستان نشسته بودم.پرستاری چاق و سیاه و کوتوله آمد نزدیکم.آنقدر که نفسش خورد به صورتم.پرسیده بود:"زنته؟"و بوی گند می داد.بوی لاش مرده.عین این بغل دستیم.دست هایم را روی لبه های جعبه می گذارم.لبه ها ور آمده اند. ترسیدم بوی گند نفس های کنار دستی از درز و دورز جعبه برود تو.بچه که بودم نمی توانستم چهار لبه جعبه را طوری ببندم که باز نشوند.و خیره می شدم به دست های گوشتالو و پر موی پدر که با مهارت و سرعت آن ها را می بست و بهم می گفت:"این جوری بابا."و دست هایش بوی کاغذ اداره و میز هایش را می دادند.و من آن بو را دوست داشتم.و پونه هم بوی دست های مرا وقتی تمیز بودند و به کاغذ ها مالیده می شدند.وقت نوشتن.غروب اول های پاییز بود.پونه سرش را گذاشته بود روی پاهایم.اخبار بی بی سی می دیدیم.دست هایم روی شکم پونه بود.باد کرده بود حسابی.خیال می کردم می خواهد بترکد.ترک های سفید و دراز کناره های آن طبل سفید پر کُرک را لمس می کردم و انگشتم می رسید به گودی ناف که دیگر گود نبودو حتا بالاتر از سطح طبل .

پونه گفت:"نکن درد می کنه سر شب بهش پماد زدم."

اخبارگو زنی بود با موهایی قهوه ای و چتری و چشمهای سیاه و خالی ریز کنار لب که مهربان به بینندگان عزیز  نگاه می کرد.پونه گفت:"دوست داشتی من این شکلی بودم؟".باد موهای سرهنگ قذافی را اینطرف و آنطرف می برد.پریشان میان دستگیر کنندگانش گیر کرده بود.با سری شکسته.و بعد جنازه اش که لخت بود و کنار یک جنازه دیگر در اتاقی.سرهنگ بالاخره کشته شده بود.

گفتم:"تو خوشگل تری ."و نمی توانستم خیال کنم خوشگل تر است. و یک سالن بزرگ بود.سفید.همه چیز. دیوار .زمین.سقف.سرهنگ ته سالن روی مبل بنفش بزرگی روی چند متکای بزرگ لمیده بود و از یک شیشه قهو ه ای می ریخت توی لیوان و می نوشید.چند زن جلویش می رقصیدند.لخت.موبایل سرهنگ زنگ خورد.در یک لحظه سرهنگ شد من و مدام از پشت گوشی داد می زد:"بفرمایید "و شنیدم کسی از پشت گوشی گفت:"آلو فشم حالا برای ما آبجو می خوری؟"و بعد چند زن روبنده پوش و عریان و پوشیده تنها در جاهای حساسشان با زلم زیمبو های رقاصه های عرب  پاورچین پاورچین روی نوک پاهایشان وارد شدند.آهنگین و به صف.صف شکافت و از میان صف پونه پرت شد جلو.او حتا آن زلم زیمبو ها را نداشت.و باز من شدم سرهنگ و سرهنگ لیوان را یکسره سر کشید و اضافه اش از کناره های لب به روی سینه ی لخت و بی مویش شره کردو همانطور به پونه خیره ماند.پونه با دست هایش سعی می کرد خودش را بپوشاند و رقاص ها با کف دستهایشان رقصان صورت های خود را لحظه ای می پوشاندند.

سرم محکم می خورد به شیشه پهلویی.شب شده .اتوبوس بین ماسه زار های شهرک اندیشه پیچ و تاب می خورد.در جاده ای بی سربالایی و سرازیری.بغل دستیم رفته  و جایش دختری هیجده بیست ساله نشسته .سرش افتاده روی کتف های من و دهانش باز مانده .تکان نمی خورم.دست هایم از روی جعبه افتاده می.گذارمشان دوباره.از کنار پمپ بنزین وسط بیابان می گذریم.چند مهتابی کم نور و دو ماشین که باک هایشان را پر می کنند و چند کامیون هیجده چرخ که کنار یک ردیف از پمپ ها به صف اندو جدول و بلوک های سیمانی روغنی شده و سیاه و باد تند شهریار.زیر چشمی لب های دختر را می بینم.لب های بالا طوری نرم و زیبا به بالا تاب خورده اند که اگر بارانی روی صورت بریزد و شره کند پایین یا قطره اشکی کناره های لب نمی گذارند آب داخل دهان سر بخورد و قطره های آب در دو سوی لب سرازیر می شوند.در همین اتوبوس  بودم شاید که خبر حامله شدن پونه را شنیدم.پشت چراغ قرمز چهارراه ایران خودرو منتظر ایستاده بودیم.و دختری کنار خط کشی با مقنعه ای سرمه ای و بور شده ایستاده بودبا بینی به غایت زیبا و بی نقص.انحنایی آن چنان کامل که نمی شد توصیفش کنم.برای همین نگفتم دماغ.و بعد نوک چانه اش.برجستگی گردی که تناسب گردیش با صورت معرکه بود.موبایلم زنگ زد.پونه تست بارداری خریده بود.این را چند لحظه قبل از دارو خانه اس ام اس زده بود.اوایل فروردین بود.هیجان زده گفت:دو خطش قرمزه...دو خطش قرمزه.

و من بی آنکه نگاه از صورت دختر بردارم هم می خواستم فکر کنم که پدر می شوم و هم می خواستم علت همزمانی این دو واقعه را در یابم.وقتی به زنی با بینی خوش تراش و چانه ای خوشگل کنار چهارراه ایران خودروخیره می شوم زنم می فهمد که باردار شده.داغ شده بودم.سرتا پا.از ترس.حالا هم.

موبایلم را از جیبم در می آورم.نکند پونه نمرده.و همه این ها یک خواب بین راهی  است.راهی از آزادی تا سر آسیاب ملارد وپونه زنگ خواهد زد؟

خیره می شوم به موبایلم.فقط شماره پونه را ذخیره کرده ام.پی دَبِل اُ اِن ایی اِچ.تماس می گیرم.شماره پونه در حال گرفته شدن است.شاید از خواب بیدار شدم.

نفس دختر بد بوست.چرا همه چیز بد بوست؟بوی کباب کوبیده یکساعت مانده روی صندلی عقب ماشین با پنجره های بسته.هشت سال پیش بود که رفته بودیم سینما فیلم "ابدیت و یک روز".شاعری پیر و مبتلا به سرطان که روزهای آخرش را می گذراند و می داند که کارش تمام است .

پونه گفت:بوی گند کباب کوبیده از کجا میاد؟

گفتم:فیلمو نگاه کن

دوبار دیگر تنها فیلم را دیدم و بعد در سالن انتظار سینما نقدش را نوشتم و به پونه نگ زدم.پونه خبر داد که صدام را اعدام کرده اند.فردایش دفتر روزنامه پلمب شد.البته نه به خاطر نقد آبکی من.ولی بیکار شدم.و بعد دیگر روزنامه و مجله ای از من نقد نخواست.من  هم قول دادم تا ابد چیزی ننویسم.مگر پولی که می دادند تحفه بود؟

دختر بیدار می شود.عطر بی رمقی که شاید صبح وقت رفتن به تهران زده بود کور سوی غلبه بوی خوب بر بد را می دهد .اما مشکلش همین است: کور سو.برایم دیگر عادی شده.همه غروب ها وقت برگشتن از تهران وقتی سمند را می گذارم پارکینگی در آزادی در اتو بوس همه این بو را می دهند.بوی یکجور گندیدگی.آشغالی که چند روز در ظرف آشغال مانده و خالی نشده.

عذر خواهی می کند از این که خسته بوده و خوابش برده.دستمال کاغذی از کیفش در می آورد و شروع می کندبه پاک کردن پن کیک های ماسیده به صورتش.حالا می توانم منافذ باز شده  روی گونه هایش را ببینم.صفحه موبایل را می بینم.شماره پونه بازدر حال گرفته شدن است.می دانم خودش کجاست .ولی موبایلش را نه.قبل از این که برویم بیمارستان پونه موبایلش  را کجا گذاشته بود؟در آپارتمان چهل و سه متریمان در سر آسیاب ملارد کنار جاده ملارد روی میز توالت بود یا تو کشوی اتاق بستریش در بیمارستان؟

دختر می گوید:"اینجا آنتن خوب نمی ده."

می گویم:"به خانمم زنگ می زنم."

دختر دماغش را بالا می کشد.همه چیز زشت است.زشت و بد طعم.مثل دهان خودم.آیا با دهان بد بو می توان تخیل کرد و چیز نوشت؟برای همین آنوقت ها تا قلم بر می داشتم یک آب نبات ترش هم می گذاشتم دهانم.ولی هیچگاه فکر نمی کردم روزی از روزها مسافر کش خطی یک سمند اجاره ای شوم از آزادی به سر آسیاب ملارد.و وقتی یکبار کنار ماسه های شنی جاده اندیشه تصادف کردم زنگ زدم تا صاحب ماشین بیاید.یکبار بیشتر ندیده بودمش و چهر ه اش را از یاد برده بودم.از دور دیدمش.زنی میانسال و تپل با مانتویی کتان و سفید و گشاد.چالی زیبا در چانه که بی نقص بود.آن طرف جاده از تاکسی پیاده شد و آمد این طرف.پشیمان شدم بار اول خوب نگاهش نکرده بودم.فقط تلفنی با هم ارتباط داشتیم و من گزارش بهش می دادم و تازه صدایش هم آدم را به خیال وا نمی داشت.برای اولین بار آنقدر به هم نزدیک شده بودیم که می توانستیم بوی دهان همدیگر را حس کنیم.ترسیدم دهانم را باز کنم.کاش زن زیبا نبود.آن وقت من از بوی بد دهانم در ظهر دم کرده تابستان ترسی نداشتم.

زن پرسید: "خودت طوری نشدی؟"

آنجا بود که فهمیدم حتا با بوی بد دهان هم می توان تخیل کرد.جلوی یک زن زیبا که رییست هم است وباید به خاطر بی مبالاتی و عدم رعایت فاصله مناسب با ماشین جلویی سرزنشت کند و سرت دادبکشد و بی آنکه حقوق آن ماهت را بدهد حتا با گرفتن غرامتی اخراجت کند.ولی تنها پرسیده بود ازم که طوریم شده؟

وقتی می رسیم اول اندیشه دختر پیاده می شود.حتا ازم خداحافظی می کند.وقتی به جای خالیش بر روی صندلی چرمی چرک نگاه می کنم یک مارک گردالی پلاستیکی از این وصله ها که پشت شلوار لی یا روی زانو ها می چسبانند روی صندلی مانده است.فرو رفتگی صندلی آرام بر می گردد جای اولش.آیا با مردن پونه زندگیم به جای اولش بر می گردد؟وقتی تمام عشقم خروج از دفتر مجله بود همراه پونه که هنوز دوست دخترم بودو بعد شب های زیبای بهاری و گفتگو با پدر در حیاط و مادر که چای می آورد و موهای سرش را می بوسیدم .آرام.و حالا هیچیک نبودند.مرده بودند.کاش کنار پمپ بنزین پیاده می شدم و می رفتم آن پشت ها و کار را تمام می کردم.دلم طاقت نیاورد چاله ای بکنم.این وقت شب و صدای عو عوی سگ ها کنار معدن های شن و ماسه.به جاده نگاه می کنم.و نور چراغ قطار شده ماشین ها که می روند طرف اندیشه تا در آپارتمان های ارزان راحت بخوابندو صبح دوباره بر گردند تهران .کاش پدر بود و می توانست کمکم کند.آقا رِ نجی را صدا می کرد و می فرستاد بیمارستان .نه. پدر اگر بود  مجبور نبودم در بیمارستان گُه گرفته شماره سی و هفت تامین اجتماعی پونه را بخوابانم.می فرستاد آقا رِنجی را و همه کار ها را راست و ریس می کرد.بعد آقا رِنجی می آمد و با آب و تاب تعریف می کرد.این که چقدر کار سخت بوده.این که چقدر سُلفیده تا دم فلانی را در بیمارستان ببیند.این که اگر تا بعد از ظهر کنار اتاق رییس نمی نشست کار پیش نمی رفت. پدر اگر بود می گفت اسمش را بگذارید سیاوش.پونه  گفت بگذاریم سینا.همان روز که نوار تست حاملگیش مثبت شد.من علاقه ای نشان نداده بودم.گفته بودم :"حالا از کجا معلوم که پسره؟"هنوز نگفته بودم که بچه برای چیه امان هست.

و یکبار هم نشسته بودیم در سوییت چهل و سه متریمان در سر آسیاب ملارد و چای می خوردیم.زوزه باد کولر از دریچه و رادیو که ضجه های نوری را پخش می کرد :ای ایران...ایران ...

پونه گفت:"کفرم می گیره از این نوری همچین ایران ایران می کنه که باید زورکی احساس افتخار بکنیم."

من گفتم:"بگذاریم گُرد آفرید."

گفت:"اسم دختره که "و معلوم شده بود که دختر نیست.

گفتم:"دختر پسر نداره که تا حالا دیدی دختر اسمش باشه کیوان ولی هست."

گفت که می داند اسم شاهنامه ایست و ایرانی ولی یکجوری هم می شد به جای گُرد گفت گِرد.و آخرش گفته بود:"اونوقت بهش می گن آقای گِرد."

بلند شد رفت کنار پنجره.مو هایش را پشت سرش بسته بود.وقتی این  شکلی می شد بی اراده می رفتم کنارش.از پشت.پشت گردنش.پشت گردنش شبیه زن های دیگر نبود.با دست هایم از پشت بغلش کردم و با هم از پنجره خیابان را نگاه می کردیم.جوانی لند هوربا شلوار پلنگی قمه به دست دنبال جوان دیگری با شلوار جافی می دوید.شلوار جافیه عرقگیر تنش بود و از شانه اش خون سرازیر بود و سرش را تیغ انداخته بودو شلوار پلنگیه لخت و بدون پیراهن تقلا می کرد از بین جمعیت خودش را به او برساند.فحش می داد.گوش های پونه را گرفتم و پونه گفت:"نه که تو خیابونا اصلن نشنیدم تا حالا."

شلوار جافیه همانطور که فرار می کرد خورد به چرخ طوافی پرتقال فروش و بعد از آن سرید پایین و خودش را انداخت توی یک نیسان آبی رنگ که بارش میل گرد بود.نیسان گاز داد و نوک میل گرد های آویزان از جلو لنگر داد و خورد به آسفالت و بر گشت سر جایش و نیسان آهسته دور شد.

صبح در نانوایی صحبت آن دعوا بود.شلوارجافیه شاگرد نانوایی بوده و شلوار پلنگیه مشتری.شلوار جافیه زیاد به او نگاه می کند و او هم می گوید:"چیه نگاه داره؟"

این را نفر جلویی در حالیکه آب دهانش را به صورتم می پاشاند نقل قول می کرد.می خواست با چشم و ابرو و کج کردن دهان و چشمک های پشت هم به من بفهماند که شلوار پلنگیه خوشگل و تو دل برو بوده و این شده که نگاه های شلوار جافی ناراحتش کرده.و علیرغم خوشگلی چون گردن کلفت بوده سر به دعوا می گذارد.من که نتوانستم از بالا بفهمم کجای شلوار پلنگی خوشگل و تو دل برو بود.ولی توانستم خیال کنم گُرد آفریددر سر آسیاب ملارد آمده است نان بخرد که شلوار جافی به او می گوید:"چند تا جیگر گِرد من؟"

جلویی موبایلش را بالا نگه داشته بود و با نوک انگشت هایش روی صفحه مثل این که ورق می زد و فیلمبرداری لحظه به لحظه آن واقعه را نشان می داد.حتا لحظه ی فرود آمدن قمه بر شانه شلوار کردی.بلند شدن از جوب پر از لجن. آبچکان لجن از سرتاسر هیکلش.نگاهم روی دمپایی و پاهای بدون جوراب و چرک مرد جلویی خیره ماند.شلوار جافی.گِرد.گُرد بدبخت.از آن روز به بعد دیگر به اسم گُرد آفرید فکر نکردم.

تاریک شده.رسیده ایم سر آسیاب.سر امام خمینی پیاده می شوم.همه می دوند.نمی دانم چرا.یک نفر داد می زند"رفتند...رفتند."مواظب جعبه هومانا هستم که نیفتد.هر چه است شلوغی سر چهارراه شیطان فروش ها ست.آن جا جنس های دزدی و مواد می فروشند و می خرند.کنار تیر برق سر چهار راه. آن دیوارهای آجری که پشتش خرابه ای را پنهان کرده و آدم هایی با چشم هایی دریده یا خمار و بوی سیگار و تاریکی. و لغزیدن مال خرها و مال فروش ها بین هم وبه آرامی و گاه چُسناله ای.هشت ماه پیش بود که میان این چُسناله ها دنبال آمپول سقط می گشتم و پیدا نکردم و بعد فهمیدم باید بروم ناصر خسرو.

اما امشب پلیس ریخته است.مثل همیشه.هر از چندی.و در این خیابان بیست متری همه وسط خیابان می دوند.بغل دستیم که می دود یک فِرِز بنایی دستش است.حتمن از سر ساختمانی نیمه کاره بلند کرده.خیال می کنم فِرِز دستم است و روشنش کرده ام و افتاده ام به جان تمام آدم ها.قطع می کنم.دستی .پایی.دماغی.و خون فوران می زندبه صورتم.شاید آرام  شوم.از سر اطلس رد می شویم.چند نفر خودشان را انداختند کوچه شش متری.یکی داد می زند:"مینی بوس ها...مینی بوس ها."سیل جمعیت او را به جلو هل می دهد.نمی فهمم مینی بوس ها یعنی چه.ولی وضع خودم را خوب درک می کنم.همیشه مسیر حرکت آشغال ها را در جوب های گشاد و پر لجن سر آسیاب تعقیب می کردم.وقت هایی که از مسافر کشی بر می گشتم.کنار پیاده رو راه می افتادم و فیلتر سیگار کشیده ام را می انداختم توی جوب و دنبالش راه می افتادم.وقتی فیلتر به یک سه راهی می رسید دوست داشتم خودش را می انداخت در یک جوب فرعی کوچک.چون می توانست یک جایی آرام بگیرد.ولی فشار آب فیلتر را در همان مسیر اصلی پیش می برد.فیلتر جانش را نداشت که خودش را بیاندازد فرعی.می رفت و می رفت تا از نظر ها گم می شد.نظرها؟.نه.هیچ نظری.می رفت بی آنکه کسی نگاهش کند.حالادر خیابان اصلی می توانم پنجره آپارتمانمان را ببینم.طبقه سوم.تاریک.آجرهای سه سانتی زرد.و یک لوله بخاری دراز با کلاهکی کج و در آستانه سقوط.و شُرۀ  دوده باران خورده بر دیوار که تا پنجره ی طبقه زیری کِش آمده است.شب ها پشت پونه می ایستادم و از پنجره جاده ملارد را می دیدم و او نگاهش می ماند روی کلاهک دودکشی که می خواست بیفتد.و هیچ وقت نمی افتاد.دود سیگارم را فوت می کردم پس گردن لخت پونه و شرط می بستیم.و بازی می کردیم.یکی از شرط بندی ها روی زن هایی بود که آن وقت غروب سر چراغ کنار جاده تنها می ایستادند منتظر ماشین.اگر سوار ماشین های شخصی می شدند کاسب بودند و اگر تاکسی آنوقت زن زندگی و خوب.یک بار که شرط را  باختم و زن سوار یک تاکسی سمند شد گفتم:"اصلن از کجا معلوم شاید سمندیه هم این کاره باشه"

پونه گفت:"من مطمینم همه سمند زرد ها مسافر کشند"

گفتم:"رو پیشونیشون که ننوشته."

پونه گفت:"زن ها یا ماشین ها؟"کمی بر افروخته شده بود.پشت سرش گفت:"اصلن گیرم اون کاره ان از کجا معلوم برای زندگیشون و بچه هاشون خودشونو به خطر نمی اندازن؟"

من هم آرام پشت گردنش را بوسیدم.

اگر گیر بیفتم باید شب را در کلانتری بخوابم.با چند تا مشت و لگد تا صبح.آن هم با این جعبه.نگاهم به دارو خانه آن طرف خیابان می افتد.اصلن حواسم نبود.به زور از بین جمعیت خودم را می رسانمبه پیاده رو و با انگشت  می زنم به شیشه داروخانه.دکتر هیکلی در روشنایی ضعیف پیاده رو من را می شناسد.کلید می اندازد و در شیشه ای را باز می کند و مرا می کشد تو.دکتر هیکلی آدم آرامی است و آدامس می جود وقلنج گردنش را همانطور که جمعیت را نگاه می کند می گیرد و از من می پرسد در این شلوغی چه کار می کردم .من هم سراغ دکتر اصلی را می گیرم.رفیقم است.با او می شود راجع به ادبیات و سینما حرف زد.

دکتر هیکلی می گوید:"نیست رفت تهران."

ماند ه ام چه بگویم.فکر بکرم در بدو تولید نابود شد.پکر می شوم.این جور وقت ها به پونه زنگ می زدم.دوباره به شماره موبایل پونه در گوشیم نگاه می کنم.می گیرمش.و بعد صدای زنی که می گوید می توانم پیغامم را بگذارم در صندوق صوتی پونه.صندوقی که پر از صوت است چگونه صندوقی است.؟اصلن  صوت چطور در صندوق گیر می افتد؟صوت های جور واجور.تولیدش مرگ زمان.چند بار دکتر دندان پزشکی که پونه دستیارش بود صدایش را انداخته بود توی همین صندوق.و بعد چند مریض هم که نوبتشان را بیندازد جلو یا عقب.اما الان تنها یک صندوق مقوایی است که واقعیت دارد.دوست ندارم هیچ چیز تویش بیندازم.حتا صوت.

از دکتر هیکلی چسب شیشه ای پهن می خواهم و یک تکه کاغذ و خود کار.می آورد و می دهد به دستم.لبه ها را با چسب می بندم.قبل آن برای آخرین بار توی جعبه را می بینم.عرق سرد می کنم.می نشینم روی صندلی.

دکتر هیکلی می گوید:"باز برنامه اس امشب مهندس بگیر بگیره ولی دوباره دو شب دیگه همه چیز بر می گرده سر جاش و جنده ها هم سر جاهاشون کنار خیابون منتظر و بپا های بنگیشون هم ده متر پایین تر خمار."

کاغذ را می گذارد روی جعبه.

دکتر هیکلی می گوید:"تهران بودی بگیر بگیر نبود؟می گن خیلی شلوغه."

شانه هایم را بالا می اندازم.چه می دانم.اصلن به من چه؟.کاغذ را بر می گردانم ببینم پشتش چیست.کاغذ انتخابات شورا های سر آسیاب است.احمد حسین زاده.ریشش نه ریش است و نه ریش نیست.مانده چه باشد.دانه دانه.مثل ریش های دانه دانه مرد ها در کارتون های قدیمی.چه بنویسم برای دکتر؟

یکبار در سینما سپیده نشسته بودم کنار بوفه.فیلمی دیده بودم هوس کردم همان جا نقدی برایش بنویسم.کاغذ نداشتم.هرچه   اطراف را گشتم چیزی پیدا نکردم.فقط یک تکه کاغذ سفید مچاله بود در سطل زباله.برش داشتم .چرب بود.دوازده خط نوشتم.و بعد به پدرم زنگ زدم.همه را برایش خواندم.خوب گوش می کرد.دو روز بعدش مرد.و من همیشه آن تکه کاغذ چرب توی سطل آشغال را مسیول مرگ پدرم می دانستم.حالا فکر می کنم با نوشتن این چند خط چه اتفاقی  خواهد افتاد؟نفسی به راحتی می کشم .تمام اتفاق های بد افتاده.پونه مرده.

می نویسم: امروز پونه مرد.و حال این تنهااز من به جا مانده است.می توانی جمله را با گذاشتن ویرگول یکبار قبل و یکبار بعد از تنهابخوانی.مختاری.دو وضعیت متفاوت که آخرش یک معنی دارند.یادت می آید بازی هایمان با ویرگول ها  و اسم های بیماران در دفترچه های بیمه؟نمی دانم با این  چه کنم.بدرود."

چسب ها را باز می کنم و کاغذ را از لای درز می اندازم تو و دوباره چسب ها را محکم می کنم.می دهمش به دکتر هیکلی و می گویم:"لطفن بگذار ید یخچال تا دکتر بیاید."

دکتر هیکلی جعبه را می گیرد و می گوید:"شیر که نیستش؟"

جواب نمی دهم.فقط وقتی دکتر هیکلی که بر می گردد می پرسم: "جا شد؟"

می گوید:"خیالت جمع"

می زنم بیرون و دکتر هیکلی پشت سر من کرکره را می دهد پایین.خیابان خلوت شده.انگار نه انگار نیم ساعت قبل چه خبر بود. چرخ طوافی است و پرتقال و سیب و با آن چراغ پریموسش روی چرخ و از روی چراغ بخار بلند می شود.می روم از روی نرده ی بین دو جاده که برای رد نشدن عابر های پیاده کشیده اند می پرم آنطرف.پفیوز ها.دنبال کلید خانه در جیب هایم می گردم.به پنجره امان نگاهی می اندازم.خیال می کنم الان است که خوابم تمام می شود و می بینم که پشت گردن پونه ایستاد ه ام و جاده ملارد را نگاه می کنم.

زنی است کنار خیابان منتظر ماشین.از عرض خیابان رد می شوم.ماتیک سرخ  را آنقدر روی لبهایش کشیده که می شود تکه های ریز ماتیک را روی لب هایش دید.و چادری نیمه باز.پیراهنی گل مگلی و گشاد و پاهایی بدون جوراب و چرک در یک دمپایی لا انگشتی.انگشت های پاهایش آنقدر کلفتند که فکر می کنی مرد است.آدامس می جود.دیگر کنارش ایستا ده ام.

آرام می گوید:"داشی شب سی و پنج تومان جا داری؟"چیزی نمی گویم.

وقتی می بیند چیزی نمی گویم می گوید:"باشه داشی جا از خودم فقط پونزده تومن اضافه می کنه."

یک تاکسی سمند جلویمان ترمز می زند و زن می گوید:"دربست."

با این که دربست گرفته سر اطلس پیاده می شویم.دوست ندارم شانه به شانه اش راه بروم.شاید او هم.اولین کوچه می پیچیم.کوچه ای شش متری با جوبی که از کف صابون یا کف چیز دیگری پر است.کف رختشویی خانه ها که می ریزد توی جوب کوچه وباد می کند و گنده می شود هر آن و بعد آرام فرو می نشیند.

زن می گوید:"من میرم جلوتر تو صبر کن بعد بیا تو"

و بعد می پیچدو می رود توی یک حیاط که درش باز است.در را باز می گذارد.من هم می روم تو.اول حیاط است وبعد چند تا پله می خورد تا زیر زمین.زن پایین پله ها منتظر من ایستاده.بعد در را باز می کند و می رود تو.چراغ ها از قبل روشنند.از هال می گذریم.با یک فرش ماشینی لاکی چرک.می رود یک اتاق دیگر .اتاقی ساختگی که با چارچوبی آهنی و بی رنگ به هال وصله شده.تازه این جا است که چادر زن از روی سرش می  سُرد پایین .همان طور که می رود مثل این که من آن جا نباشم پیژامه سفیدش را در می آورد .خم نمی شود.همانطور ایستاده وبا نوک انگشتان پای راستش پیژامه را پرت می کند گوشه ای و می نشیند جلوی میز آرایش قرا ضه ای.من در درگاه اتاق ایستاده ام.سعی می کند مو هایش را با دست حالت بدهد و بریزد روی شانه هایش.ولی موی چندانی برایش نمانده.فرق سرش معلوم است.همانطور که در آیینه خودش را می بیند می گوید:"ببخشید داشی اول پنجاه تومان."

چهل و پنج تومان در جیب بغلم است.چهار تا ده هزار تومانی و یک پنج هزار تومانی.بیرون می آیم تا آماده شود.هال با پرده ای که به دو میخ آویزان است دو قسمت شده.خیال می کنم الان بچه شیر خواره اش باید گوشه ای پشت پرده خوابیده باشد.و یک دختر بچه بزرگ تر که کنار بچه خوابش برده.از کنار پرده دید می زنم.شش تا پای مردانه که دراز شده اند و صدای شکستن تخمه ونور تلویزیون که افتاده روی پاها ولی صدایی ندارد و یک قمه دراز کنار پای ششم.داغ می شوم.نمی دانم چرا این تصمیم را می گیرم.پرده را کنار می زنم.اول چشم در چشم سه مرد می شوم که بهم زل زده اند.و بعد  نفر اولی قمه به دست بلند می شود و به طرفم می آید.  موبایل را از جیبم بیرون می آورم.مثل وقت هایی که نمی دانم چه می خواهم  بکنم. شماره پونه را می گیرم تا پیغامم را بیاندازم در صندوق صوتیش.کنار آن پیغام های دیگر.سومی داد می زند:"ماموره." 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :