داستانی از احسان قدري

نویسنده : احسان قدري
تاریخ ارسال : سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴


عکس یادگاری

همین که وارد اتاق پرو می شوم با زدن کلید، چراغ کوچک و هواکش داخل آن با هم روشن می شود. چند ثانیه قبل از وارد شدن به اتاق، فروشنده پیراهنی را که انتخاب کرده ام می دهد دستم. می گویم آن یکی را هم بدهد تا هر دو را امتحان کنم. احساس می کنم اینطور کم ترمجبورم توی مغازه بچرخم.

زهره سه ساله بود که رفتیم تهران. انتقالی پدربعد عمری خدمت درهر ناکجا آبادی که فکرش را می شود کرد جور شده بود. عشقش تهران بود آن سال ها و خوشحال، من و رضا نبودیم. مامان می گفت آن جا حیاط ندارد. خانه های سازمانی آن جا آپارتمان است و یک هشتاد متری قرار است بدهند. همان را هم ندادند، یک شصت متری در طبقه سوم با یک و نیم متر تراس که مامان رخت هایش را باد می داد و به علاوه جای مناسبی هم بود برای پدر و عصرهای بیکاری که صندلی اش را بگذارد و از آن بالا که مشرف بود به باند مهرآباد لانگ شات بیندازد! از نشست و برخاست همه نوع هواپیمایی عکس داشت و توی هوا هم ردشان را می گرفت. وقتی توی آسمان اطراف فرودگاه چرخ می زدند، حتی از روی صدایشان می دانست که مسافری است یا جنگی و نوع و مدلش را هم حفظ بود. همه را با همان کانن نیمه حرفه ای می انداخت. مادرمی گفت آن عکس یادگاری خانوادگی شب عقدش هم که چهار نفری کنار مادر و پدر خودش انداخته اند مال همان دوربین است.

 

کف اتاق سرامیک سفیدرنگی دارد که تمیز به نظر می رسد. می نشینم و تکیه می دهم به آینه قدی پشت سرم و در آن روبرویی تصویر خودم را می بینم.سرم را که بالا می گیرم سقف نئوپانی بد ریختی پیش چشمم می آید و برای لحظه ای حسی شبیه گور می آید سراغم.

سردردم نمی گذارد به لامپ نگاه کنم. انعکاس نور توی آینه چشمم رامی زند. پلک تنگ می کنم و خودم را ورنداز می کنم، خیلی چشب و جلف است. حتما می گویند خل شده طفلکی، فکر کرده عروسیه...؟آن یکی را باید امتحان کنم... .

پدر دلش نمی خواست بیرون از محل کار کسی سرهنگ صدایش کند اما این به آن معنی نبود که دلش نمی خواست رضا یک بارهم که شده قبل از این که گند بزند به یک کاری باهاش مشورت کند. دانشگاه را ول کرد برای کار، گولش زدند و رفت زندان. توی شهرک سازمانی چو افتاده بود پسر سرهنگ خلاف کار شده چون وقتی پلیس آمد درخانه شش و هفت عصر بود و نصف اهالی وول می خوردند توی محوطه. سرهنگ به اندازه گرفتن یکی دو تا از قپه های سردوشی اش در همان یکی دو ماه پیر شد.از من بپرسند می گویم قد هفت هشت سال شاید هم بیشتر، کسی چه می داند ولی دست کم دیگر هیچ وقت ندیدم مثل قبل ترها این جا و آن جا بپلکد و دوربین دست بگیرد و دل و دماغش خشکیده بود انگار.زهره می گفت خودش چندبار شنیده که حتی دلش نمی خواهد کسی به دوربین قدیمیاش دست بزند. دورو بر نوزده سالگی زهره بود. همان سال دانشگاه قبول شد و رفت اصفهان که بچسبد به درس،ولی به همه چیز چسبید جز همان درس و داستان های تکراری تهدید و اخطار و کمیته انضباطی شده بود  کابوس های تازه سرهنگ.

دوباره شماره زهره را می گیرم. از دیشب این بار پنجم است. اس ام اس زد:

" مهمونی دوست حامدِ. ضروریه...؟! یا صبح بزنگم؟ "

 

- بی خیالش شدم. حالا نزدیک ظهر هنوز نزده!. تا می خواهم شماره اش را بگیرم متوجه می شوم توی اتاقک آنتن گوشی پریده، در را باز می کنم و یک قدم برمی دارم و می ایستم جلوی در. توجه یکی از کارگرهای فروشگاه که مشغول قدم زدن است جلب می شود، تا چهره اش لحن سوال به خود می گیرد و می خواهد چیزی بپرسد که چیزی می خواهم یا نه، رویم را برمی گردانم سمت اتاق و باز شماره زهرهرا می گیرم ولی بی فایده است. گوشی را می گذارم توی جیبم و برمی گردم تو تا این یکی را امتحان کنم، انگار سایزش بد نیست. آن یکی که تنگ تر بود را می دهم دست دخترک جوان دیگری که از آن قبلی بداخلاق تر است و با کنجکاوی احمقانه ای درست ایستاده جلوی درِنیمه باز اتاق. می خواهم بگویم" دم در بده بیا تو...، نمی گویم!" لباس را می گیرد و مثل یک ماشین بزرگ که بخواهد در آخر یک کوچه باریک دور سه فرمان بزند چند بار روی پاهایش جلو عقب می رود و دست آخر راهش را می کشد و می رود و انگار در تمام مدت چیزی زیرلب زمزمه می کند... . همان موقع شقیقه و پیشانی ام که تیر می کشد، دست می کنم توی جیبم ویک آرام بخش می اندازم ته حلقم.

پنج سال پیش شب ازدواج زهره آن دوربین قدیمی را آوردم. به زهره و حامد اشاره کردم که بایستند و پدر را نشاندم جلویشان روی صندلی. پدر دلش رضا نبود ولی نشست. قاب عکس هفت سال پیش مادررا دادم دستش که مادر مثل همیشه داشت به همان گوشه نامعلوم نگاه می کرد و خسته نمی شد. اول گذاشتش روی صندلی اما بعد پشیمان شد و عکس را بغل کرد و گفت بروم و کنارش بنشینم.  بعدها عکس را قاب که کردیم، گذاشتیمش کنار همان عکس چهارنفره که مادر گفته بود. می دانستم حالا مادر هم به آرزویش برای بودن در آن عکس یادگاری رسیده است گیرم در کنج طاقچه و در میان دو دور قاب فلزی...! .

 

پدر را هم قرار است در کنار مادر خاک کنیم. ترتیب قبر را خودش از قبل داده بود. از همان سال فوت مادر رفته بود و کناری اش را خریده بود. خودش هم دیشب مرد، درست یک ساعت پیش از همان تماس های بی جواب به زهره.

این یکی به نظر مناسب است. تنگ و گشادی اش، رنگش. خیلی هم براق نیست. می شود دو سه روز اول را باهاش سرکرد. در اتاق را باز می کنم. تلفتنم زنگ می خورد. صاحب مغازه منتظر است بگویم لباس را نمی خواهم تا دعوا راه بیندازد. با تعجب می بیند همان جا پیراهن را تنم کرده ام و پولش را هم می گذارم روی پیش خوان. فروشنده در تمام مدت دارد کسی را می بیند که خبرمرگی را برای کسی آن طرف گوشی هجی می کند تا نترسد... .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :