تأویل یا تشریح؟ مسأله این است!
آرش سیفی

نویسنده : آرش سیفی
تاریخ ارسال : بیست و نهم آبان ماه ١٣٩۴


تأویل یا تشریح؟ مسأله این است!

 آرش سیفی

شکل و شیوه ی زیست در جامعه ی ایران با دگرگونی های بزرگی روبرو شده است؛ ایران نیز مانند دیگر کشورهای جهان سوم، با جهان بینی غرب و تکنولوژی و علم و فلسفه و زیست مدرن و پست مدرن آن در حال نزاع درونی و تبادل فرهنگی است. اکنون این پرسش پیش می آید که نقش و جایگاه شعر فارسی در این میان، چه تغییری پیدا کرده است و چگونه؟

شعر فارسی از هزاران سال پیش تاکنون، روح ایرانی را در تسخیر خود داشته و عالی ترین شکل بیان جهان بینی عارفانه –عاشقانه آن بوده است. شاعران شعر کهن، در شعرهای شان، راویان ستم دیده ای بودند که در برابر چرخ گردون ایستاده و از ستمی که بر آن ها می رفت شِکوه و شکایت می کردند. هرچند این تضرّع شاعرانه پس از مشروطه، از ستمِ رفته بر آنان در برابر تاریخ و دولت و نظام اجتماعی حاصل شد، با این حال در عنصر معنایی شکوه و زاری با شعر کهن در یک قلمرو مشترک قرار می گیرد.

در دهه های اخیر، لرزه های جدی و سختی بر پیکره ی کهنه ی شعر فارسی افتاده است. بسیاری از این تحولات با مبناهای فکری وارداتی از غرب گره خوردگی پیدا و پنهانی دارند؛ و از سوی دیگر، به سبب دگرگونی های مهم تاریخی، شعر دیگر جایگاهی انحصاری در فرهنگ ایرانی ندارد. امروز در زبان فارسی شاهد رشد رمان و ادبیات داستانی هستیم. حاصل این است که رفته رفته ارتباط فرهنگ ایرانی با زبان شعر حماسی و اسطوره ای محدود شده؛ از این رو، جامعه ی امروز دیگر برای بازنمود وضع خود فقط به شعر متمسک نمی شود، و به رمان و سینما روی خوش نشان می دهد.

درثانی، فهم انسان ایرانی به مقتضای زمان دگرگون شده و او دیگر قائل به مرزبندی روشنی بین ستمگر و ستم دیده نیست، به همین خاطر به سطح دیگری از روابط اجتماعی و سیاسی می رسد که بیشتر در تفکر بورژوازی رمان[1] یافت می شود. در مجموع شعر فارسی در فرهنگ ایرانی وارد مرحله ای تازه از رشد و رویش شده است که در آن دیگر آثار بزرگ ادبیات کهن، موقعیتی تاریخی پیدا کرده و از جایگاه اسطوره ای خود پایین می آیند. بدین ترتیب، تفسیرهای نمادین و صوفیانه و عرفانی در شعر کهن، جای خود را به پژوهش های زبان شناختی و تاریخی می دهند.

در بررسی تطبیقی این تحولات شگرف شعر فارسی، با نظریاتی که در پی ظهور نظام های هرمنوتیکی نوین مطرح شدند، به «اسطوره زدایی» و «راز زدایی» بر می خوریم. رادولف بولتمان[2] که از تأویل گران کتاب مقدس نیز بود، با «اسطوره زدایی» در تلاش بود تا معنای نهفته در اسطوره ها را با توجه به تغییر شکل ظرف زمان، بازیابی کند. برخلاف بولتمان، و با نفوذ تفکر و نظریات سه راززدای بزرگ: مارکس، نیچه و فروید (و به خصوص فروید با نظریه ی روانکاوی اش) نظام بُت شکنانه[3] ی هرمنوتیکی ظهور و بروز پیدا کرد که در پی نابود ساختن نماد اسطوره ای برآمد. فروید در «آینده ی یک توهم»[4]، دین را روان رنجوری جهانی معرفی کرده و می کوشد ما را به شکستن اسطوره ها و آن گونه که او می گوید «توهم» های مان تشویق کند.

 از آن چه که رفت نتیجه می شود شعر فارسی (به طور اخص شعر امروز) به عنوان یک اثر و رسانه ی فرهنگی، با برخی از تحلیل های هرمنوتیکی و تعاریف وسیعی که برای روش شناسی فهم و تأویل[5] گفته می شود قابل توضیح است. اما اجازه دهید قدری در موضوع این نوشتار با دقت بیشتری غور کنیم:

وجود انسان، آن گونه که مارتین هایدگر[6] به ما یادآوری می کند، همواره متضمن وجود زبان است. به راستی که نظریه های تأویل موظف اند به اهمیت پدیدار زبان به عنوان انعطاف پذیر ترین و قدرتمند ترین ساحت نمادی، بپردازند. جمله ی مشهور هایدگر که می گوید «زبان، خانه ی هستی است» موقعیت زبان را از انباشت واژگان برای تحقق اهداف ارتباطی، به موقعیتی حیاتی در ظهور و بروز همه ی هستی و حقیقت جهان ارتقاء می بخشد.

بنابر این شعر و ادبیات به عنوان یک ساحت کلامی قابل تأویل، مورد توجه فیلسوفان و نظریه پردازان علم هرمنوتیک قرار می گیرد. وانگهی، هرمنوتیک نظامی می شود از نظریه های گاه متفرق و متفاوت، که به وسیله ی آن ها معنای عمیق نهفته در زیر فحوای ظاهر آثار ادبی آشکار می گردد.

در پی تحولات فکری، فلسفی و هنری پیش آمده در جهان در سده ی20، که از آن ها به عنوان «پست مدرنیسم»[7] یاد می شود، و همین طور تکان های شدید شعر فارسی پس از مشروطه که ذکرشان رفت، در دهه های اخیر شاهد رسوخ و نفوذ اندیشه ی پُست مدرن یا نمودهای بیرونی این اندیشه در شعر فارسی بوده ایم. شعر فارسی، آن یگانه رسانه ی مقدس فرهنگ ایرانی، مشابه راززدایی پا از رکاب اسطوره و زبان نمادین و قراردادی صوفیانه خارج کرده و به هم جوشی با اندیشه ها و آراء متفاوت و خود متناقض پرداخت. بدین گونه، شعر فارسی پس از دهه ی 70[8] هنوز مدرنیسم را تمام و کمال تجربه نکرده، به سراغ پُست مدرنیسم رفت و با روی باز از نابودی فراروایت های تحمیل شده بر پیکره ی پیر و فرتوت آن استقبال کرد.

این گذار، فارغ از ارزشگذاری های مثبت و منفی که از حوصله ی این مقاله خارج است، یک اتفاق ضمنی مهم در پی داشت: نقد سنتی که بر پایه های ادبیات کهن ایران استوار بود، نتوانست پابه پای این گذار، به پختگی و بازسازی دست پیدا کند. به عبارتی ضعف علمی و نظری منتقدان در شناخت بی واسطه یا شفاف از هرمنوتیک، و فاصله ی دیرینه ی فضای ذهنی آن ها با تولید کنندگان شعر و هنر، تا بدان جا رسید که در بهترین حالت (و حتی در میان منتقدان پیشرو و آوانگارد!) «تشریح مفهومی» و «نقد فنی صرف» جای تأویل را به کلی گرفت.

با وجود مدعاهای اومانیستی و دفاع جانانه منتقدان جوان از شعر در «عصر تکنولوژی» ، نقد ادبی خود به طور وسواس گونه ای شکل تکنولوژیک و مدرن به خود گرفت. متن اثر ادبی در این دوره، از سوژه و فاعلِ شناخت دور و به عنوان یک هستی خود مختار درنظر گرفته شد. فهم هر کس از اثر، از خود اثر جدا انگاشته شد و تأویل ادبی فقط اجازه ی سخن گفتن در حوزه ی خود اثر را داشت. بدین گونه، به اثر ادبی صرفاً در جهان خارج و ذاتاً مستقل از تأویل کننده نگاه شد.

من این اتفاق را مشابه سلطه ی یکسان سازِ مدرنیسم بر نظام های تأویل در ایران می دانم. متن در خلاء مُدرک و سوژه به «تحلیل» در می آید، و «تأویل» مترادف با تحلیل انگاشته می شود. حال جریان های نقد تحت تأثیر از اندیشه ی پُست مدرن چگونه می توانند بر روح مدرنیسم حاکم بر فضای نقد، مستولی شوند؟

به اعتقاد نگارنده، نقد ادبی متأخر در ایران، چاره ای ندارد جز آن که از منظر خشک و بسته ی خود (تحت لوای نقد فنی) فاصله گرفته و اندکی وسیع تر خود را مطالعه کند. همان طور که در غرب جنبش اروپایی پدیدارشناسی[9]، کلید ارزشیابی دوباره ی پیش فرض های تأویل ادبی آمریکایی و انگلیسی را فراهم کرد، اکنون نیز در ایران به چنین محرک هایی نیازمندیم. پدیدارشناسی به یقین می تواند «منظر علمی» را که منجر به اشتیاق نقد ادبی به عینیت، مفهوم پردازی بی تحرک، فقدان درک تاریخی و علاقه به تحلیل شد، با نقد های جدی روبرو کند و هوای تازه ای در کالبد این پیکر خسته و مستأصل بدمد.

ما همیشه در خطر «استبداد نقد» هستیم. به این معنا که نباید فراموش کنیم اثر ادبی، عینی نیست که در اختیار ما باشد تا آن را چکش کاری کنیم! گفتگو و دیالوگ با اثر ادبی است که جهان آن اثر را به روی ما می گشاید و نه تحلیل و تشریح آن. تأویل پدیدارشناختی هرمنوتیکی واقعه ی فهم را به گونه ای لحاظ می کند که همواره متضمن سویه ی نسبت داشتن با زمان حال است. بنابر این، مسئله ی ژرف تر در این رویکرد به علم هرمنوتیک، مسئله ی رسیدن به همسخنی و ایجاد گفتگویی پُرمعنا با متن (اثر ادبی) در بستر زمان حال است.

برای ورود به جهان یک شعر، رمان یا هر اثر ادبی دیگر، به فهمی انسان گرایانه از تأویل نیاز است. دیگر روش های به ظاهر علمی و فنی کافی نیستند، بلکه سخن گفتن با اثر به مثابه آفریده ای انسانی، در فرآیند تأویل حائز اهمیت است. تأویل و معنای فهم، آن گاه که با «اثر» سروکار داریم، متفاوت با هنگامی است که با «عین» سروکار داریم. البته که کارکرد پرقدرت جنبه های مختلف نقد فنی در تحلیل متن غیر قابل انکار است، اما متاسفانه در انجام دادن این کار با آثار، اغلب مانند عین های طبیعی و صامت رفتار می شود.

 


[1]بنا بر نظر رایج، تولد رمان مربوط به قرن 18 میلادی است، یعنی پس از آن که در قرن 17 علم پایه و اساس همه چیز شد و ماوراء الطبیعه از ادبیات رخت بربست. در پی این علم گرایی که ماحصل تفکر پراگماتیک فیلسوفان و روشنفکران آن زمان بود، حماسه، تراژدی و رمانس به حاشیه رفت و جای خود را به گونه ی نوظهوری از ادبیات داستانی داد که از آن به «رمان» یاد می شد. به همین خاطر رمان رئالیستی در آن قرن ها، محصول طبقه بورژوا و متوسط اروپا بود.

[2]رادولف بولتمان، از چهره های شاخص علم هرمنوتیک در قرن بیستم است. رویکرد بولتمان به هرمنوتیک از دریچه ی تأویل و فهم کتاب مقدس بود. «اسطوره زدایی» عنوانی است که در مورد نظریات هرمنوتیک کتاب مقدس بولتمان به کار می رود.  

[3]Iconoclastic(بُت شکنانه)، که در ریشه ی یونانی از ترکیب eikon(به معنی بُت و شمایل) و klastes(شکستن) ساخته می شود.

[4]این کتاب را هاشم رضی به عنوان «آینده ی یک پندار» به فارسی ترجمه کرده است.  

[5]واژه ی «تأویل» به سه چیز نسبتاً متفاوت (اما مرتبط) اشاره دارد که در هرمنوتیک به بررسی این سه پرداخته می شود: بازگویی شفاهی، تبیین قابل فهم، و ترجمه از زبانی به زبان دیگر. این هر سه، هم از واژه ی یونانی آن (هرمنویین) بر می آید و هم از استعمال آن به زبان انگلیسی (اینترپرت: interpret)

[6]مارتین هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی در قرن بیستم. شیوه ی او در تفکر راجع به «وجود» نوین و انقلابی بود از این رو، اندیشه ی او بر طیف وسیعی از فلاسفه ی پس از خود نیز همچون دریدا، فوکو و گادامر اثرگذاری عمیقی داشت.

[7]و یا «پسانوگرایی». برای فهم بهتر پُست مدرنیسم در شعر، مراجعه شود به مقاله ی «به خاطر یک مشت سوء تفاهم/ نوشته ی آرش سیفی»

[8]دهه ی 70 در شعر فارسی بخاطر تغییر و تحولاتی که با خود به همراه داشت و از جهت تفرّق و تضادهای گروه های درونش، یک نقطه ی عطف به شمار می رود. در این دهه گروه ها و جریان های شعری متعددی ظهور و بروز پیدا کردند که علل این نوگرایی ها و تنوع سبکی را می توان در مقاله های دیگری موضوع بررسی قرارداد.

[9]پدیدارشناسی یا فنومنولوژی (Phenomenology) که با «ادموند هوسرل» فیلسوف آلمانی، به عنوان آغازگر آن شناخته می شود، رهیافتی عمده در فلسفه ی قرن بیستم است. این مکتب با تفکیک آگاهی با واسطه و بی واسطه، آگاهی انسان را از پدیدارهای ذهنی که بدون واسطه در ذهن انسان ظاهر می شوند و ممکن است حتی عینیتی هم نداشته باشند را مورد توجه قرار می دهد. علاوه بر پیدارشناسی استعلایی (هوسرل)، شاخه های دیگر پدیدار شناسی نیز هستند که از مشهورترین شان پدیدارشناسی وجود (یا پدیدارشناسی هرمنوتیک) مارتین هایدگر می باشد. 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :