داستانی از احسان زارع

نویسنده : احسان زارع
تاریخ ارسال : بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴


سيگار

احسان زارع

يکي گفت : خفه شو فرزاد...

فرزاد قبلش گفته بود: ليلي رو تو خيابون با علي ديده.

نگاه ليلي نگاه ليلي تو ذهن رضا ...

رضا: تو از کجا ميدوني اون بوده؟

فرزاد : خودم ديدم با همون  مانتوي کوتاه  و روسري آبي  بود با اينکه از پشت ديدم اما مطمئنم خودش بود. ميتوني از علي بپرسي.

رضا: تف به ذات هر چي دختره . هيچ کدوم مرام ندارن . دود سيگار از دهن رضا بيرون مياد.

فرزاد : تازه دست همو هم گرفته بودن.

رضا: ديگه ادامه نده عوضي .

فرزاد : باشه من بايد بهم ميگفتم  رسم رفاقت اين بود بايد بدوني با کي طرفي .

سکوت. صداي تيک تاکي از ساعت خاموش نمياد.

رضا با خودش: يعني چرا منو ول کرده؟ به خاطر پول علي؟ دختره کي هر قربون صدقم  ميرفت؟ چي شده؟

فرزاد : زنگ ميزنه  درو باز کنم؟

رضا : برو باز کن.

علي : سلام بچه ها خوبين چه خبرا...

رضا : بشين باهات کار دارم. چشم تو چشم علي.

توي نامرد با ليلي تو خيابون بودي چه غلطي ميکردي؟

به من خيانت کرده؟ مثل ادم جواب بده.

صورت علي قرمز شد ...

رفته بوديم يه چرخي بزنيم.

دوست همگيون هست ديگه...

خفه شو ...

سيگارها روشنه ...

چرا اين قدر فکرت بسته هست بي خيال فقط يه چرخي زدم باهاش...

بزار خودش بياد برات ميگه...

صداي بسته شدن دري که بعد از وارد شدن علي باز مونده بود ...

ليلي : سلام بچه ها خوبين؟

فرزاد : ناظر همه ...

وقتي در بسته ميشد رضا به علي فحش ميداد ...

رضا به ليلي : فرزاد شما رو تو خيابون ديده بگو ببينم چرا با هم بيرون رفتين؟

ليلي : رفته بوديم سيگار بخريم. فقط همين...

فرزاد : فقط همين نبود . دست همو گرفته بودين و با هم خوش بودين.

رضا به ليلي : منو دوست داري؟

ليلي : براي همين چيزاته که دوستت دارم. همين ديونه بازي هات  . نميخواد الکي غيرتي بشي.

فرزاد با خودش  : شايد درست نديدم ... نمي دونم .

رضا به علي : راست ميگه ؟

علي به رضا : اره به خدا .

سيگارها تو بشقاب له ميشدن که فرزاد ميخواست حرف بزنه.

يکي گفت : خفه شو فرزاد ...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :