طرح آشكار يک كودتا /فرهاد شاکلی(شاعر کرد عراقی)
برگردان : صلاح الدین قره تپه

نویسنده : صلاح الدین قره تپه
تاریخ ارسال : بیستم خرداد ماه ١٣٩۴


 فرهاد شاکلی(شاعر کرد عراقی)-طرح آشكاريک كودتا

برگردان به فارسی: صلاح الدین قره تپه

 

اگرآن موقع پولي ميداشتم وديوانم را چاپ مي كردم اكنون تاريخ ادبيات كردي به گونه اي ديگر نوشته مي شد و بيشتر اين بحث وبررسي هاكه امروزه درباره شعرنوين كردي نوشته ميشودچيزديگري مي گفت اماهمان بهتركه پولي نداشتم.ديواني كه مي گويم چاپ نشد(طرح يك كودتاي پنهاني)نبود ديوان ديگري بود(طرح...)رابعدهاحدود سه سال پس ازآن منتشركردم.

 

تابستان سال(1970)ازبسياري جهات آغاز دگرگوني وتحول بود چه دركردستان عراق وچه بخصوص براي خودم. آن موقع من دانش آموز بودم ودركلاس پنجم دبيرستان در كفري درس مي خواندم . پنج شش شعر و يك مقاله ام به كردي و عربي منتشر شده بود اولين شعرم در سال (1967)در هفته نامه (ده نگوباس –خبر)انتشار يافته بود. گمان نمي كنم نام واثر من توجهي آنچناني به خود جلب كرده باشد . دليل خاصي هم نداشت جزاينكه كفري وشاكل (وسط گرميان) تاآن موقع در نقشه فرهنگي وسياسي خيلي به چشم نمي آمدند .اما من پيش خود فكر مي كردم كار بزرگي انجام داده ام و شايسته است خواننده كرد بخوبي هر چه زودتر متوجه انديشه ونبوغ من شود وبهره ببرد پايه واساس اينكه من خود را كسي مي دانستم از آنجا ناشي مي شد كه براثر مطالعه تجربيات ديگران را تكرار و آزمايش مي كردم وگرنه آثار من چيزي بيش از آثار يك جوان كم تجربه و دلگرم نبود .

 

در اواخر دهه شصت بعداز آنكه بعثي ها براي دومين بار قدرت را به دست گرفتند يك جنب و جوش فرهنگي و هوشياري سياسي در عراق بوجود آمد . مجلات و كتابهاي زيادي كه در عراق ويا در خارج منتشر مي شدند به دستمان مس رسيد وبا دلگرمي بسيار آنها را مي خوانديم در ميان آنها مطالبي بود كه درباره نوگرايي و نوآوري بحث مي كرد تاثير آنها در گرايش وموضع هنري ما خود را نشان مي داد و باعث شد با ديدي ديگر به شعر بنگريم وبه نقد آثار تازه خود با چشم بازتر بپردازيم ودست خود را به آساني رو نكنيم بي گمان گاهي اوقات كار ما به به جايي مي رسيد كه گونه اي سركشي و عصيان تلقي مي شد وبرعليه همه چيز قيام مي كرديم و خود را خيلي بيشتر از آنچه بوديم تصور مي كرديم .

 

من با اشعار استاد گوران خيلي مانوس شده بودم . قسمت اعظم شعرهايم را نيز به سبك گوران مي نوشتم . به همين خاطر هر گونه شورش و انقلابي كه از جانب من روي مي داد . مي شد گوران وسبك اورا مقصر دانست در همان وقتها بود كه شاعر بزرگ عرب عراقي بدر شاكر سياب را پيدا كردم بعداز آنهم عبدالوهاب البياتي وادونيس وچند نفر ديگر امااز  همان  آغاز شعر البياتي در دلم نشست شايد بخشي از آن به خاطر آن بود كه از بد شانسيش شعرهاي او همزمان با شعرهاي سياب خواندم كه بي رنگ و بو به نظر مي رسيدند پيش از آنها هم مقداري از ديوان نزار قباني خوانده بودم اگر چه مطالبش براي يك جوان بيشتر جذاب بود اما هرگز از لحاظ هنري برايم الگويي نبود كه دوست داشته باشم مثل او بنويسم .

 

اين چهار چوب فرهنگي هنري مرا به اين هوس انداخته بود كه به فكر محتوا و سبكي متفاوت باشم بدون آنكه نمونه اي مشخص را الگوي خود قرار دهم . مي خواستم شعري بنويسم از اخبار عاشقانه وآرزوهاي سطحي خيلي عميقتر و نشان دهنده دروني ناراحت آشفته و عصباني باشد نمي خواستم از لحاظ فرم مثل نمونه هاي مرسوم شعر كردي بنويسم . فكر مي كردم مرزميان شعري كه مي خواستم بنويسم و شعر آنها را بايد با نوع انتخاب و بكار گيري واژه بيان و نيز دوري از شعر كاملآ موزون و مقفاي سنتي مشخص كنم . معلوم است كه اين افكار به شيوه اي كه اكنون بحث مي كنم واضح روشن و آشكار نبود . زيرا از طرفي نمي دانستم راه رسيدن به سبك و محتوا كدام است واز طرف ديگر در شعر كردي نمونه اي كه بتواند جايگزين نمونه هاي قديمي بشود نبود . مي بايست با توجه به آنچه مي خواندم راهي را بر خود بيابم .

 

نزديكترين شخص به من كه مي توانستم از اين گونه افكار با او بحث كنم وبا هم در اين زمينه كنگاش كنيم يار همراه ارجمندم لطيف هلمت بود (هنوز لقب هلمت براي خود انتخاب نكرده بود )لطيف سه چهار سالي از من بزرگتر بود فكر كنم سال 1965 بود كه منطقه كفري تحصيلاتم را شروع كردم خيلي زود باهم آشنا و دوست شديم . مي توانم بگويم در طول چهار پنج سال لطيف ومن بيشتر اوقات باهم بسر مي برديم .

به غير از استراحت اوقات مدرسه كه حتي دقيقه اي از آن را تلف نمي كرديم بعداز ظهر و حوالي عصر نيز در بين كوچه وبازار كفري قدم مي زديم اما چگونه قدم زدني ...؟ بسيار بسيار تند و با عجله مي رفتيم و مي آمديم . جاهايي بود تا عصر چهار پنج بار از آنجا مي گذشتيم دريك شهر كوچك همه خيابان و كوچه هايش به اندازه يك قدم زني دو ساعته بيشتر نيست . بحث ما بحث شعر وادب بود . از جبران تا منفلوطي و طه حسين . از مم و زين ترجمه شيخ بوتي تا كامران مكري و محمد ديب . از ميخائيل نعيمه تالور كارونمي دانم از كجا تا كجا ... چيزهايي اينگونه عجيب و غريب به فكرمان مي رسيد كه اگر آن موقع ضبطشان مي كرديم مطمئنا منبع مهم درك افكار و انديشه ها براي جوانان مي شد . لطيف گاهي اوقات ناپديد مي شد براي سركشي اقوامش در كركوك يا جايي ديگر مي رفت . اما خيلي طول نمي كشيد و دوباره پيدايش مي شد .

 

مي توان گفت درآن سالها آنچه من ولطيف مي خوانديم درست مثل هم بود . هر آنچه او به دستش مي رسيد به من مي داد تا بخوانم ومن نيز همچنين بغيراز آنچه كه از اين طرف و آن طرف براي ما مي آمد مشغول خواندن كتابهاي كتابخانه عمومي كفري شده بوديم . هر آنچه كه مي خوانديم بعدآ درباره اش صحبت مي كرديم وهر كدام از ما مطابق نظر و فكر خود آنرا مي پذيرفت . هر آنچه مي نوشتيم براي همديگر مي خوانديم . اين همراهي و همنشيني باعث شده بود كه نظرات و مواضع هنري ما خيلي به هم نزديك شود بي گمان اوقات بر سر بعضي مسائل با هم كنار نمي آمديم و در گير مي شديم بدون آنكه اين مسئله بربرادري و همراهي ما تآثير منفي بر جا بگذارد .

 

شماره هاي قديمي مجله لبناني (الشعر ) بخصوص شماره 69 مجله (الشعر ) ويژه شعراي نوگراي عرب عراق و بعضي از ديوانهاي ادونيس و نازك الملائكه و صلاح عبدالصبور و فيتوري ديگر شاعران عرب بود و از آنها مهمتر ديوانهاي شاعران فلسطيني از آثاري بودند كه باعث تكان دادن فكر ما شدند وما را واداشتند تا به گونه اي ديگر در مورد شعر وادبيات بيانديشيم . در همان سال تعدادي منبع خوب درباره شاعران رمانتيك انگليسي وجنبش سورئاليستها خواندم . از لحاظ نوشتن بار ديگر به ترديد فراوان افتاده بودم .بايد چگونه بنويسم ؟! سبك شعري كه قبلآ به آن عادت داشتم تركيبي بود از رمانتيسم اشعار گوران و اندوهي كه در بعضي از شعرهاي سياب بود واين با سن و تجربه وانديشه من جور در نمي آمد . مي بايست به گونه اي ديگر احساس طغيانگر و عصباني خود را ابراز كنم . آنچه كه اكنون مي گويم يادآورچها رچوب كلي افكار آن موقع من است وگر نه باور نمي كنم هيچ شاعري در آن سن و سال بتواند اينقدر به روشني درباره تغيير سبك ادبي خود فكر كند و براي آن نقشه بكشد . آثار سالهاي (1967-1970 )من بدرستي نشانگري هنر مندانه برترديد آن وقتهاست . در سال (1970) منظره گروهي كه بعدها به (گروه كفري ) شناخته شد كم كم خود را نمايان ساخت اما به خاطر اينكه از لحاظ حضور فيزيكي بخشي از چهار چوب فرهنگي و ادبي آن موقع كردستان نبوديم وهنوز هم از محدوده آن منطقه بيرون نرفته بوديم لذا نمي خواستيم خود را مانند يك گروه خاص نشان دهيم براستي فكرش را هم نمي كرديم .

 

در ابتداي تابستان سال 1970 هلمت ديوان خداو شهر كوچك مارا چاپ كرد و جهش بزرگ و مهمي در شعر كردي ايجاد نمود . نقد ادبي كردي در آنجا نبود كه بتواند جايگاه آثاري اينگونه را در مسير شعر كردي مشخص نمايند و زواياي هنرمندانه اش را به خواننده كرد بشناساند . لطيف هلمت هم مثل من دراين ترديد ادبي و هنري مي زيست و مي خواست راهي تازه براي نشان دادن درون آشفته و طغيانگرش بيابد . پيش از آن او نيز شعر به سبك گوران مي نوشت اما كفه اندوه هميشه در شعر آن سالهايش مي چربيد . اين هم از آنجا ناشي مي شد كه او تراژدي دردناك مرگ مادرش رابه چشم خود ديده بود . در بعضي اشعارش نيز بحث مي كرد . اما فكر مي كنم عشق او هم مثل من بيشتر خيالي بود . چونكه مي دانم هر دوي ما آنقدر شجاع نبوديم كه به راستي بتوانيم نه از عشق كه حتي با دختري صحبت كنيم .

 

لطيف نه فقط با ديوان شعرش بلكه با گفتارو رفتارش پديده اي تازه براي فرهنگ كردي بود . يكبار رفته بود بغداد روزنامه (هاوكاري –همكاري ) با او مصاحبه اي كرده بود . در آنجا حرفهاي عجيبي زده بود كه براي اكثر نويسندگان آن دوره غير معمولي به نظر مي رسيد . فكر و انديشه راديكال او طوري بود كه خواننده يا شنونده ناچار مي شد يك موضع مشخص را انتخاب كند : همراه بااو يا بر عليه او . او خيلي گوش نمي داد آنچه كه مي گويد تا چه اندازه آگاهانه است يا چه اندازه با منطق جور در مي آيد گاهي اوقات فقط دوست داشت چيزي بگويد كه ديگران را عصباني كند اما باز هم دوستش مي داشتند چونكه پاكدل و راستگو بود .

 

چه در ديوان خدا و شهر كوچك لطيف هلمت وچه در ديوان چاپ نشده من بعدها هم (طرح يك كودتاي پنهاني )نشانه هاي آن سير تحول و جهش به طور واضح مشخص و نمايان بود . اگر چه ما از لحاظ تئو ري هيچ سند و مدركي را پي ريزي نكرده بوديم ولي با آثارمان راهي را گشوده بوديم كه راه تحول و نوگرايي در شعر كردي بود . در (خدا و شهر كوچك ما ) چندين نقد ادبي و شعر مي خوانيد كه نمونه با ارزش نوگرايي در فرم و محتواي شعر كردي است . لطيف در آن شعرها بسيار شجاعانه وبا جرآت در ابزارهاي بنيادين ومهم شعر (زبان و تصوير شعري )دست برده بود : از لحاظ فرم هم بعضي از آن شعرها شروع و سر نخي محكم براي ظهور پديده شعر سپيد منثور هستند . سه شعر از مجموعه (طرح ....) من كه اكنون هم آنها را اشعاري موفق مي دانم : گم شدن در ميان كلمه –مردن شاهزاده و زندان و خيابان شب :در سال 1969 نوشته شدند . (برفهاي امشب )ممكن است قبل از سال 1969 هم نوشته شده باشد . اما در سال 1969 به عربي ترجمه ودر روزنامه (النور ) انتشار يافت . شعر (مردن شاهزاده )در اوايل سال 1970 در روزنامه (هاوكاري –همكاري ) منتشر شد و شعر  (گم شدن در ميان كلمه ) نيز در شماره يكم روانگه سال 1971 بخشي از آن اشعار تازه ما (لطيف و من ) قبل از سال 1970 نوشته شده بود . نه تا آن وقت و نه حتي سه چهار سال بعداز آن هيچ شاعر كردي بعداز گوران از لحاظ زبان و متافور و محتوا و تجربه تازه اي مثل ما ننوشته بود . شعري كه از مكتب شعري گوران خود را جدا كرده باشد .

 

تآسيس اتحاديه نويسندگان كرد و گروه توده روشنفكران كرد و انتشار( همكاري) و (بامداد ) و (دفتر كردي ) باعث شده بود كه اكثر نويسندگان و روشنفكران كرد در اطراف آن دستگاهها و مطبوعات گرد هم آيند . مركز بسيار مهم در زمينه فرهنگ كردي شهر بغداد بود همان وقتها بود كه چند نويسنده و شاعر كرد اعلاميه اي را انتشار دادند . وبه سبب به كارگيري كلمه (روانگه –ديدگاه )در عنوان اعلاميه شان از آن پس به گروه ديدگاه شناخته شدند . آن بيانيه بيشتر به يك سند رفورم اجتماعي و سياسي شباهت داشت تا يك طرح راديكال ادبي . نويسندگان ديدگاه بر خلاف ما تجربه خوبي در كار سياسي داشتند آشنايي و ارتباطشان با سياستمداران و زمامداران كرد و غير كرد و دستگاههاي ادبي و فرهنگي هم محكم و استوار بود . همگي نيز سنآ از ما بزرگتر بودند . اما از لحاظ درك هنري و نو گرايي و نوآوري بازهم بر خلاف ما نا آگاه و بي سواد بودند . تنها يك نفر بينشان بود كه غير از كردي زباني ديگر را به خوبي مي دانست .

 

فكر مي كنم آخرين ماه تابستان بود هنوز مدرسه ها باز نشده بود . رفته بودم بغداد مي خواستم براي معالجه چشم پيش چشم پزشك بروم همچنين مي خواستم به محفل فرهنگي ادبي سر بزنم و راهي بيابم براي چاپ يك مجموعه شعر . نخستين كسي كه از نويسندگان بغداد ديدم عبداله عباس بود . بعداز آن هم جلال ميرزا كريم احمد محمد اسماعيل محمد بدري محمود زامدار و چندنفر  ديگر هم از شعراي عرب هم فاضل عزاوي را ديدم . جلال ميرزا كريم از كنگره اتحاديه نويسندگان جوان و ديدگاه برايم بحث مي كرد . مي خواست من نيز حمايت كنم و خود يكي از آنها بدانم . در واقع اين چيزها براي من خيلي مهم نبود . مهم آن بود كه بتوانم يك ديوان شعر چاپ كنم . اما نه راه و روش كسب مجوز چاپ از دستگاه سانسور مي دانستم و نه پولي هم براي چاپ داشتم فكر مي كردم شايد اتحاديه نويسندگان يا عده خاصي در اين باره كمكم كنند . ولي خيلي زود فهميدم كه امكان ندارد . جلال ميرزا كريم گفت : (ديوانت را جا بگذار من مجوزش را از دستگاه سانسور مي گيرم ) من هم پيش او جا گذاشتم .

 

در آن سفر به استاد علاء الدين سجادي هم در مسجد خودش نزديك ميدان سر مي زدم . من او را به عنوان نويسنده و عالمي دورادور مي شناختم . مي دانستم او نيز خانواده مارا مي شناسد . در مورد ديواني كه آورده بودم و مي خواستم چاپ كنم برايش صحبت كردم . گفت ديوان خودت ؟! در سؤالش روي كلمه (خودت )تآكيد كرد . گاهي كه اكنون آن ملاقات را به خاطر مي آورم به خودم خنده ام مي گيرد . استاد آنقدر گرانقدر و بزرگوار بود كه نگذاشت من احساس كنم در حضورش حرف عجيبي زده ام .

 

ديواني كه مي خواستم چاپ كنم اسمش را گذاشته بودم (نه ء....خيابانها زخمي اند )اكنون خوب به خاطر ندارم اما فكر مي كنم حدود (25-30 ) قطعه شعر در آن بود . تعدادي شان بعدآدر كتاب (طرح )چاپ شدند قسمت زيادي هم هرگز منتشر نشد . چهار پنج تايي هم در مجلات و روزنامه ها منتشر شده بودند . از لحاظ سبك و محتوا هم همانگونه كه قبلآ گفتم تر كيبي بود از شعرهايي كه سبك گوران نوشته بودند وآنهايي هم كه بعدآ به شيوه جديد بودند و تعدادي هم سبك سورئاليست . بيست و هشت سال بعد از آن كه اولين مجموعه شعرم به زبان سوئدي منتشر شد (مرواريدي در ژرفاي تيره رؤيا ) در سه قطعه از شعرهاي آن مو قع در آن بود .

 

يك منتقد سوئدي نوشته بود كه تآثير مكتب سمبوليزم در آن اشعار مشخص است . لارش بيكستروم شاعر و منتقد سو ئدي ترجمه كرده در مقدمه اي كه براي مجموعه مي گويد : (شاعر در شعرهاي آغازين شبيه شعر سورئاليسم فرانسه تغييراتي در شعر رسمي ايجاد كرده است . سفر به كفري بازگشتم و هميشه منتظر بودم خبري از جلال ميرزا كريم برسد اما هيچ خبري نشد .

 

در بهار سال 1971 نخستين شماره ديدگاه منتشر شد (گم شدن در ميان كلمه ) من در آن بود . معلوم شد جلال بدون مشورت با من آنرا انتخاب كرده بود اين كار اگر چه از آن جهت مناسب بود كه يك نمونه شعر مدرن به خواننده كرد ارائه مي كرد واز بسياري جهات هم از آثار نويسندگان ديدگاه خود را نشان مي داد اين دردسررا هم برايم درست كرد كه بسياري فكر مي كردند من يا ما هم همراه و همفكر ديدگاه هست . جداي از آن اصلآ موضع گيري براي ما آسان نبود عده ايكه سنت گرا بودند به ديدگاه حمله مي كردند و منظورشان آن بود كه هر گونه نو آوري و نوگرايي ادبي را از بين ببرند در مقابل آنها ماهم ناچار بوديم از ديدگاه دفاع كنيم چون از هر گونه نوگرايي دفاع مي كرديم اكثر اوقات هم خيلي زحمت داشت اين قضيه را روشن كنيم كه ما نوآوري را لازم و ضروري مي دانستيم اما ديدگاه به عنوان نمونه حقيقي نوگرايي و نو آوري معرفي نمي كنيم براي گروهي كه مخالف هر گونه نوگرايي بودند ديدگاه وما فرقي نداشتيم خدارا هم خوش نمي آيد كه مخالف همه آنها باشيم آنها هم به خاطر خودمان هم بخاطر ديدگاه با ما مقابله مي كردند .

 

ما در واقع نه در آغاز ونه بعدها هيچ نيازي به جبهه گيري بر عليه گروه ديدگاه نداشتيم اما مي خواستيم حق تفكيك نداشته باشيم و آنها اين را درك كنند كه فقط خودشان نماينده نوگرايي را فقط آنها شروع نكرده اند اين ناسازگاري باعث شده بود كه ما خيلي به همديگر نزديك شويم لطيف و من اول به هم نزديك بوديم كم كم همه ما اطراف نويسنده ارزشمند مرحوم لطيف حامد (1974-1940) جمع شديم يكي از اقوام من به نام احمد آن موقع در كركوك درس مي خواند و لطيف حامد را مي شناخت يكي دو نفر هم پيدا شدند .

 

در اين ناسازگاري نويسندگان ديدگاه موفقتر بودند آنها به همه دستگاههاي تبليغاتي دستيابي داشتند وبه آساني مي توانستند كار خود را پيش ببرند وسدراه آثار ما بشوند آنها دوست و فاميل متملقين  دوروبر خود رادرروزنامه ها و مجلات به كار گمارده بودند . اگر چه اكثر آنها افرادي بي ارزش و نا اهل بودند ونه آن موقع ونه حالا هم به جايي نرسيدند نه يكي ونه دوبار بلكه دهها بار اتفاق افتاده كه آثار مارادر كشوي ميزهاي خود پنهان كرده و نگذاشتند انتشار يابند يا درراه چاپخانه (گمشان كرده اند !) آنها ارتباطشان با احزاب سياسي هم برقرار بود اكنون گمان اين هم مي رود كه دستگاه پليس مخفي عراق مستقيم يا غير مستقيم از آنها حمايت مي كرد براي ايجاد نا آرامي در كردستان ونيز ايجاد اخلال و چند دستگي به تازگي توافقنامه يازده آزار (ماه مارس ) راباهم امضاء كرده بودند آنها خصوصآ از احساس پست و دون قومي گري (قبيله گرايي ) بهره مي بردند با وجود اينها بازهم ما صداي خودرا به گوش مردم مي رسانديم .

 

نويسندگان ديدگاه بعداز اعلاميه شان در طول دو سه شماره آنتولوگ (ديدگاه ) را منتشر كردند آثار مندرج در آنها به تمامي از خوشان نبود چيزهايي كه آنها مي نوشتند بخصوص شعرهاشان به هيچ وجه با لاف و گزاف نو آوري و نوگراييشان جور در نمي آمد آنها شعار نوگرايي سر مي دادند بي آنكه پايه و اساسي تئوريك و فكري وجود داشته باشد براي آنچه مي گفتند و مدعي آن بودند . در هر سه شماره (ديدگاه ) حتي يك مقاله تحقيقي انتشار نيافت كه به خواننده كرد بگويد شناسنامهنوگرايي آنها كدام است ؟ .

 

براي آن برادرها خيلي مهم بود از جنبه سياسي اجتماعي به سبب ديدگاه راه و رسم و جايگاهي براي خود دست وپا كنند به همين خاطر بود كه به جاي تلاش براي فهميدن و درك بهتر هنر را مشغول مسائل سياسي و اجتماعي كردند . يكي از كارهاي مهمي كه به آن افتخار مي كردند سوزاندن روبند وچادر زن كرد و اعلاميه (قلمهاي شجاع ) و مقابله با روحاني كرد بود چنان كه گويي پيشرفت و پسرفت به آن پارچه ها بستگي داشت . (موضع دختران دانش آموز دبيرستاني و دانشگاهي فرانسه و تركيه و آلمان اكنون درست برخلاف آن رابه ما مي قبولاند ) . همچنين آرزوي بزرگ آنها اين بود كه به مركز قدرت سياسي به هر شكل ممكن نزديك شوند . انجمن 1974 يك عضو بازرسي فرستاد كه آنرا به دست بارزاني برساند ولي هرگز نرسيد نتيجه آن سياست گرايي آن شد كه اكثر نويسندگان ديدگاه هر كدام سرازيك حزب در آوردند : اتحاديه ميهني كردستان –حزب كمونيست : قياده مركزي اتحاديه تروتسكي و حزب بعث عراق . لطيف هلمت چه خوب پي برده بود وقتي كه گفته بود : ديدگاه يك تخم مرغ گنديده اي بود و هيچي به دنيا نياورد .

 

اوايل تابستان 1971 در كركوك بوديم براي يك كار تحقيقي به كالورياي ششم دبيرستان رفته بودم . پس از اتمام تحقيق از آنجا يكراست رفتم بغداد اين بارهم باعده اي ديگر از نويسندگان آشنا شدم مي خواستم دست نوشته ديوانم رااز جلال ميرزا كريم پس بگيرم مي گفت : سانسور اجازه انتشارش نداده و اكنون آنرا به كارداني ديگر سپرده است . پس از چندي فهميدم كه آن هم دروغ بوده و فقط مي خواسته اند آنرا عقب بياندازند تا منتشرش نكنم . وگرنه دستگاه سانسور آن موقع سد راه هيچ اثر كردي نمي شد بخصوص اگر شعر مي بود نمي دانم جلال ميرزا كريم خودش در اين دردسر دست داشت يا نه چونكه تا آنجايي كه من او را مي شناسم آدمي بددل و حيله گر نبود . اتحاديه نويسندگان خود را براي كنگره سالانه آماده مي كرد . تا در ماه تموز در گلاله برگزار شود . محمود زامدار گفت : وقتي كه زمان برگزار اش مشخص شد خبرت مي كنم بيا فورآ به اين فكر افتادم كه بايد لطيف و من در آن كنگره شركت كنيم و حتمآ يك بيانيه ادبي هم منتشر كنيم .

 

برگشتم و منتظر ماندم كه محمود از زمان كنگره اطلاعم دهد در آن هنگام من نوشته اي را آماده كردم كه پايه و اساس يك بيانيه ادبي مي شد براي آن موقع برگزاري كنگره منتشرش كنيم بعداز دو سه هفته نامه محمود آمد . نوشته بود كنگره در چهارده تموز در هولير برگزار مي شود . يك دو روز قبل از آن خودم را به كركوك رساندم ورفتم خانه استاد لطيف ملهمت هم آنجا بود تادير وقت نشستيم و بحثهاي ما بيشتر بر سر دين و فكر و فلسفه بود . نيمه هاي شب لطيف ومن رفتيم پشت بام براي خوابيدن در آنجا قانعش كردم كه بايد بيانه اي منتشر كنيم ونيز گفتم كه بگذار لطيف حامد با خبر نشود . چونكه مي دانستم او خوشش نمي آيد و ممكن است كه نگذارد اين كار را انجام بدهيم . هلمت اين فكر را خيلي پسنديد . متن بيانيه را نشانش دادم . يكي دو واژه اش را از اين ور آن ور عوض كرديم دوباره قرار گذاشتيم با دستخط 30-40 نسخه از روي آن بنويسيم وبا خود به هولير ببريم . اين همان بيانيه اي بود كه به نام (ديوانگان دقت موضع طرح ) منتشر كرديم .

 

كنگره فرصت خوبي براي ما بود براي آنكه بخش اعظمي از نويسندگان و روشنفكران كرد را بشناسيم وما را بشناسند . در آنجا (بيانيه ديوانگان ) را منتشر كرديم . همه آنرا خواندند . شب هنگام اعضاء كنگره در خانه اي گرد هم آمدند . از هر سويي لطيف هلمت ومن را صدا كردند . محمود زامدار هم بود و شده بود برادر بزرگترمان –اكثر اوقات همراهمان مي امد . مي رفتيم پيش هر گروهي مي نشستيم و بعد پا مي شديم مي رفتيم به گروهي ديگر سر مي زديم . عده اي از آنها بحثهاي مارا نمي فهميدند واز كار ما متعجب بودند . در ميان همه آنها كساني كه بيشتر وبا احترام از ما استقبال كردند چهار پنج نفر بودند كه دور از بقيه دور ميزي نشسته بودند پيش پاي ما بلند شدند وصندلي براي ما گذاشتند و مي خواستند بصورت جدي با ما حرف بزنند و بفهمند ما چه مي گوييم و مي خواهيم چه بگوييم . آنها استادان احمد هردي –فردين علي امين (1933-1991 ) .ع.ع. شبنم و احسان فؤاد بودند يادم اگر كس ديگر هم با آنها بود در آن همنشيني رفاقتي گرم با استاد فريدون پيدا كرديم . وتا آن موقعي كه در كردستان ودر عراق زندگي كرد ميان ما دوستي و برادري بود . استاد احمد هردي* راهم بعدها (1974-1975 ) در چومان دوايات ديدم . اكنون هم كه در لندن زندگي مي كند (خدا زندگي و عمرش را دراز كند ) به آشنايي و دوستي اش مي بالم .

 

گروه ديدگاه در آنجا هم دوباره شروع به پنهانكاري كردند سد راه شركت (در كنگره )من بشوند . به اين بهانه كه من عضو نيستم دربرنامه ها نيز شاخه هولير و شاخه سليمانيه يك شب را برايشان در نظر گرفته بودند با اين همه حتي يك قضيه هم به شاخه كركوك روا نديده بودند ماهم شروع كرديم . يوسف زنگنه هم باما بود طبانچه اي نيز بهمراه داشت همه به او تكيه كرده بوديم . كرد مي گويد تهديد نيمي از مردي است به ناچار حدود 1الي 5/1 ساعت به ما وقت دادند بيانيه ادبي ما نيز در هيچ روزنامه و مجله اي انتشار نيافت و همچنان به صورت دست نوشته باقي ماند .

پاييز همان سال وقتي كه به دانشگاه رفتم ودر بخش كردي پذيرفته شدم بزودي با گروه نويسندگان و روشن فكران كرد بغداد قاطي شدم . در دانشگاه يك وعده جوان خون گرم و فرهنگ دوست بودند كه خيلي به هم نزديك شديم و كلي از آنها هم طرفدار ديدگاه نبود از آنها بعدها شاعر و استادهاي خوبي شدند . در خارج از دانشگاه هم اتحاديه نويسندگان گروه روشن فكري دستگاهها كاري و اداره خواندن كردي مجمع دانش و روزنامه فكر جديد از جاهايي بودند ما به آنجاها سر مي زديم و دوستان و آشنايان را مي ديدم ناسازگاري ميان سنت گرايان و نويسندگان جوان در اكثر زمينه ها آشكار بود اما باز هم از جنبه اجتماعي و اتحاد همه دوست بودند به خصوص ناسازگاري و جدايي سياسي هم باعث جداييشان ازيكديگر نمي شد در اينجا نزديكترين همراهم انور قادر محمد بود اوهم در بخش كردي درس مي خواند و دو سال از من ارشدتر بود تلاش ادبي وهنري فرهنگي خيلي زيادبود شاعران و نويسندگان جوان در اكثر آن زمينه ها خودنمايي بزرگ ادبي كه خويشاوند ي نويسندگان جوان را به هم مرتبط ساخت جشنواره ادبي جوانان بود بهار سال 1973 به مدت 3 روز (8-7)كنگاشهاي  ادبي را ارائه داديم وعده بسياري آماده شده بودند كنكاشها (تحقيقها ) در مرتبه ارزشمند و خوبي بودند و گفت و گوي گرم و پرمحتوا رابه خود مشغول كرده بود .

 

بعداز يكي دو سال شاخه گروه هنر و ادبيات كردي بغداد راه اندازي شد . نيروي محرك انجام اين كار رفيق چالاك (1923-1973 ) بود رفيق چالاك سردي و گرمي روزگار زياد ديده بود تلخي زياد چشيده بود افراد بسياري بودند كه از او خوششان نمي آمد معلوم بود كه اوهم در مقابل اكثر دستگاهها و گروهها داغ بزرگي دردل داشت چون كه از آنان رنج ديده بود با جوانان خيلي دوست بود . مي خواست با پشتيباني ما جنبش فرهنگي بزرگي بوجود آورد از طرفي براي زنده كردن افتخارات هنري قديم خودواز طرفي براي ايستادن در برابر گروههاي سياسي موجود ما خيلي  به آن ناسازگاري ها گوش نمي داديم وپيش ما مهمتر آن بود كارخوبي انجام بگيرد اگر چه رفيق چالاك طرح وبرنامه هاي زيادي در دل داشت تا آنها راانجام دهد اما وقتي خوب به او توجه ميكردي شبيه اجاقي بود كه آرام آرام فروكش مي كرد و به دشواري گرمي و نوري در آن مانده بود براي ما كه تازه اورا مي شناختيم براستي آن بخاطر بيماري نبود رفيق چالاك نمونه يك هنرمند بد شانس بد بخت بود كه چرخهاي سياست اورادرهم شكسته بود .

 

زندگي در بغداد از لحاظ اقتصادي براي من آسان نبود وقتي كه من سال اول دانشگاه بودم برادرم امجد سال چهارم بود بعداز اتمام درس هم سربازي مي رفت اين درس خواندن ماهم براي پدرم زحمت بسيار داشت امامن به شيويه زندگي فقيرانه عادت كرده بودم وبه هيچ چيز گوش نمي دادم گاهي اوقات مي شد كه ساعتها پياده روي كردم به خاطر آنكه پولي خرج نكنم بهترين وعده غذايي من در بيرون يا نان و شربت سر خيابان رشيد بود يا فوگه (فلافل ) دوستانم نيز همگي ازاين زندگي سخت من بااطلاع بودند كسي نبود تلاش بكند و كاريبرايم پيدا كندمي دانستم كساني هستند همچون دار و دسته روانگه كه نمي خواهند به هيچ شكلي دست من برسد به و مجلات كردي . در حالي كه در كمال تعجب مي ديدم بسيار اشخاص بي بهره و نادان وبه آساني در روزنامه و مجلات كردي ودر راديوي كردي جايگير شدند وكاري بدست مي آوردند در بهار 1973 رفيق صابر در روزنامه (بيري نوي –فكرجديد )كاري مثل گزينش گر برايم پيدا كردآن موقع من عضو حزب توده ماركسيست لنينيست كردستان بودم . از آنها سؤال كردم گفتند اشكالي ندارد انجام بده اما در حقيقت مناز ته دل از كار خوشم نيامد چونكه خيلي ضدحزب كمونيست عراق و اتحاديه صوفيت بودم بعداز پنج شش ماهي در هفته نامه در روزنامه( برادري –برايتي ) كاري به من دادند .

در بغدادخيلي چيزها رادر مجلات و روزنامه ها منتشر كردم خيلي خوب هم مطالعه مي كردم كم كم زبان انگليسي را هم فرا مي گرفتم به مركز فرهنگي انگلستان هم سر مي زدم براي خواندن روزنامه و مجله و كتابهاي انگليسي كتابخانه مركزي دانشگاه بغداد هم خيلي غني بود از دوستان ورفقاهم كتابهاي خوبي به دستم مي افتاد و مطالعه مي كردم دوست روشنفكرم جوانمرگ شهيد كريم احمد (استاد گاندي ) از ابتداي شاعريم پشتيباني معنوي براي من بود در سال 1968 (شعر –همراه بينواي من ) به عربي ترجمه ودر (النور )منتشر كرده بود در مقدمه اي كه بر شعرم نوشته بود از من به عنوان نماينده گوران ياد كرده بود در آن سالهايي كه در بغداد بود شعر ديگر هم از من به عربي ترجمه كرد كه در مجله (الهدف ) منتشر شد براي من آن سالهايي زيبا نوشته بود استاد تجربيات سياسي خوبي داشت بسيارمطالعه مي كرد و روشنفكري پر طرفدار بود معلوم بود تجربه تلخ زندگي كردي اورادچار يك نوع تيره بيني (ديدگاه بدبينانه ) كرده بود كه بر تمام زندگيش اثر گذاشته بود در آن زمان من زباني بسيار پيچيده به كار مي گرفتم و سمبل هم براي  من ابزار مهمي در شيوه بيان و انتقال آن بود . گاهي اوقات هم تصويري بسيار آبستراكت درست مي شد كه براي فهميدن آن بايد خواننده بيشتر از شعر معمول و مرسوم كردي خود را با آن درگير وخسته مي كرد اين شيوه بيان از طرف بخش اعظمي از نويسندگان محكوم به آن مي شد كه مهم است و كسي آن را نمي فهمد . سر چشمه اين محكوم كردن به غير از نا آگاهي از هنر فهم سطحي و كم عمق و بي مايه بود كه طرفداران رئاليسم سوساليستي دربين مردم رواج داده بو . بعضي از آنها براستي مي خواستند باورهاي كهنه ژدائونيسم و استالينيسم بر سر نويسنده و روشنفكر كرد بقبولاند .

 

درسال دوم دانشگاه مي خواستم هر طور كه شده مجموعه شعري چاپ كنم اما پول نداشتم دستگاههاي فرهنگي هم كمكي نمي كردند يكبار اين بحث را گفتم به استاد فلك الدين كاكه اي كه نويسنده روزنامه (التافي ) بود او گفت من چيزي در اين باره مي نويسم . در روز نويسنده كرد كه 8/2/1973 بود مقاله زيبايي به نام (ابوپرشنگ ) نوشت اما آن هم بر كسي اثر نگذاشت (تآثيري نداشت ) پدرم مي دانست كه خيلي دوست دارم ديواني چاپ كنم نامه اي براي مردي از ولايت خودمان نوشت وگفت برايش ببر تا 50 دينار به تو قرض بدهد او هم مردانه 50 دينار به من داد من هم هيچ حرفي نزدم دست نويس ديوانم را كه پيشتر به دستگاه سانسور براي اخذ مجوز داده بودم زمان زيادي چشم انتظار بودم خبري نشد دو سه بار آنها مراجعه كردم تا به ناچار اسم شخص كارشناس را به من دادند و گفتند برو خودت از او بگير آن شخص كارمند عالي رتبه وزارت كار بود رفتم و دست نويس را پس گرفتم واو خطهاي قرمز بسياري برروي دفتر شعر و برگهاي آن كشيده بود بايد بزودي آن را مي بردم براي دستگاه سانسور تا تمام صفحاتش را مهر بزند .

 

قبل از آنكه بروم پيش آنها نشستم و آنچه كه خط قرمز رويش كشيده بودند را از نو در سفيدي صفحات نوشتم . شعر (آخرين برگ رشته مرواريد ) راهم به آن افزودم . بخاطر اينكه اين شعر نام (كرد فيلي )آمده بود مي دانستم مجوز انتشار به آن نمي دهند براي همين در نسخه دست نويس نبود . وقتي رفتم پيش (سانسور )يكسره تمام صفحات را مهر زد . بر طرح روي جلد هم برادر (آزاد احمد )هنرمند تابلوي زيبايي رنگي اي برايم كشيد . اما وقتي در چاپخانه به من گفتند هزينه زيادي مي برد . به ناچار همان تابلو را به صورت سياه و سفيد برايم كشيد .

 

اين بار افتادم دنبال يافتن چاپخانه –صاحب چاپخانه (الحوادث ) گفت : برايت چاپ مي كنم ولي بايد از پيش نصف هزينه را بدهي پول خود رابرد ودرست دوماهي دست دست مي كرد و ديوان را چاپ نكرد . تا بواسطه عزيزان (فلك الدين كاكه اي و مرحوم داراتوفيق ) پولها راازاوپس گرفتم . در آن حين همكلاسيهايم در دانشگاه وقتي فهميدند كه مي خواهم ديوان شعر چاپ كنم . در بين خودشان پولي برايم جمع كرده بودند . صاحب چاپخانه (دارالجاخط )انسان شريف تري به نظر مي رسيد اكثر روزنامه هاي كردي هم چاپخانه او چاپ مي شدند . بخاطر اين كه او پول بيشتري مي خواست و پولي هم كه من داشتم فقط هزينه چاپ 48 صفحه بصورت يكرنگ بود . به ناچاربخشي از شعرهاا كنار گذاشتم . بهر حال كار در اينجا زودتر انجام دادند . اما آنقدر عجله داشتم كه هر روزي يك سال بر من گذشت . يك شب در چاپخانه كنار دستگاه چاپ ايستاده بودم كه كناره چرخ بزرگ آن به تنه ام خورد و در نگاه مي كردم كه چاپ مي شد ...آنقدر به دستگاه نزديك شده بودم كه كناره چرخ بزرگ آن به تنه ام خورد ودر چشم بهم زدني شلوارم را از پايم كند و پاره و پوره كرد كار گرها نگران و  شتابان آمدند. آنها بيشتر از من رنگشان پريده بود . خبر را به صاحب چاپخانه رسانده بودند . به كارگرها گفته بود بقيه كارها را تعطيل كنند و كار اين را تمام كنيد تا خونش گردنمان نيفتد.

 

بله ديوانم در ماه چهارم چاپ شد . من هم حمال و فرغوني را پيدا كردم كه هزار نسخه از(راغيبه خاتون وزيري ) برساند به منزلم در (حيدريه ). بعداز دوسه روز رفتم كركوك و سليمانيه و هولير براي انتشار و فروختنش . در اندك زمان تعداد زيادي از آن بفروش رفت . قرض برادر ثروتمند گرمياني را پرداخت كردم و كمي پول هم براي خودم ماند . در كفري اتفاق مهمي براي دوست نويسنده ام كنعان مدحت افتاده بود و نمي دانست چكار كند . در صفحه اول ديوانم نام حقيقي آن دختري كه آن موقع دوستش مي داشتم نوشته بودم و ديوانم را به او تقديم كرده بودم . او هم از اهالي كفري بود . بر زبان آوردن نام دختري در شهري مثل كفري در آن موقع كاري معمولي نبود . كنعان مدحت هم براي حفظ آبرو-نمي دانم آبروي دختر يا آبروي من ؟!  نامش رادر چند نسخه اي پاك كرده بود . بعد يادش مي افتد كه من نسخه هاي اينجا را پاك كردم . دستم كه به بقيه نسخه ها نمي رسد . توكل به خدا . همه را پخش مي كند در جنگ جهاني سوم اتفاق نمي افتد .

 

انتشار( طرح يك كودتاي پنهاني  ) انعكاس خوبي داشت به گرمي از آن استقبال شد . و بحثهاي زيادي را برانگيخت . منظورم اين نيست كه بگويم همه كس آن را قبول داشتند و پسنديدند . در مجلات و روزنامه و هفته نامه ها نويسندگان و شاعراني مثل استاد عبداله عباس –ارسلان بايز –رفيق صابر –انور جاف –نوزاد رفعت –فاضل كريم احمد –وپيربال محمود مقالاتي درباره آن نوشتند . مقالات ارسلان بايز و فاضل كريم در جواب مقالات عبداله عباس و رفيق صابر بود. دوستي برايم تعريف مي كرد گفت كسي آمد يكدانه از ديوان را از من خريد روز بعد در جلوي چشمهايم پاره پاره اش كرد . آن دوست گفت با آن اتفاق فهميدم كه شعربايد اينگونه باشد . در سال (1976) رژيم عراق ليستي را براي تمامي كتابخانه ها و مدارس در تمام عراق منتشر كرده بود كه نام حدود 100 عنوان كتاب در آن بود كه آنها را ممنوع كرده بودند . يكي از آن كتابها طرح يك كودتاي پنهاني بود . سال 1998 گزيده اي از چهار مجموعه شعرم منتشر شد كه از ديوانم طرح تنها سه شعرم انتخاب كرده بودم كه به سوئدي ترجمه شود .

 

آن چهار سال صلح و آشتي اي كه بواسطه موافقتنامه ميان كردها و رژيم بغداد بوجود آمد . تا امروز مهمترين و پر ثمرترين حادثه تاريخ فرهنگي كرد بوده است . تحولات عظيم فرهنگ كردي در آن سالها اتفاق افتاد. نوگرايي تازه اي در شعر كردي در داستان كردي ودر موسيقي در نمايشنامه ودر نقاشي ودر روزنامه نگاري ودر همه چيز پيدا شد . در آخرين ماههاي سال (1973 ) ديگر اكثر مردم ميدانستند كه اين رؤيا به سر مي رسد و پاره مي شود . شعله فاشيسمي رژيم بعث به تمامي بالا گرفته بود جنبش كردي هم در حال فروكش بود حزب كمونيست هم به فرمان اتحاديه (سوفيه ت ) عصاي دست حزب بعث شده بود . امروز و فردا بود كه جنگ شروع شود . اكثر ما وشايد همه مان مهاجرت كرديم .

 

 

*استاد احمد هردي در اوايل پائيز سال 1385 بدرود حيات گفته است .   


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :