شعری از بنیامین دیلم کتولی

نویسنده : بنیامین دیلم کتولی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣


من آن پیغمبر پیرم که گم کردم خدایم را

چه سودی پس اگر در نیل اندازم عصایم را

 

قمارآلوده ای مستم که حتی در قمار خود

به غفلت داده ام بر باد دندان طلایم را

 

بدون شبهه پی بر مستی (ی) بی حد من برده

هرآنکس دیده سمت خانه ی تو ردپایم را

 

جهانگردان به لب ها آنقدَر نام تورا بردند

که از بی طاقتی بستم در مهمان سرایم را

 

چنان گم می شود در گیسوانت گاه  دست من

که با خود می شمارم یک به یک انگشتهایم را !

 

اگر صد سال هم در این قفس زندانی ات باشم

به مشتی دانه ممکن نیست بفروشم صدایم را .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : علی کماری
آدرس اینترنتی : http://

نگو سودی ندارد پس می اندازی عصایت را ! / عزیزم ! لای شب بوها نمی بینی خدایت را؟