داستانی از سيروس نفيسي

نویسنده : سيروس نفيسي
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣



ستاره اي، آن دورها
سيروس نفيسي


پشت پنجره ايستاده بود، بی حرکت. آن پایین، خيابان طویلی بود که تک و توک ماشینی ازش می گذشت. نور چراغ ماشین ها  هر دفعه پر نورتر می شد، شاید هم خزش نرم و بی صدای شب و تاریکی نشسته روی سر و صورت خیابان بود که آن طور  نشان می داد. پنجره، نيمه باز بود و چند طره مو كه از زير شال زيتوني اش بيرون زده بود، با نسيمي كه يكدفعه به داخل هجوم آورده بود، اين سو آن سو مي رفت.
تلفن زنگ دوم را نزده بود كه خودش را رساند كنار ميز و گوشي را برداشت :
"كجايي تو !"
روي صندلي گردان پشت ميز وا رفت.
 " نه! بازم ترموستاتش؟ . . ."
" میگم این ماشین رو عوض کن، پول که کم نداری این روزا، ماشاالله."
"من باور نکردم! اگه باورت نکرده بودم اینجا بودم، تا الان ؟"
"دست بردار كامران، با بچه كه طرف نيستي. . ."
 " كسي اونجا است؟ "
با دست آزادش كاغذی را از روي ميز برداشت و گرفت توي مشت.
" آهان! اومدي توي خيابون، صداي مردمه ، نمی دونم چطوریه تو این تلفن، صدای مردم! فقط، زنونه میشه یه وقتایی. "
" جدي ام، از همیشه جدی تر ."
" حالاچقدري طول مي كشه؟ "
" پس خودم بايد برم. . . نه كسي نيست، همه رفتن. "
" زنگ مي زنم آژانس . . . تو نمی خواد به فکر من باشی . . ."
و همان جور یک بری که نشسته بود، گوشي را تقریبا انداخت روي پايه تلفن.كاغذ مچاله شده توی مشتش  هم ول شد روي زمين. شايد چيزي مثل سردردي كه يكدفعه به كل سيستم عصبي و فكري آدم چنگ مي اندازد به سراغش آمده بود كه آن طور سرش را گرفت توي دستها و چشمها را بست. وقتي سرش را بلند كرد، یکهو نگاهش افتاد به انعکاس تصوير مبهم توی پنجره، كه حرکتی کرد. نا خودآگاه برگشت. دسته هاي صندلي را محكم گرفته بود، که گفت:
 " فكر مي كردم همه رفتن! "
مرد گفت : " يه كار كوچيك داشتم، برگشتم. اينقدر حواستون به تلفن بود كه متوجه نشدين."
چيزي نگفت. مرد كه وسط چارچوب در ايستاده بود، آمد طرفش. كاپشن چرمي اي را كه دستش گرفته بود، گذاشت روي یکی از آن 3 میز خالی دیگر و نشست روي صندلي جلو  میزش. چشم هاي درشت زن به صورت صاف و صيقلي مرد بود و پره هاي بيني اش با حضور بوی عطری که یکدفعه فضای اتاق را انباشت، حساس تر شده بود.
"اینقدر تعهد کاری برای شرکت! . . . خبر دارین ساعت چنده؟ "
زن به ساعتش نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
"درسته که نگهبانی هست، دوربینم هست؛ ولی حساب همه چیز رو باید کرد، تنهایی، این وقت شب! . . ."
"خیلی هم که تنها نیستم، مث اینکه . . ."
"من که علت مزاحمت رو گفتم، ولی شما فكر نكنم چیزی بروز بدین. "
چهره زن حالتی بین استیصال و اکراه داشت، که گفت:
" توفیق اجباریه، حتمن."
"نه، نفرمایید؛ بعید می دونم کسی بتونه یکی مث شما رو مجبور کنه خارج از ساعت کاری بایسته برای یه کاری، حالا هر چقدر هم مهم."
"خودتون که شنیدید لابد، همون وقت که اون پشت بودین؛ بس کنید لطفا."
چشم ها را بست، معلوم نبود بخاطر درد گاز گرفتن لب پایینی بود، یا خستگی و بیحوصلگی.
    مرد خیلی آهسته گفت:
" زياد نبايد سخت گرفت. "
لبهاي زن تكاني خورد، اما طول کشید تا گفت :
" باشه، ممنونم، حالا اگه اجازه بدين . . ."
و دستهاش را گذاشت روي دسته هاي صندلي و آنجور كه نيم خيز شد، شكي باقي نگذاشت كه مي خواهد به اين گفتگو خاتمه دهد، كه مرد گفت:
" شايد چيزي كه مي خوام بگم به دردتون . . . بذار راحت تر باشم، به دردت بخوره، شايدم نه، حداقلش اينه كه ضرري نداره برات؛ اگه فقط 5 دقيقه بهم وقت بدي ."
    " اين روزا بعيد مي دونم كسي بتونه حرف بدرد بخوري بزنه كه بشه باهاش كار بدرد بخوري هم كرد. "
مرد وقتي ديد از حالت نيم خيزش برگشت و آن نگاه عصبي هم قدري كمرنگ شد، گفت:
    " كار كه زياد مي شه كرد، خيلي كارا دست خود آدمه،  فكر كنم. "
بعد گفت:
" بیراه نیست اگه بگیم بدقولی تو ذات مردا است، همه گرفتاریم هر کسی به یه شکل، نباید بعضي چيزا رو جدی گرفت ."
"واقعا! فكر نمي كردم اين همه صغرا، كبرا براي اينه كه آخر سر بگين، ولش كنم."
"شما اجازه بده، بقيه داره حرفم. . . اين چيزا رو نبايد جدي گرفت، مگه اینکه تکرار بشه، سر یه چیزی."
" سر چي مثلا؟"
" خب ديگه، ميدوني خودت فكر كنم. كار وقتي خراب تر مي شه كه بفهمي طرف يه چيز ديگه فرضت كرده، يعني اگرم يه چيزي فهميدي، به فلانش بگيره . . .واقعا ببخشيد كه اينطوري مي گم."
و مستقیم به چشم های زن نگاه کرد که یک لحظه چشم هاش رو بست و وقتی بازشان کرد، دیگر نتوانست نمِ خانه کرده در عمقشان را پنهان کند.
 " ببخشيد كه ناراحتت كردم، اگه فكر مي كني بايد برم . . .  "
زن سرش را تكان داد. مرد كه نيم خيز شده بود، دوباره نشست.
نگاهش به انگشتهاي كشيده مرد بود و حركت خفيفشان ميان چانه مستطيلي و گردن. جاي زخمي كهنه سمت چپ گردن، چسبيده به يقه پيراهن سفيد توی چشم مي زد. مرد مي خواست چيزي بگويد اما نگفت، وقتي زن خودش را چرخاند سمت پنجره. دست راستش یک نیمه پیشانی و بخشی از صورت را پوشانده بود، نيمه دیگر، فقط موهای قهوه ای بیرون زده از زیر شال بود و قطره آبی که معلوم نبود از چشمش گریخته یا از پیشانی داغ و عرق کرده.
 " اوضاع شايد اونقدرها هم كه آدم فكر مي كنه،  بد نباشه. "
صداي بم و كشدار مرد در آن اتاق بزرگ و خالي، انعكاس عجیبی پیدا می کرد.
صدای زن مثل آن بود که از جای دوری می آمد: "بد یا خوبش رو درست نمی دونم، فقط همه چی این روزا یه جورایی تحملش سخت تر از قبل شده. "
مرد شايد نمي خواست حسي را در چهره نشان دهد، اما حرکت خفیف چشم و آن لبخند کمرنگ، از ديد زن که حالا تکیه داده بود به پشتی صندلی، پنهان نماند.
" زن جووني مثل تو با اين همه وجاهت . . .  نه، بذار تعریف نکنم، که فکر بد نکنی در باره ام! "
چشم ها را از چشم های مرد دزدید و دست ها را گذاشت لاي پاها كه زير روپوش مشکی، به هم چسبانده بودشان:
" امروز نمي دونم چرا اينقدر هوا سرد شده. "
بعد انگار با خودش حرف بزند، گفت:
" از صبح يه حس بدي داشتم، حدس می زدم کامران نمي آد. "
دستش را بی اختيار، به صورت و چشم ها كشید.
 مرد گفت: " اگه بخوای مي رسونمت، بي تعارف. "
و آهسته تر طوری که شاید فقط خودش می شنید، گفت: " ایندفعه رو نه نگو، باور کن به نفع خودت هم هست."
اين را كه گفت آرنج ها را ستون كرد روي زانوها و خودش را كشاند كمي جلوتر.
زن چیزی نگفت، اما نگاهش را هم از مرد نگرفت. حالا انگار بهتر می توانست براندازش کند، کمربند مشکی پهن با آن سگک نقره ای که سفت بسته بود به کمر؛ و پاها که انگار توی شلوار سورمه ای خوش دوخت، قالبشان گرفته بودند و بعد كفشها، كه از واكس برق مي زد. بند كفش پاي راست باز شده بود و گوشه پنجه كفش پاي چپ، كمي زدگي داشت. مورچه اي از كنار زدگي پاي چپ عقب رفت و كمي بعد از جاده ميان دو كفش بيرون آمد.
    " فكر كنم ديگه لازم نيست برم دكتر، برا چشمام. "
مرد مثل آنكه به چيزي فكر مي كرد، تا آنکه توانست جوابش را بدهد :
 " بچه گيها، دلم مي خواست دكتر بشم . . . مي دونستي؟ "
" نه، اصلاحدس نمي زدم، کامران هم چیزی نگفته بود، با اینکه خیلی چیزا از شما و دوستی کهنتون، گفته برام . . . ولی به نظرم این سمت جدید، مدیر توسعه کسب و کار، واقعا بهتون میاد."
"این حرف رو نمی دونم به حساب تعریف بذارم، یا طعنه!"
بعد گفت: " اگه پزشك بودم، اعتماد مي كردي بهم و تجویزی که می کردم؟ "
زن لبخند زد براي اولين بار، مرد هم همينطور.
"چه تجویزی می کردی، اگه پزشکم بودی؟"
"اینکه به فکر خودتم باشی، یه کم . . . و از اون مهم تر، كنش اخلاقیت، همون شكلي باشه که طرفت باهات حساب کرده."
زن جوابی نداد، اما لبخند روی لب هاش هنوز مانده بود، تا محو شود.
" حتما زياد شنيدي كه لبخند قشنگي داري . . . ولي به نظرم اون حالتي كه چشمات رو جمع مي كني و به اون دور دورا نگاه مي كني، بيشتر بهت مي آد."
زن چند لحظه بی حرکت به مرد نگاه کرد، بعد گفت:
" بچه که بودم دلم می خواست خلبان بشم، عجیبه نه، اونم برای یه دختر؟"
" يه جورايي، آره؛  ولی نه برای هر دختری . . . "
" به نظرت با بقیه دخترا فرق دارم، من؟"
" نمي دونم. . . فكر كنم اون حالت اعتماد به نفسي كه داري، بدجور تاثير ميذاره رو آدم."
و این دفعه او بود که نگاهش را از زن گرفت.
" به نظرت کسی ام که می تونه کارای عجیب تو زندگیش بکنه، نه؟"
" شايد، آره. مثلا همین که کامران رو انتخاب کردی آخرش، و عجیب تر از اون، اینکه چطور تونستی با هاش کنار بیای، تا الان؟"
چشمهاي زن ناخود آگاه جمع شد، لبها هم همين طور.
"يه چيزي رو نمي فهمم. چرا من؟ . . . با اين دم و دستگاهي كه داري، عجيبه خودت رو معطل من كرده باشي."
"چرا نمي ذاريش به حساب دل؟"
"فقط نگو كه به خاطر من، تا حالا ازدواج نكردي . . . اين چيزا كه آدم با كي هست و نيست، زود درز مي كنه اين روزا؛ ببخشيد اينو مي گم، شما كه نمي خواي سرت رو بكني زير برف، مث كبك؟"
" مي دونم در مورد مردایی مثل من چي فكر مي كني، حق هم شايد داشته باشي، ولي اون چيزي كه آدم در مورد ديگران فكر مي كنه مهم تره، يا خودش؟ من هر کی می خوام باشم، اونی که مهمه تویی . . . "
" مهم! نمی دونم دیگه واقعا چی برام مهمه . . . یه وقتی کارم بود، یه زمانی هم کامران."
" خودش، یا اون چیزی که تو ازش ساخته بودی؟ "
"حالا هر چی، اصلا بگیر تعهدات، به قول شما آقایونِ . . . چی میگین به خودتون؟ . . . اهل کمال و فضل!"
لبخند روی لب های مرد، جلوه کامل تری گرفت:
"من کی از این ادعاها داشتم؟ این وصله ها رو بزن به اونایی که تا یه جایی میرن بیرق و پلاکارد می چسبونن در و دیوار همه جا . . ."
"اگه کامران رو می گی، هر جور آدمی باشه، تابلو فِیک نمی چسبونه سر در مغازش."
" بله، اون دم و دستگاه عریض و طویلی که تو این 4 سال که از اینجا زد بیرون به هم زده، یه جورایی می شه اسمش رو گذاشت دکان، که شما گفتی . . .  منم می دونم خوش فکر و باهوش و خیلی چیزای دیگه هم هست، ولی واقعا فکر می کنی بدون هیچ روابطِ غیر سالمی،  می تونست اينقدر . . ."
زن انگار نمی خواست ادامه اش را بشنود:
ببین این چیزا ربطی به تو نداره . . . ببخشید که اینطور می گم، فكر نكن بخاطر دفاع از اونه."
"اگه دفاع نمي كني، پس چيه؟ شايد مي خواي ثابت كني كه اشتباه نكردي . . ."
"به كي ثابت كنم؟ به تو . . . شايد تو مي خواي به خودت ثابت كني كه بازي رو نباختي."
"من بازي رو باختم. قبول دارم، خودم . . .دارم مي گم، تو نباز."
" ببين يه چيزي هست كه بخاطر خودم يا اون نيست فقط، بخاطر چيزيه كه بينمون بوده يه زماني."
" نه ديگه، اينكه بخواي اينقدر پابند ايده آلها باشي، به قول خودت، اين روزا! گفتنش از تو بعيده."
"فكر كنم، حرف همو نمي فهميم."
و خواست بلند شود، که مرد گفت:
"پس اين رو هم بايد بدوني كه کامران رو من بهتر از تو می شناسم، 4 سال تو همین شرکت، 3 سال هم قبلش، که خبر نداری. . .  خودتم میدونی که راستش رو نگفت پای تلفن، اگه بخوای میتونم همين الان ببرمت . . ."
ادامه حرفش را شاید با دیدن آن تغییر حالت ناگهانی چشم ها، نگفت. چشم های زن باز باز بودند و براق، اما خشک. جوری به او زل زده بودند که می ترسید بیشتر نگاهشان کند.
"این رو گفتم که ببینی کجا ایستادی. حقته واقعا، اینجایی که الان هستی؟ میدونی که نیست، خودتم."
زن گفت : " اونش به خودم مربوطه. "
مرد گفت : " ببخشيد، ولي نگرفتي ته حرف رو."
چشمهاي زن حركت تندي كرد، لبها هم همينطور، اما چيزي نگفت.
 " اگه بگي، مي رم، همين الان. "
نگاه كرد به چشم هاي مرد زير ابروهاي مشكي و لبها، كه با فاصله اي مشخص، شاید در ترديد ميان گفتن يا نگفتن کلمه ای یا جمله ای، بی حرکت مانده بودند. بلند شد؛ رفت كنار پنجره و خياباني كه حالادیگر تاريكِ تاریک بود. دستش را گرفت به پنجره كه با فشار باد باز تر شده بود. در آينه شيشه ها، تصوير مرد هنوز هم به او نگاه مي كرد.
نگاهش به دورترها كشيده شد، به كورسوي چراغ هاي ماشيني كه معلوم نبود دور مي شود يا نزديك. به آسمان نگاه كرد. هوا صاف بود و ستاره ها خوب ديده مي شدند. يكي از آنها حركتي كرد و نزديك تر آمد. بعد چرخيد، اوج گرفت و همين طور رفت بالاتر. هواپيمايي بود با چراغ چشمك زن كه از فرودگاه آن سر شهر بلند شده بود. نفس كشيد و ريه ها را از هواي پشت پنجره پر کرد. قفسه سينه، با نفس عميقش كمي جلو آمد و با عقب رفتن خفيف سر، شال افتاد روي شانه ها. دستها را باز كرد و از دو طرف گرفت به چارچوب پنجره.  
با صدایی که انگار فقط خودش می شنید، گفت :    
" چرا، گرفتم ته حرف رو،  . . . و ممنونم واقعا، بخاطر اين كمكت که بهم کردی، ولی نه به خودت . . .  فكر نمي كنم هيچوقت بتونم، جواب ديگه اي بدم. "
مرد چیزی گفت که نشنید. تصوير ماتش آن سوي شيشه ها دیگر نبود، شايد هم بود و او نمي ديدش. حالا فقط چراغ چشمک زن هواپیما را می دید که حجم تاریک پیش رو را فرو می بلعید. چشم ها را بست و آرام و نرم نفس كشيد؛ طوري كه انگار هيچ وقت آن طور راحت و بي خيال نفس نكشيده بود.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : رامین کاوه
آدرس اینترنتی : http://http://jaeebarayeshoma.blogfa.com/

کلی نگری نویسنده دلچسب بود . اینکه هر کسی را میتوانستی بجای آدمهای داستان بگذاری . که البته از مزایای شخصیت پردازی نکردن است . وکمی ریسکی . نگاه جزیی نگر آدم را فرا میگیرد و تا مدتی بعد از خواندن داستان هم ، همه چیز را با همین جزییات در حرکتها میبینی. لحظات خ وبی داشتم ، ممنون