داستانی از م.ح.عباسپور

نویسنده : م.ح.عباسپور
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣


هر اتاق كه باز مي شود

 

... مثل هر بچه اي كه به دنيا مي آيد يا هر برگي كه فرو مي افتد. اما من اينجا زير تابلو ايستادن ممنوع، درست زير تابلو، در يك روز آخر پاييز، ‌شايد آخرين روز؛ چه مي كنم. منتظر كسي هستم؟ كي؟ ساعت اينجا هم مثل ساعت هاي بيشتر ميدان هاي همه شهر ها خوابيده است. باران مي بارد و من بي چتر زير باران مي روم تا خيس آب شوم مثل موش يا مثل انسان ها زماني كه هنوز هيچ چتري ساخته نشده بود. يك هفته است مي آيم و درست زير همين تابلو گوشه ی ميدان مي ايستم و به رفت و آمد هاي ممتد عابران خيس نگاه مي كنم. يك هفته است كه يك ريز باران مي آيد و من از خيس شدن انسان ها كه با عجله به آن سمت خيابان مي روند لذت مي برم و فكر مي كنم با ايستادن زير باران خاطره اي گنگ در من زنده مي شود. خاطره اي از نمي دانم كدام پنچ شنبه ي باراني كه از مدرسه يكراست به سمت خانه رفته ام و به زير پتو خزيده ام و به روزهاي خوب آينده يا خاطره اي دورتر از احتمالا زماني كه هنوز به دنيا نيامده بودم فكر كرده ام و خوشحال از تعطيلي روز شنبه و بوي مطبوع غذاي ظهر و سكوت خانه و صداي باران كه به پنجره مي خورد و سرمايي كه پشت شيشه ها دست و پا مي زند و لحظه شماري براي ساعت پانزده و چهل و پنج دقيقه ـ بازي قرمزها ـ و  ورق زدن صفحات« دنياي ورزش » در حاليكه روي دست چپم دراز كشيده ام و سعي مي كنم هر طور شده انگشت هاي بي جورابم را به زير پتو بكشانم.

    باران كه مي آيد منتظريم كه خاطراتمان جان بگيرند درست مثل زميني كه بوي گندش بلند مي شود. اما اينجا زير اين تابلوِ ايستادن ممنوع، زير اين باران بي امان مي خواهم كدام خاطره ي دور در من زنده شود. موهاي سرم را دور يكي از انگشت ها مي پيچانم. يادم نمي آيد به دختر همسايه حتي، عاشق شده باشم. با آنكه هميشه انگار منتظر بود كه  كرم هايي را كه مي ريخت مثل كلاغ جمع كنم و من دلم پيش هيج جاي ديگري هم بند نبود اما  معني كارهايش را كارهايشان را، چون يكي ديگر هم بود، كه غروب ها از دو كوچه پايين تر مي آمد يا ستاره مي رفت كوچه ی آن ها و من فكر نمي كردم اين جمله كه« بند كفشت باز است» غير از باز بودن بند كفشِ من معناي ديگري هم مي تواند داشته باشد. نمي فهميدم. نه، من هيچ وقت عاشق نشدم. نه به رويا ، ‌نه به ستاره و نه به هيچ دختر ديگري. اول فكر مي كردم هنوز كوچكم بعد نمي دانم از كي اين حس در من پا گرفته كه عشق براي روزهاي خاصي است و شايد افراد خاصي. و من خاص نبودم. يكي بودم در ميان همه و خيلي هم سعي نكردم كه خودم را از دل اين« همه بودن » جدا كنم و جرات آن را نداشتم شايد يا ضرورتش را حس نمي كردم يا هر چيز ديگري و اصلا چرا فكر مي كنيم بايد با آمدن باران خاطره ها در ما زنده شوند و اصلا چرا مي گرديم دنبال خاطراتي كه يك سمتشان به عشق ختم مي شود. به اندازه ی همه  ی سالهايي كه اكراه داشتم از اين كلمه ی نفرت آور استفاده كنم... چرا مي گويم نفرت آور؟ و اصلا همين كافي نيست كه دست خودم را رو کرده باشم دست كم براي خودم كه گذشته اش را فراموش كرده يا انكار و به تعمد يا بر اثر حادثه اي كه  پيش نمي آيد يا خيلي كم پيش مي آيد و اصلا چرا نفرت انگيز؟ چرا نه چيز ديگري؟ و اصلا چرا بي هيچ چيز ديگري.

     به آينه ی ماشين نگاه مي كنم. پيشاني ام كمي گره خورده. احتمالا چيزي در من در حال زنده شدن است. شايد تصويري از يك خاطره ی تلخ، چون هر لحظه گره سفت تر مي شود و نا باز گشودني تر. به ساعت نگاه مي كنم كه خوابيده است مثل همه ی ساعت هاي بيشتر شهر ها و مغازه ها و عابران پياده ي خيس و خودم را در آينه ی كوچكي كه به من خيره است با گره اي كه انگار نمي خواهد تا آخر باز شود نگاه مي كنم. مي گردم  چند خاطره ی خوب را در خودم زنده كنم تا  گره باز مي شود يا نه؟ چيزي به ذهنم نمي آيد من نمي توانم حتي يك مورچه را زنده كنم.  لنگ را بر مي دارم تا بخار روي شيشه ها را پاك كنم. دستي آن را دور چشم هايم گره مي زند ـ نورهاي كم رنگ آبي و قرمز آنسوي شيشه ها ي بخار گرفته و بيرون از سردي  سگ هم كه بودي سنگ مي شدي و زميني كه يخ بسته بود و اتفاق هاي كوچكي كه آنسوي پنجره شايد، شايد، شايد داشت تكه تكه رخ مي داد ـ. بعد با سر انگشت شروع مي كنم به كشيدن يك انسان با موهايي احتمالا به رنگ كركره ی مغازه ی روبه رويي و بعد موها را آنقدر بلند مي كشم كه مي شود يك زن ـزني در كنار من و رو به رويم ـ زير تابلو ايستادن ممنوع در يك روز پاييزي،  شايد آخرين روز كه باران بند نمي آيد و انگار مي خواهد همه چيز را پاك كند، جهان و انسان ها و كاردستي هاي كوچكشان را و دنياي ديگري سر بر آورد با انسان هايي كه  باز هم شبيه ما هستند و چيزي عوض نشده است انگار. لنگ را باز مي كنم. كمي بعد تصويري كه شبيه هيچ كس نيست زير توده اي از بخار براي هميشه پنهان مي شود.

                                                                                                                                                                                                             


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :