داستانی از احسان زارع

نویسنده : احسان زارع
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣


فریاد نیمه شب

احسان زارع

شاید ساعتی از نیمه شب گذشته باشد، که سرما آزارش میدهد تا اینکه بالاخره بی تاب  می شود و  از درتیره کهنه زنگ زده پشتی کارگاه بیرون می رود و زیر تیربرق لامپ روشن چوبی قدیمی می ایستد.

هنوز حرفای رضا تو گوشش وزوز می کند که گفته است : امشب منتظرم باش که سراغت ميام.

انگار حتما ممکن باشد که امشب یک اتفاقی  بیفتد ، موضوع شقایق است ، و عشق هر دوجوان به او .  شاید شقایق دختر لوس  و از خودراضی  اصغر اقا اوستاي هر دو باشد . همان رییس کارگاه چوب فروشی در آن  کوچه قدیمی در آن محله درب و داغان در  کنار  کناری ترین جای ممکن شهر ، که آن دو تا جوان را مثل بچه های خودش از بچگی ته ته ته همان کوچه باریک؛ توی توی توی اون هوای نمناک و تاریک داخل کارگاه، که بیشتر موقع ها تیره و تار است و یک رنگ  سياه ،خاکستری یا قهوه ای دارد و همیشه نور کمی چه به داخل آن  و چه از آن به  خارج می آید و میرود، کنار خودش بال و پر داده باشد و مثل پدر، آنها را  بزرگ کرده باشد.

چون کوچه باریک است؛  کمتر کسی متوجه کارگاه میشود واسه همین؛ بیشتر مشتری های اصغر آقا مشتری های قدیمی هستند ، که با عمر کارگاه عمرشون برابری میکند. گاهی حتی روزها و شب ها  میشود که  مشتری نداشته باشند ، براي همین بیشتر اوقات یا مشغول حرف زدن با هم هستند یا دعواهای بیخودی که بعدش پشیمان میشوند.

اما قصه این شب با شب هاي ديگري همانند اين شب، فرق دارد ، انگار رنگ امشب سیاه تر و  بوی خون سریع تر به مشام می رسد  ، بطری شیشه ای  نوشابه را در  دستش نگه داشته است ، لرزش دست از سوز سرد است ،  در هوای سیاه، زیر آن تیر چوبی بلند قدیمی که از چوب های  کارگاه  همین چند وقت قبل يا که چند وقت بعد ، وسط کوچه با اهالی محل نصب کرده اند يا  که خواهند کرد، با نور ضعیفی  که  از تیر برق ساطع شده يا خواهد شد، بعد از یک روز کاری سخت، مضطرب و نگران  درجا ایستاده يا خواهد ايستاد  تا رضا بیايد يا که از قبل آمده است .

همين طور ایستاده از خستگی  کار همين روز، خوابش برده. چند لحظه‌ای گذشته  که با صدای رضا از خواب پريده  : بیدارشو بچه …

خودش را جمع و جورکرده؛ توي چشمان رضا که پر از نفرت است؛  نگاه انداخته؛  به رضا که نگاه می  کند یاد شقایق می افتد. انصافا  دختر زيبايي بايد بوده باشد ولی  انگار اصلا به آنها هم  توجه ای  نخواسته داشته باشد .حالا واسه این يا آن دختر ، معرکه اي ميان کوچه برقرار است و میخواهند خون هم را بریزند. مقداري عقب می رود،  می خواهد  دعوا  مردانه  باشد واسه همین  بطری نوشابه را می شکند ؛وته بطری را که سخت تر توي دست جا میشود، خودش برمی دارد  و سر آن را  به رضا      می دهد  . زیر نور ضعیف تیرچوبی ، ایستاده اند تا هم را ببینند،اما صورت ها کمتر معلوم است . رضا پکی به سیگارش می زندو آنرا زیر پا له می  کند به او  می گوید  :آماده ای بچه …

میخواهد رضا را بترساند واسه همین با ته بطری یک زخم به دست لرزان   خودش مي  زند ،اما انگار اثر ندارد ، دهان رضا بوي مشروب میدهد و او نیمه مست است  . رضاي آن شب يا اين شب، رضای دیگري است،رضا محکم سرجاي خود ايستاده ، صورت بی روح رضا با دود سيگاري  که از دهانش بیرون مي آيد؛ توي اون هوا ،  بیشتر، نامشخص است تا مشخص . می خواهد ثابت کند، در        دوست داشتن شقایق از رضا کم نمی آورد. ته کوچه ايستاده  که ته بطری را توي دستش گرفته  و آماده زدن یا خوردن شده .

دو تا جوان به هم حمله ور ميشوند . دست ها عقب و جلو می رود  .  حرکات تند و سریع آنها وضربه هایی که به تن و بدن هم وارد میکنند در، يا، توي  آن شب  سیاه ، گرد و خاکی ته کوچه برپا کرده که ديدن دارد. یه کم فریاد؛ یه کم فحش، یه کم ناله، قصه هرشب نه، بلکه امشب است. دستان شیشه ای از بالا به پایین می آيد  ولی ناله آنها از پایین به بالا میرود. همه اینها هست ، گويا که بيشتر از اين ها هم هست اما ديده نمي شود  ، انگار بايد امشب شب ديگري باشد ، شبي خاص که در اون تاریکی با اون نور ضعیف، چیزی رو توي ذهن کسی نمیشه نگه داشت و يا که جا داد.

گرد و خاک  کف کوچه کمتر میشود، اما  صدای ناليه هر  دو جوان بیشتر میشود . انگار زخم های کاری برداشته اند اما تو دل اون سیاهي بيشتراز خاکستري شب، چشم  کسی ته اون کوچه باریک بی خونه که فقط  یک کارگاه درب و داغان هست را نخواسته ببيند تا بخواهد به آنها  کمکی کند.

 لحظاتی بعد صورت زخمی رضا را مي بيند  که بیهوش شده است  و خونی که از بدن خودش میرود ، را نگاه میکند. دستان هنوز لرزان  را گذاشته است  روی زخم اما فایده ای ندارد ، شیشه نوشابه اثر خودش را  گذاشته است  ،بايد زخم ،عميق باشد که دست روي زخم، فايده اي به حالش  نداشته باشد . ترجیح میدهد اين لحظات آخر را  نشسته بميرد؛ براي همین به هر سختی هست، خودش را  به کنار  دیوار رسانده و تکیه داده است . ساعتی در بد حالي بايد برايش  گذشته شده باشد ،  که  صدای خواندن موذن را شنيده باشد، اما هر چی میگذرد صدا کمتر به گوشش میرسد. دیگر صدایی نخواهد آمد يا  که کمتر خواهد آمد اما به گوشش ديگر نخواهد رسد.

فردا يا امروز صبح شده است، انگارکه نه ! الان حتما لامپ خاموش است  که اصغر آقا واسه باز کردن کارگاه می آيد يا آمده است ، تا چشمش به جسد دو تا جوان مي افتد يا افتاده است ، که اون جلو يا اون ته؛ به دور از چشم مردم، یکی نشسته، اون یکی خوابیده ؛هر دو با هم آش و لاش،  مي ميرند يا که  مرده اند . انگار زندگی مي باشد يا بوده است ، که کف کوچه با اینکه نگاهش را به آنها مي دوزد يا که  دوخته است ، اما رنگش را  مي بازد يا که باخته است...                                                           


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :