داستانی از م.ح.عباسپور

نویسنده : م.ح.عباسپور
تاریخ ارسال : بیست و دوم بهمن ماه ١٣٩٣


«بازکیاگوراب»

م.ح.عباسپور

 

      چند بار زیر لب تکرار می کنم. بلند تر می گویم. می شنوم که دارم می گویم بازکیاگوراب. چیزی به ذهنم نمی رسد. دوباره و باز بلندتر. بازکیاگوراب. اسم چیزی، شاید یک روستا. بعد فکر می کنم شاید اسم کتابی باشد که مدت ها قبل خوانده ام. یا یک فیلم سینمایی یا یک  وسیله ی عجیب مثل بومرنگ، یا هر چیز دیگری. کتاب، روستا، روستا. نقشه ی کوچکی را که چند تا خورده از لای قفسه ی کتاب ها بیرون می کشم. با احتیاط باز می کنم. نزدیک و نزدیک تر می شوم. خبری از بازکیاگوراب نیست. خیلی جاهای دیگر هست اما بازکیاگوراب نیست. نمی دانم باید کجا را بیشتر بگردم. نقشه را از همان خط های قبلی تا می زنم و می گذارم لای کتاب ها. به ذهنم می رسد که شاید توی یک زلزله ی بزرگ برای همیشه محو شده است. زلزله، شاید وحشتناک ترین باشد. همه ی آدم ها تقریبا همه تنها در یک لحظه ی کوتاه. کسی شاهد مرگ دیگری نیست، اگر این گونه باشد آیا باز هم وحشتناک ترین است؟ تازه مگر چند در صد آدم ها دوست دارند زنده بمانند؟ یک نفر گفت همه ی آدم ها و این جمله برای همیشه در ذهن من ماند. کمی بیشتر یا کمی کمتر. پرت می شوم به دانشکده، به کلاس فلسفه ی اخلاق. بیشتر به ذهنم فشار می آورم. لذتی شبیه دل بستن به یک دختر با لهجه ی شمالی در یکی از کلاس های داستان نویسی یا چیزی شبیه این در من زنده می شود. کمی از حالت کدر بودن در می آیم. از این که ذهنم وقت هایی به کمکم می آید که خاطره ای با همه ی جزئیات در من بیدار شود، از این که می فهمم تنها نیستم، از این که هنوز می توانم از خیلی چیزها لذت ببرم ... .

*

     تا همین جا کافیست. کتاب را باز می کنم. زیر همان ها که قبلا خط کشیده ام دوباره خط می کشم. فکر می کنم بهتر از هر کس دیگری می توانم جاهای خوب کتاب ها را تشخیص بدهم. طوریکه اگر متنی را ده بار و با فاصله و توی شرایط مختلف بخوانم خط ها در خیلی از جاها روی هم می آیند و یکی می شوند. حتم  دارم دیگران خیلی قادر به این کار نیستند. این که این قدر دقیق زیر جاهای خوب کتاب ها را خط بکشند. البته توی این زمان زیادی که بر من گذشته خیلی چیزهای دیگر را هم یاد گرفته ام.

    از چیزهای زیادی لذت نمی برم اما از همان چیزهای کمی که لذت می برم به طور خاص، عمیق، واقعی و جدی لذت می برم. مثل دراز کشیدن جلوی آفتاب روزهای آخر زمستان که تکه هایی از برف هنوز روی زمین هست و اندیشیدن به این که مردانی در روزهای دور از همین آفتاب لذت برده اند، حرف های ساده زده اند و به نقطه ای در همان نزدیکی خیره شده اند. به نقطه ای که من هرچقدر هم که زور بزنم نگاهم درست روی آن قرار نمی گیرد و چیزهای زیادی که همزمان در ذهنشان جان گرفته است و من تنها می توانم سبکی آن ها را در آن لحظه ی خاص حس کنم و پرت شوم به عشق پسران نوجوانی که زبری های زندگی روستایی را با اندیشیدن دائم به دختری در همسایگی خانه اشان نرم کرده اند و خواسته اند آن خانه را که یکی از همه ی خانه ها نبود، تنها خانه ی روستا بود، تک تک آجر های آن خانه را، در خود هضم کنند. همراه با زمزمه کردن یک ترانه ی قدیمی و میل به یکی شدن با یک عشق، یک نام، وکندن حرف هایی از آن نام که صرفا یک نام نیست، که چکیده ی جهان است روی سنگ ها، روی درخت، روی خاک و دوباره خط خطی کردن همه ی آن چیزها و ... بزرگ شدن و باز هم بزرگ شدن و فرو رفتن در میان روزمرگی ها، بی اعتنایی ها، بی اعتمادی ها، بی حوصلگی ها و...

*

     حالا من بزرگ شده ام، بیش از آنچه انتظار داشتم بزرگ شده ام و یاد گرفته ام از چیزها فاصله بگیرم و هر چیزی برایم یک موضوع و صرفا یک موضوع باشد و در لحظه های تنهایی به دیگران بیندیشم. دیگرانی که یکی پس از دیگری می میرند و من هرچقدر که زور می زنم قادر نیستم در مرگشان گریه کنم.

*

     زمانی فکر می کردم من هم قاعدتا و باید در سن معینی کنار بکشم، مثلا در «سی و چهار» سالگی. این عدد برای من هیچ معنای خاصی نداشت. شاید از یک زندگی نامه گرفته بودم، از مقدمه ی یک کتاب. کاغذها را کنار می زنم. دسته بندی می کنم: فیش ها؛ فیش هایی که واریز شده اند، فیش هایی که واریز نشده اند، قرارداد ها؛ بین من و صاحب خانه، بین من و کارفرما، بین من و انتشاراتی های خوب، انتشاراتی هایی که نمی گذارند آدم از گرسنگی بمیرد. بعد خیره می شوم به کپی شناسنامه، جزء کدام دسته است؟ اسناد معتبر یا کاغذ های باطله؟

     ده تا ده تا برمی گردم. از سی و چهار گذشته ام و هنوز زنده ام. باید بگردم چیز دیگری  پیدا کنم. یک عدد در منتها، که مجبور نباشم دوباره تمدیدش کنم. مثل وقت هایی که نمی خواهیم زیاد جایی بمانیم، اما عقل به یاریمان می آید و محض  احتیاط، اتاق را به جای دو شب مثلا برای چهار شب رزرو می کنیم و نه بیشتر. چون می دانیم در هر حال  قرار نیست و قادر نیستیم بیشتر بمانیم حتی اگر دوست داشته باشیم، حتی اگر به ما بیشتر از آن چه می خواسته ایم خوش گذشته باشد. اما حتی اگر بتوانم تا شصت سالگی زنده بمانم کمی بیش از آن را طی کرده ام و این کمی نگران کننده است و ترسناک تر، اندیشیدن به این که شصت سال، تنها تکه ی کوچکی از این زمان بی کرانه است و فراموش شدن یا کمی دیرتر فراموش شدن ... و باز این که  یقینی تر از همه ی این ها کنار رفتن آدم هاست، همه ی آدم ها. کنار گذاشته شدن، از نفس افتادن، کبود شدن، بستن چشم ها برای همیشه توسط یک نفر که هنوز زنده است و خورده شدن و پوسیدن و برای همیشه محو شدن. محو شدن برای همیشه در حالیکه دیگران هستند و هر چند وقت یکبار با خاطره ای از تو غمگین می شوند، اشک می ریزند، کمی بعد باز می خندند و از آفتاب، شاید همان آفتاب همیشگی لذت می برند. یا خاطره ای دور از یک هم اتاقی به نام «م زارع»- خوابگاه 19 اتاق 8 –با اندامی  تکیده و لاغر و سبیل های زود درآمده و چهره ای روی هم رفته نه آن قدر خوب که با یک بار دیدنش صد دل نه که تنها تکه ای از یک دل به سویش کشیده شود حتی و نه آن قدر زشت که با افشا کردن راز فروخورده ی عشقش در بعد از ظهر یک روز پاییزی به دختری در همسایگی خانه اشان فکر می کرد زندگی تازه ای را آغاز خواهد کرد، یک زندگی تازه با کسی که سال ها دوستش داشته بود و با تصویری که از او در ذهن داشت این همه حرف زده بود، این همه زندگی کرده بود و دختر به جای آن که خوشحال شود، به جای آن که ناراحت شود، به جای آن که ذوق زده شود، یا دلگیر، یا عصبانی، یا غمگین یا افسرده، بیمار شد و تا پای مرگ پیش رفت و «م زارع» تنها ماند. از قبل تنهاتر و تنها تصمیمی که گرفت این بود که قصه ی عشقش را تا گاه مرگ به کسی نگوید. و این ها همه پیش از آمدن زلزله بود. و در واقع در بازکیاگوراب هیچ وقت زلزله نیامد و این اتفاق تنها برای یکی از بازکیاگورابی ها رخ داد و او شاهد مرگ خودش بود و چیزهای زیادی در او دفن شد.

*

      دوباره نقشه را از همان تاهای قدیمی باز می کنم. چشمم یکراست می رود روی بازکیاگوراب. میان آن همه درخت، چند خانه ی کوچک در همسایگی هم که بارش یکریز باران نمی گذارد صدای همدیگر را بشنوند. بارش یکریز باران، مه که تا پشت پنجره پایین آمده، گرمای درون خانه، «م زارع» و دختری که نخواست نامش را بگوید. دختری شاید هنوز در همسایگی آن ها، زیر سقفی دیگر، در انتظار مردی دیگر که غروب از شالیزار برگردد و خیسی های صورتش را با گوشه ی لباس خشک کند. با خودم فکر می کنم آیا هیچ کدام از  بازکیاگورابی ها تا به حال به این نکته فکر کرده اند که چقدر ساده و چقدر زیاد می شود از آفتاب نیم رمق اما شفاف روزهای آخر زمستان لذت برد؟


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :