مشاهده تمامی مطالب بخش داستان

داستانی از مونا عسگریانی
بیست و سوم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | مونا عسگریانی داستانی از مونا عسگریانی
الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، حتما تموم کرده. نمی دونم کِی و چه وقت! ولی الان مُرده. یک لحظه اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. باید پنجره رو باز کنم.آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش؟! اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده ...

ادامه ...
داستانی از سپهر خلیلی
بیست و یکم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | سپهر خلیلی داستانی از سپهر خلیلی
پسرها وسط خیابان دروازه گذاشته‌اند و گل‌‌کوچیک بازی می‌کنند. دو دختر کنار خیابان مشغول دوچرخه‌سواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آن‌ور خیابان می‌آید. پسرها فوری دروازه‌ها را برمی‌دارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایه‌ی سبز و قرمز را بغل می‌گیرد و فرار می‌کند. دو دختر که سوار دوچرخه‌اند پشت سر ماشین پلیس راه می‌افتند و ...

ادامه ...
داستانی از شیرین هاشمی ورچه
شانزدهم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | شیرین هاشمی ورچه داستانی از شیرین هاشمی ورچه
خرمگس، سنگین وخسته خودش را می کوباند به دیوارهای این اتاقی که با نور مهتابی، رنگ پریده و بی رمق شده است. هر بار سنگین تر و خسته تر. آزارت می دهد. دلت می خواهد دیگر از جایش بلند نشود. توان این را هم نداری که بلند شوی و بکوبی توی سرش. رو به طاق اتاق دراز کشیده ای و گوشت را سپرده ای به آخرین تلاش های بی فرجام ...

ادامه ...
داستانی از آرش مونگاری
دوازدهم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | آرش مونگاری داستانی از آرش مونگاری
چشم می بندم و؛ یک نفس می نشینم.
خنکی است و تاریکی و نرمه نرمه جریان آب. کمی که می گذرد، بی وزن می شوم و دست و پاها توی هم، تا می خورم و معلق می مانم.
برگشتنای خانه بود و بعد از مدرسه و خداحافظی از باقی معلم ها ...

ادامه ...
داستان هایی از ویکتوریا قانع
یازدهم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | ویکتوریا قانع داستان هایی از ویکتوریا قانع
: خوبی؟
: شکر خدا، امروز خیلی روز خوبیه.
:از کجا میدانید شما که بیرون نرفتی؟
: از اون شیشه بالای در معلومه امروز روز خوب و قشنگیه. (با چشمهای تنگش بالای در را نگاه می کنه)
:چه طوریه که فکر می کنی روز خوبیه؟
:تو دختر کی بودی ؟ اسمت چی بود؟ ...

ادامه ...
داستانی از نعمت مرادی
هفتم آذر ماه ١٣٩۶ | داستان | نعمت مرادی داستانی از نعمت مرادی
همه چیز برایش معمولی به نظر می رسید . به جز شعر، تنها چیزی که او را سر کوک می آورد همان کتاب های بود که تو گرمای تابستان ، و سرمای زمستان از دست فروش های میدان" انقلاب" می خرید . به نظر او هیچ چیز به جز خرید کتاب های جدید و اوراقی به او لذت نمی داد . شاید پیرزن راهی دیگر برای لذت بردن از زندگیش پیدا نکرده ... ...

ادامه ...
داستانی از حسن نیکوفرید
بیستم آبان ماه ١٣٩۶ | داستان | حسن نیکوفرید داستانی از حسن نیکوفرید
چشم چشم را نمی دید. خورشید کاسه سرش را میان دست گرفته بود و فشار می داد . با وجود شال سفید و نازکی که عباس داده بود و دور سر و صورتش پیچیده بود و شیار نازکی در جلوی چشم هایش باز ، ولی با این همه ضربات گرم و ریز ماسه را روی گونه هاو پیشانی حس میکرد. لب هاکمی متورم شده بودند و هربار که با زبان مرطوبشان میکرد ...

ادامه ...
داستانی از علیرضا فراهانی
سیزدهم آبان ماه ١٣٩۶ | داستان | علیرضا فراهانی داستانی از علیرضا فراهانی
آقای میم قبل از آنکه از تاکسی زرد رنگ خط ۴۵متری کاج پیاده شود ، روی صندلی جلو لمیده بود . کیف چرمی اش را به سینه گرفته بود و ریزریز از پشت عینک دسته گوزنی اش تکه های دلبرانه ی پیاده روها را دید می-زد . شاید در آن لحظه ها آقای میم تنها فکری که در مغزش نمی چرخید و هیچ اهمیتی به آن نمی داد، رد شدن از روی خطوط عابرپیاده ای بود که این سوی خیابان را از زیر پل بزرگ شهری به آن سوی خیابان وصل می کرد ...

ادامه ...
داستانی از علی خاکزاد
یکم آبان ماه ١٣٩۶ | داستان | علی خاکزاد داستانی از علی خاکزاد
نوذر دوباره به طلسم روی سنگ نگاه کرد و ندانستش. ستاره ی شش پری بود و شش حرف توی هر مثلث،یکی بای سه دندانه ای بود بی نقطه یا تشدیدی و نوذر نمی دانست کدام؟شاید سین بی دمی بود و هرچه که بود گره طلسم همین بود و باقی آشنا بود به خاطر نوذر. دو دیگر جیم بود و سینی وارو و سه حرف باقی آینه ی این ها بودند و مکرر بودند ...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
بیست و نهم مهر ماه ١٣٩۶ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
- نوه تونه؟
- کی؟
- همون آقای جوونی که هر روزویلچرتونو...
- نه...برادرزاده مه.
- خدا حفظش کنه...جوون شیرینیه...می دونین آقا، بعضیا تو همون دیدار اول به دل می شینن.
- سلامت باشین...لطف دارین شما ...

ادامه ...
داستانی از سامره عباسی
بیست و سوم مهر ماه ١٣٩۶ | داستان | سامره عباسی داستانی از سامره عباسی
دست هایش همیشه بوی خوبی می دهند. نمی دانم چه رازی دارند؟ خیال نمی کنم رازی در کار باشد.
در این سال ها هرگز بی خبر دیر به خانه نیامده. با این حساب تا پنج دقیقه ی دیگر از راه می رسد. لابد هنوز دلخور است. می شناسمش ...

ادامه ...
داستانی از آرش مونگاری
بیستم مهر ماه ١٣٩۶ | داستان | آرش مونگاری داستانی از آرش مونگاری
قبل از اذان، قبل از اینکه آسمان بخواهد تاریک شود، همان موقع ها بود که هرسه تاشان را دیدم. حالا نمی دانم کی به شما گفته، ولی از همان زیر داشتند تو چشم هام نگاه می کردند و می خندیدند.... نمیدانم، بنظر که اینطوری می آمد.. راستش از آن فاصله هم نمی شد درست دید. من هم خیلی خسته بودم. برای همین هم زیاد محل نگذاشتم ... ...

ادامه ...
داستانی از مهران آبادی
یکم مهر ماه ١٣٩۶ | داستان | مهران آبادی داستانی از مهران آبادی
هر کس از سه راه سلفچگان به طرف اراک رفته باشد ؛شاید ما بین دوتپه ی کله قندی کنار جاده، به کافه ای سر راهی بر خورده باشد که مستراحش کار خیلی ها را راه انداخته! از جمله آقای دکتر کاف که برای خودش یک دانشگاه با کل حراست واساتید و دانشجو یانش را سر انگشت چرخانیده است وبر اساس ضوابط و مرام نامه های اخلاقی دانشگاه به تمام معنی یک رییس نمونه است ...

ادامه ...
داستانی از آرش مونگاری
نهم شهریور ماه ١٣٩۶ | داستان | آرش مونگاری داستانی از آرش مونگاری
و منتظر ماندم جواب بدهد. می دانستم این مواقع نباید بیشتر از این چیزی گفت. صمم بکم؛ مات گردنبند بود و زبانش را دور لب می چرخاند. پاپی اش نشدم. گذاشتم بیشتر نگاه کند. بازار خراب بود و به این راحتی ها نمی شد، پرنده از سر دام، هو داد. ولی، لفت و معطلیش که یکم بیشتر شد ... ...

ادامه ...
داستانی از راضیه مهدی زاده
هشتم شهریور ماه ١٣٩۶ | داستان | راضیه مهدی زاده داستانی از راضیه مهدی زاده
دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند ...

ادامه ...
داستانی از نازنین پدرام
هفتم شهریور ماه ١٣٩۶ | داستان | نازنین پدرام داستانی از نازنین پدرام
دو ماه و هفت روز است که هر آخر هفته این جاده را طی میکنم تا به مامان کوکب برسم . قبل تر ها جاده را میشناختم اما حالا از بَر شده ام.محل دقیق مغازه ها، پیچ ها ، محل های سبقت مجاز ،بهترین محل ها برای استراحت ،دست اندازها ، سرعت گیر ها ...

ادامه ...
داستانی از محمود صبورنیا
هفتم شهریور ماه ١٣٩۶ | داستان | محمود صبورنیا داستانی از محمود صبورنیا
آخه مادر شما دیگه چرا؟!... چشم دیدن همدیگر را ندارید ،انوقت این همه جانبداری؟!...
نمیدونم شاید این هم از سیاستهای زنانه ست ، بیخود نیست که مردها دین را اختراع کردند ... ...

ادامه ...
داستانی از مهیار متولی زاده کاخکی
دوم شهریور ماه ١٣٩۶ | داستان | مهیار متولی زاده کاخکی داستانی از مهیار متولی زاده کاخکی
"یک، دو، سه، چهار، پنج. پنج تاش هست بچه ها. بیاین بازی کنیم"
احمد و علی، به سرعت از داخل کوچه به سمت مهدی دویدند. کوچه باریک بود و تنگ به نظر می رسید.جمعیت زیاد بود. کوچه های یک خانه.
خانه ای که خود، پر از خانه است و در هر کدام ... ...

ادامه ...
داستانی از مرتضی بویراحمدی
بیست و ششم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | مرتضی بویراحمدی داستانی از مرتضی بویراحمدی
عربده‌هایی که برای زنده نگاه داشتن ناله‌های کشور است دل اهل تالاب را ریش می‌کند. خورشید که لب پایینی‌اش را به لب مغرب می‌رساند ، بلم را می‌راند تا رو به راهی شود که از میان نیستان برایش ساخته بودند که بتواند به افق چشم بدوزد ...

ادامه ...
داستانی از درین کاظم ارگی
بیست و ششم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | درین کاظم ارگی داستانی از درین کاظم ارگی
نیما دوست داشت فضانورد شود و به سیاره ی کیوان برود. اما او فقط دوازده سال داشت. همین شد که تصمیم گرفت به کلاس نجوم برود و کتابهایی درباره سیاره ها و ستاره ها بخواند و همین کار را کرد.
در مدرسه دوستانش مسخره اش میکردند و میگفتند: "نیما تو هیچ وقت فضانورد نمیشوی... هاهاها"
نیما حرف های دوستانش را نادیده میگرفت ...

ادامه ...
داستانی از انوش امیری
بیست و پنجم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | انوش امیری داستانی از انوش امیری
نوای ساز و دُهُل توی کوچه واکوچه و همه‌جای روستا می‌پیچید ؛ پژواک دویدن و کوبش گام‌های مرد ، شب را نقطه‌چین می‌کرد. تا رسید آستانه‌ی خانه نفس تازه کرد و کوبه را کوبید ... کاش نیاد خیری عاجزم ازش یا خدا خودش باز کنه رودررو نگاهش نشم زخم زبون از کوره در می‌رم صدای پا سبکه نه سنگینه خودشه نه یا بخت ویا اقبال سنگینه سُرسُر می‌کنه نیس سبکه رسید ...

ادامه ...
داستانی از محمد اسعدی
بیست و دوم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | محمد اسعدی داستانی از محمد اسعدی
دایی مظفر در سالگردِ پسرش قاسم، گوسفند کشت و حلیم داد. بعد ازخوردن حلیم، رفتیم سرِخاک.
عکسِ بالای قبر همان بود که روز مرگش وسط تاج های گل گذاشته بودند. آن روز از هر قماشی آمده بودند. دوستان قدیمی، داش مشدی ها. زندان رفته ها. توبه کرده ها. تو عکس، سبیلهاش کوتاه تر شده بود و ته ریش داشت. ...

ادامه ...
داستانی از سارا سلماسی
هفدهم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | سارا سلماسی داستانی از سارا سلماسی
صدای گریه ی شهربانو، زن خالو مختار با صدای مااا مااای گاو همراه شده بود و تا حیاط پشتی می آمد. "راضیه" سریع مسواک زدنش را تمام کرد.روی سکوی کنار دیوار بلوکی پا گذاشت. دولا شد و سرک کشید توی حیاط خالو مختار .شهربانو وسط حیاط خاکی پهن شده ،لیسی *اش باز و روی شانه اش افتاده بود .به سینه می زد و گریه می کرد. صدای مااا مااای گاو مثل همیشه نبود .انگار ضجه می زد ...

ادامه ...
داستانی از علی خاکزاد
پانزدهم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | علی خاکزاد داستانی از علی خاکزاد
دکتر تابلو را نشانش داد و گفت:
-خوب حواستو جمع کن و بگو این دندونه ها کدوم سمته؟اول چشم راست،دستت رو کاسه کن بذار رو چشم چپ
پسر دلش خواست اشتباه بگوید. خندید و مادرش لبخند زد،بعد اخم کرد. قشنگ نبود. صورتش پر لک بود،چین داشت،پسر دلش گرفت. دکتر با خودکار یک E ریز نشان داد ... ...

ادامه ...
داستانی از حسین پور یوسف کلجاهی
چهاردهم مرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | حسین پور یوسف کلجاهی داستانی از حسین پور یوسف کلجاهی
آن روز نوبت قسط وام بود و دو روز بعد، اجاره ی خانه و هشتصد هزار تومان پول که لازم داشتم تا بیمه ی اتومبیل را با الحاقیه اش تمدید کنم. شارژ گوشی تمام شده بود و از اینکه مهری مدام زنگ نمی زد و غرغرش را سر خرید سور و سات نذری های پشت سرهم اش نمیشنیدم، خیالم راحت بود ...

ادامه ...
داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
بیست و ششم تیر ماه ١٣٩۶ | داستان | سمیه کاظمی حسنوند داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
دکتر نوذری مجله ی توی دستش را محکم کوبید روی میز و گفت: (( اینا همه اش اراجیفه، شعر نیست! آقا جان سی چهل ساله دارم قلم میزنم به عمرم همچین مطالب بی سر و تهی ندیدم و نشنیدم، اسم خودشم گذاشته شاعر ارواح ...)) بقیه حرفش را خورد. آبریزش بینی داشت و عرق یکدستی روی پیشانی اش نشسته بود. از جیب کت ماهوتی اش دستمالی بیرون آورد و آب بینی اش را گرفت و توی صندلی چرم فرو رفت ...

ادامه ...
دوالپاي من
بخشی از رمان منتشر نشده ی احمد درخشان
راوي احمد درخشان
پانزدهم تیر ماه ١٣٩۶ | داستان | احمد درخشان دوالپاي من
بخشی از رمان منتشر نشده ی احمد درخشان
راوي احمد درخشان
وقتي ديدش، روي سكوي سيماني خانه‌اي قديمي و مخروبه نشسته بود و از سرماي زود هنگام پاييزي مي‌لرزيد. مي‌تواني به خوبي تصور كني سرما چطور از سيمان به تن آدم نفوذ مي‌كند. مخصوصاً اگر نمه باراني هم بزند و تي‌شرتي تابستاني را به تنت بچسباند ...

ادامه ...
داستان هایی از مجید روانجو
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | مجید روانجو داستان هایی از مجید روانجو
پیرمرد: فرار کن،فرار کن پسر! الآنه گرفتار بشی،
سرباز: کجا برم ؟ دنیا کوچیکه،خیلی کوچیک،هر روزم داره کوچیکتر می شه،
پیرمرد: اگه این جا نباشی،چند وقت دیگه آب ها از آسیاب میوفته،
سرباز: بذار آبی که قراره از آسیاب بیفته ...

ادامه ...
داستانی از سارا محمدی
بیست و هشتم خرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | سارا محمدی داستانی از سارا محمدی
آمد توی اتاق. گفت : "بالاخره خونه رو خریدیم". دهانش بوی تخمه ی بو داده می داد. گفتم : "تخمه داریم؟"
لب هایش را به هم فشار داد. هر وقت این کار را می کرد یعنی یکهو حرف با انفجار از بین لب هایش بیرون می ریخت. گفت : "اصلا گوش دادی چی گفتم؟" ...

ادامه ...
داستانی از دنا پرویزی
یازدهم خرداد ماه ١٣٩۶ | داستان | دنا پرویزی داستانی از دنا پرویزی
از آن صداي مهيب بايد چند وقتي گذشته باشد. اين‌جا مدت‌هاست همه چيز در سكوت فرو رفته؛ از حركت خبري نيست. راستش تا حالا چنين تجربه‌اي نداشتم و نمي‌دانم چطور بايد با آن برخورد كنم. دستوري دريافت نمي‌كنم ولي طبق عادت ...

ادامه ...
داستانی از عشرت رحمان پور
دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶ | داستان | عشرت رحمان پور داستانی از عشرت رحمان پور
کسی تو اتاق نیست. مریض تخت کناری را دیروز بردند جایی که عرب رفت؛ بس که دادوهوار راه می‌انداخت و بالا و پایین همه را یکی می‌کرد.
حیف شد. تنها شدم. بهش عادت کرده بودم؛ به بودنش تو اتاق و تو تختی که همیشه به‌هم ریخته بود، به دادوقال و شلوغ‌کاری‌هاش، اگرچه گاهی از دستش سرسام می‌گرفتم و ...

ادامه ...
داستانی از نیلوفر منشی زاده
دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶ | داستان | نیلوفر منشی زاده داستانی از نیلوفر منشی زاده
نیمه های شب که مادر را به سختی با قدم های کوتاه و نامطمئن به دستشویی می بردم زیر لب با ناله گفت:
-عزیزم درد دارم ...کمی پاهام رو بمال... پاهام... اونایی که رو تخته...!
بعد با دست راست آرام چند بار به پهلوی پای راستش زد و گفت: اینو میگم ...
این یکی پا، ولی اونی که رو تخته ...

ادامه ...
داستانی از علی خاکزاد
بیست و سوم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | علی خاکزاد داستانی از علی خاکزاد
آب نرم نرم گرم می شد و بخار می زد و می پیچید توی حمام. مرد قوز کرده بود. خودش را بغل کرده بود و منتظر بود برود زیر دوش. زن از پشت خودش را چسباند بهش
-دیگه نمی خوای؟
باز همان سؤال که هربار جوری می پرسید؛همیشه همان بود حتی اگر از وضع هوا می پرسید توی رختخواب دم صبح که ...

ادامه ...
داستانی از مریم هراتی
چهاردهم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | مریم هراتی داستانی از مریم هراتی
اگه یه روزی بیاد و دوباره حتی برای یه بار دیگه هم شده از اون کوچه رد شم، این بار سرم رو بالا می گیرم و با تمام وجود، جوری که انگار تمام وجودم را توی چشمام ریخته باشم با تک تک سلول های بدنم اون لحظه رو نگاه می کنم. اصلا مثل یک اسکنر قوی تمام دقایقش رو اسکن می کنم. می خوام این بار با دقت ببینم تمام اون ثانیه ها و دقایقی رو که تو اون سال ها جراءت دیدنش رو نداشتم ... ...

ادامه ...
داستانی از کاظم رضا
دهم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | کاظم رضا داستانی از کاظم رضا
خوش اصل و سبک لقا؛ نرم گردن و سفته گوش و خجسته‌پی، گرد صورت و گشاده چشم و گندمگون باشی ـ و بالرزه‌ی کوه سرین، خط دید چشم‌های پیر و مبهوت مرد یکتا پیراهنی را که بر مخده‌ی مخمل سبز کنار ارسی تکیه زده، تا بیخ تالار، تا جایی که به ایوان کوچک می‌پیچی، همراه کنی و بدانی هم الانست که حواس یکباره از سرش برمد ...

ادامه ...
چند داستان ده کلمه ای از
نیلوفر منشی زاده
ششم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | نیلوفر منشی زاده چند داستان ده کلمه ای از 
نیلوفر منشی زاده
پیرزن وحشت زده پرسید: عزیزم الان بهتری؟؟ پیرمرد گفت: ببخشید شما؟! ...

ادامه ...
داستانی از حسین پوریوسف کلجاهی
پنجم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | حسین پوریوسف کلجاهی داستانی از حسین پوریوسف کلجاهی
جمشید باز دعوا راه انداخته بود. البته این بار کار به جای باریک نکشیده، ختم به خیر شده بود.
- درست جلوی نانوایی، غریبه ای خواسته بود اتومبیلش را پارک کند، که شاگرد نانوا، پاپی اش شده بود. مرد غریبه از اون دهن دریده ها بود. ...

ادامه ...
داستانی از روناک سیفی
چهارم بهمن ماه ١٣٩۵ | داستان | روناک سیفی داستانی از روناک سیفی
خدای سرزمین ماتخته سنگی است روی کوهی مشرف به دریا . وعبادت مردم به دوش کشیدن او. مردم هر سال شیب تند کوه را بالا می‌روند ، هفت بار آن را روی دوش بلند می‌‌کنند و سرجایش می‌گذارند .
خیال می‌کردم بخاطر فاصله زیاد، کوچک به چشم می‌آید ولی کسانی هم که رفته‌اند همین را می‌گویند
_ آنقدر سنگین است که اگر عنایت خودش نباشد آدم کمرش می‌شکند ...

ادامه ...
داستانی از
الیاس خمسه
پنجم دی ماه ١٣٩۵ | داستان | الیاس خمسه داستانی از 
الیاس خمسه
انتهاى ناخن يه نيم دايره سفيد رنگ هست..كه ميره زير گوشت و پوست..اونجا نرمترين قسمت ناخنه..اصن ناخن از اونجا زور ميزنه تا بياد بالا..امروز با دندون همون جارو كندم..خيلى وقته نوك انگشتاى دستم پوس پوس ميشه..منم تا اونجا كه ميشه ميكنم..اونوقت تا يه هفته دست به هر چى ميزنم خونى ميشه..ولى تا حالا اينقدر جلو نرفتم كه به زير ناخن برسم..اولش شك داشتم..ولى چند ثانيه بعد تيكه تيكه ناخناى نرمو با دندون از زير گوشت ...

ادامه ...
داستانی از
پریسا جلیلیان
پنجم دی ماه ١٣٩۵ | داستان | پریسا جلیلیان داستانی از 
پریسا جلیلیان
روی کاناپه وسط حال دراز کشیده ایی، پنجره ی اتاق باز است. شاخ وبرگ های درخت انار تو آمده اند و خودشان را به شیشه می کوبند. تکه نور سمجی روی دستات افتاده ، دست میکشی روی تنت و به لکه های قرمز و براق خیره میشوی، ذره های طلایی ونقره ایی توی هواچرخ می خورند و ...

ادامه ...
داستانی از اسماعیل زرعی
بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵ | داستان | اسماعیل زرعی داستانی از اسماعیل زرعی
: درست يك ساعت از ظهر گذشته بود؛ چه فرق مي‌كند، حالا كمی بيشتر، كه ناگهان همه ‌جا سرخ شد!
دوباره صداش، ديوار تنهايي را فرو ريخت. دوباره ترسيدم، جمع شدم، مثل هميشه سریع، زيرچشمي‌، نيم‌نگاهي به دست‌هام انداختم– مدتي طول مي‌كشيد تا صورتم سرخ بشود- بعد؛ ساكت ماندم و زل زدم به او؛ به او كه هنوز غبار‌ِ داغ‌ِ تابستان - انگار قهوه‌اي- روي كرك‌هاي طلايي‌رنگ‌ِ حاشيه‌ي صورتش، پشت‌ِ بخارِ فنجان پيدا و پنهان مي‌شد ...

ادامه ...
داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵ | داستان | سمیه کاظمی حسنوند داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
اختر خانم عطسه ای کرد و گفت: از سر صبح تا الان این سه بار! مریض نشده باشم خوبه! بریم توی اون پارک بشینیم، زوده. بعد با دست به پارک آن دست خیابان اشاره کرد. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تک و توکی از مغازه ها کرکره هایشان پایین بود. اختر دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم ...

ادامه ...
داستانی از مونا عسگریانی
بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵ | داستان | مونا عسگریانی داستانی از مونا عسگریانی
هر روز یک مرد یا زن را می بلعد. همین که آدم باشد کافی است. مرد یا زن بودن ترتیب مشخصی ندارد. گاهی بعد از سه مرد، نوبت یک زن می رسد و گاهی برعکس.
من کله گنده خیابان اصلی شهر هستم. کله ام اغلب اوقات از پنجره بزرگ آپارتمان قدیمی شهر آویزان است و مثل پاندول – دنگ دنگ- ساعت زندگی آدم ها را کنترل می کند ...

ادامه ...
داستانی از شهلا شیخی
بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵ | داستان | شهلا شیخی داستانی از شهلا شیخی
: دیشب با چخوف بودم‌!
تو شلوغی خیابان ایستاد. رو کرد به من: با کی بودی؟
فکر کردم همهمه‌ی مردم نگذاشته خوب بشنود. بلندتر گفتم: چخوف. می‌شناسی‌اش که!
رگه‌ای درد خطوط‌ِ صورتش را جمع کرد. زمزمه کرد: پس آمد! ...

ادامه ...
داستانی از مهناز رضایی
بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵ | داستان | مهناز رضایی داستانی از مهناز رضایی
آن ماشینِ شاسی بلندِ سیاه رنگ، از روی سرعت‌گیر بالا پرید و با چهار لاستیکِ متمایل به بیرون روی آسفالت موج‌دار کوفته شد. از ساعتی پیش که از پلیس‌راه رد شده بودند، نگاه زن از پیله‌ی پلک‌های ورم کرده‌اش پریده و روی عقربه‌ی سرعت‌سنج ـ که به زبان چسبناکِ قورباغه‌ای می‌ماند ـ گیر افتاده بود.
سبیل سیاه و پُر مرد که لب‌هارا می‌پوشاند به جنیدن در آمد. ...

ادامه ...
داستانی از خاطره محمدی
بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵ | داستان | خاطره محمدی داستانی از خاطره محمدی
هروقت ماتمی به سراغم میاد از شونه‌هام می‌فهمم. شونه‌هام درد می‌کنن. نه اینکه بار غم شونه‌هام رو آویزون کنن، نه. انگار یه نیرویی می‌خواد شونه‌هام رو به هم بچسپونه. زور میزنه تا کوچیکم کنه. تا جا بگیرم توی پیله. اونوقته که استخون‌هام از کتف تا مچ دست از درد زار میزنن؛ و قفسه‌ی سینه‌ام هر آنه که از هم بشکافن؛ و من پی می‌برم که به محنتی نو دچار شده‌ام ...

ادامه ...
داستانی از اسماعیل زرعی
بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵ | داستان | اسماعیل زرعی داستانی از اسماعیل زرعی
شنيد در مي‌زنند‌؛ و كسي مي‌گويد: حشمت. حشمت. حشمت!...
تعجب كرد. با خودش گفت: توي اين تاريكي؟... در كه هميشه باز است!
يكي، از گوشه‌ي اتاق گفت: با تو كار دارند مگر نمي‌شنوي؟
صدا، نه صداي زن بود، نه صداي مرد ...

ادامه ...
داستانی از داريوش فتاحي
بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵ | داستان | داريوش فتاحي داستانی از داريوش فتاحي
كلاهي كه بر سر داشت را پايين‌تر كشيد تا خيسي چشم‌هايش را بپوشاند، قطرات اشك يكي پس از ديگري در لابلاي چين و چروك صورتش، سُر مي‌خوردند و در رطوبت خاك گم مي‌شدند ...

ادامه ...
داستانی از از محمد عابدی
بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵ | داستان | از محمد عابدی داستانی از  از محمد عابدی
ماه در برکه خوابیده‌ بود . پنهان نبود اما چرا آشکار نبود هم نمی‌دانم .نمی‌توانستم نیفتاده باشم . نیفتاده بودم که افتاده باشم . بودم . در بند بودنم بودم . در جا بودم .ولی در‌جا‌نمی‌زدم . گویی بی‌دست و پا بودم . فقط این را می‌دانم . همین یادم است . تربیعِ ماه را پلک می‌گشودم . پلک می‌گشودم ، آرام و نرم . غبارِ سایه دیوار زمین را لبریز کرده بود ...

ادامه ...
داستانی از روناک سیفی
یازدهم آبان ماه ١٣٩۵ | داستان | روناک سیفی داستانی از روناک سیفی
مادرم هر بار خودش را به پدرم می‌فروخت . بچگی از تاریکی می‌ترسیدم و به مادرم می‌چسبیدم وگاها نصف شبی با صدای پدرم از خواب می‌پریدم . تن صدایش به طرز حال به هم زنی نسبت به عربده کشی‌ها و ناسزا گفتن‌های روز تغییر می‌کرد . آرام بیدارش می‌کرد و ...

ادامه ...
داستانی از علیرضا دانش پژوه
بیست و نهم مهر ماه ١٣٩۵ | داستان | علیرضا دانش پژوه داستانی از علیرضا دانش پژوه
به همه می گفتم كه بلدی چطور از فكرت استفاده كنی.
پُز می دادم و فوت می کردم به چتر موهايی كه هوا می رفت وُ باز می ريخت رو پيشونيم، ... كه تب كرده بود ...

ادامه ...
داستانی از خاطره محمدی
هفتم مهر ماه ١٣٩۵ | داستان | خاطره محمدی داستانی از خاطره محمدی
از آسمان آتش می بارید.فکر می کرد مردم خوش بحالشان است با خانواده ناهار را خورده اند و الان آرام زیر باد کولر خانه هایشان توی چرت بعد ازظهری هستند.همه جا سوت و کور بود.سارا همینکه از خم کوچه گذشت واز دور شاخ و برگ بید حیاط خانه ی پدریش را ...

ادامه ...
داستانی از مهناز رضائی
هفتم مهر ماه ١٣٩۵ | داستان | مهناز رضائی داستانی از مهناز رضائی
باید دل می‌کَندم، عزیز. راه دیگری برایم نمانده بود ... اینجا دارد یک نمِ بارانی می‌زند روی خاکیِ سر بالایی. آب، خاکِ راه را به خود می‌گیرد، گِل می‌شود و پایین می‌سُرد. کاشکی در روح من هم باران می‌گرفت و این همه دلواپسی را می‌شست و می‌برد. هر چه از تو دورتر می‌شوم، حالم بدتر می‌شود ... هیچ وقت از خودت پرسیده‌ای چرا هیچ جای خانه ...

ادامه ...
داستانی از شهلا شیخی
هفتم مهر ماه ١٣٩۵ | داستان | شهلا شیخی داستانی از شهلا شیخی
شهرزاد نویسنده‌ی داستان‌های عاشقانه است. خبرها را سرهنگ برایش می‌آورد. موضوع‌ها آنقدر واقعی‌اند که انگار وقایع را می‌بیند و در باره‌اشان می‌نویسد. او معتقد است آن‌ها هم به نوعی داستان‌های عاشقانه‌اند. سرهنگ به شوخی بهش می‌گوید آگاتا کریستی‌‌؛ به خودش هم لقب آلن‌پو داده است. زمانی که با هم‌اند یکدیگر را آگا و آلن صدا می‌‌کنند‌ ...

ادامه ...
داستانی از سوسن عابدین
بیست و پنجم شهریور ماه ١٣٩۵ | داستان | سوسن عابدین داستانی از سوسن عابدین
مقابل دکه ی روزنامه فروشی نگاهم به عنوان یکی از روزنامه ها می افتد . « ایران تعطیل شد» . با عجله روزنامه را می خرم و درحالیکه در پیاده روقدم می زنم می خواهم بدانم علت تعطیلی روزنامه ی ایران چیست که عناوین دیگر ذهنم را درگیر می کند . « جنگ در ...مذاکره ی ...تورم ....عروسی جوان خودش را به آتش .....درحالیکه نفسم و دلم هر دو باهم می گیرند روزنامه را می بندم ...

ادامه ...
داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
دهم شهریور ماه ١٣٩۵ | داستان | سمیه کاظمی حسنوند داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
توی باغچه ی خزان زده یک گوشه روی تخته سنگی آفتاب می گیرم. آفتابش سست و کرخت است، زرد کمرنگ نباتی. تا می آید جانی بگیرد یک مشت ابر قلچماق می ریزند جلویش و شلوغ بازی درمی آورند. درخت های آلو و زردآلو و سیب، اسکلت های قهوه ای عمود بر زمین زیر باران یک ریز و مداوم دیشب قهوه ای تر به چشم می آمدند ...

ادامه ...
داستانی از علی خاکزاد
سی ام مرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | علی خاکزاد داستانی از علی خاکزاد
بار اولی که مگس قایقران را دیدم،وقتی بود که شب پیش از آن نخوابیده یا کم خوابیده بودم . حالا درست یادم نیست . همیشه بعد چنین شبی کف پاهام سرد می شود و نوک انگشت هام یخ می زند،انگار دست میت باشد . گاه وبی گاه صدای کسی توی گوش چپم می پیچد که ناله و استغاثه می کند وّ یا ندبه . گاهی هم با من حرف می زند ...

ادامه ...
داستانی از احمد تمیمی
سی ام مرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | احمد تمیمی داستانی از احمد تمیمی
- خیلی دوست دارم!
-واقعاً؟ یعنی من رو بیشتر از همه دوست داری؟
-آره!
-اگه راست میگی تا کجا با من می مونی؟
-تا آخر دنیا!
- پس اشتباه می‌کنی! دنیا رو بیشتر از من دوست داری ...

ادامه ...
داستانی از نائله یوسفی
بیست و نهم تیر ماه ١٣٩۵ | داستان | نائله یوسفی داستانی از نائله یوسفی
روزهای آسایشگاه به شب هایش نمی ارزد. سیاه که بیافتد به راهروها نعمتی است برای خودش. فس فس دمپایی خیس نفرین شده هم دلتنگی یک تیمارستان را به لخ لخ قدم ها می کشد. امان، امان از قیژ قیژ تخت آهنی زمخت صدادار، از هر جایش که بگیری با زبان پیچ و مهره ها یک دنیا حرف دارد ...

ادامه ...
معرفی مجموعه داستان "مها و چند داستان دیگر"
و یک داستان
از هادی هیالی
بیست و نهم تیر ماه ١٣٩۵ | داستان | هادی هیالی معرفی مجموعه داستان
از میان آثاری که هادی هیالی تاکنون نوشته است « مها و چند داستان دیگر » نخستین کتابی است که او به چاپ می سپارد . "مها" شش داستان کوتاه را در بر می گیرد که صحنه های وقایع شان همه در جامعه عرب خوزستان می گذرد . جامعه ای با جمعیتی قابل توجه و دارای تاریخی گرانقدر و تعداد زیادی تحصیلکرده دانشگاهی که با همه مصایبی که در این مدت بر او رفته پویایی و نشاط خود را همچنان حفظ کرده است و گواه این پویایی هم رشد نسل معتنابهی دست به قلم در سال های اخیر است ...

ادامه ...
داستانی از زینب گشتیل
بیست و نهم تیر ماه ١٣٩۵ | داستان | زینب گشتیل داستانی از زینب گشتیل
گل که بین دستهاش بالا و پایین می شد و گردن می گرفت،دست فرو می کرد داخل آن. با کم و زیاد کردن قطر و پهناش،دیواره کوزه نازک می شد یا ضخیم. کمال دانه های درشت عرق را گاه با پشت آستین، از پیشانی می گرفت ...

ادامه ...
معرفی کتاب «برگ و باد در دومین طبقه ی پلاک ۳۸» ژیلات تقی زاده
بیست و نهم تیر ماه ١٣٩۵ | داستان | آتوسا سمیعی معرفی کتاب «برگ و باد در دومین طبقه ی پلاک ۳۸» ژیلات تقی زاده
این داستان همچون سایر نوشته های ژیلا تقی زاده٬ فضایی صمیمی٬ساده٬دلنشین و ملموس دارد.شخصیت پردازی ماندگار و نه تیپ سازی گذرا٬خواننده را بلافاصله بی آن که خود متوجه شود به دل ماجرا می کشاند و آن چنان گرم داستان می شوی که زمان و مکان محو می شود و فقط تو می مانی و دلی که به داستان سپرده ای ...

ادامه ...
داستانی از روناک سیفی
بیست و نهم تیر ماه ١٣٩۵ | داستان | روناک سیفی داستانی از روناک سیفی
اولین ضربه شلاق توی دستم خورد، وقتی برای مانع شدن از ضربه جلوی صورتم گرفته بودم اما دومی به پایم خورد و زمین افتادم . دردش مثل تیزآب در درونم چیزی را از ریشه کند و سوزاند و زخمی روی پای راستم گذاشت ...

ادامه ...
داستانی از حسین کهندل
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | حسین کهندل داستانی از حسین کهندل
زن سر مرد پنهان‌شده در ذهنش را با وسواس زیاد که از حرکات دستانش پیدا بود بیرون کشید و آن‌را به‌جای سر مردش گذاشت. اما همچون شب‌های گذشته نتوانست آن‌را از تن تنومند مردش جدا کند ...

ادامه ...
داستانی از ماندانا حسن زاده
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | ماندانا حسن زاده داستانی از ماندانا حسن زاده
مدرسه ی فردوسی فاصله ی چندانی با خانه نداشت.همه پچه های محله ی ما در همین مدرسه دوران ابتدایی را می گذراندند.من هم مثل برادران بزرگم در همین مدرسه شروع کرده و وارد کلاس چهارم شده بودم. ...

ادامه ...
داستانی از گلاله جلالي‌زاده
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | گلاله جلالي‌زاده داستانی از گلاله جلالي‌زاده
الا كه فكرش را مي‌كنم او همان‌جا بوده
همانجا بوده ومن نديده بودمش
شايد كنار آن آب سردكن نحس
آن آب سركن نحس كه در آن راهرو باريك بخش ICUدر آن باريك بي انتها چون شبجي در تاريكي ايستاده بود. ...

ادامه ...
داستانی از مرضیه پژوهان فر
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | مرضیه پژوهان فر داستانی از مرضیه پژوهان فر
حتما صاحب مثل همیشه از سر کار بر می گشت و با اعصاب خردی می پرسید : " غذا حاضره یا نه ؟ " خورشید به سوی غرب می رفت که نباشد وآسمان همرنگ نارنج های تازه رسیده شده بود . باید تا هنگام برگشتن صاحب ، تصمیمش را می گرفت ...

ادامه ...
داستانی از احمد سوسرائی
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵ | داستان | احمد سوسرائی داستانی از احمد سوسرائی
آیش شان بالاتر از آیش ما بود.مال خودش که نه، آیشی که دهقانی گرفته بود.آبی که از بالای رودخانه به شالیزار های ما می رسید، از کناره ی شالیزارش می گذشت ...

ادامه ...
داستانی از شعله رضا زاده
دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵ | داستان | شعله رضا زاده داستانی از شعله رضا زاده
بعضی از آدم‌ها هستند که به اندازه‌ی سال‌ها برایشان حرف داری، اما چشمت که به چشمانشان میفتد، لال می‌شوی...تمام کلمه‌ها از ذهنت می‌پرند و با خودت خیال می‌کنی که شاید دفعه‌ی بعد که دیدیشان، حرف‌هایت را بزنی...دفعه‌ی بعدی که خودت هم می‌دانی هی‌چوقت از راه نخواهد رسید. از این آدم‌ها دوروبرم زیاد بود. آن‌قدر حرفِ نگفته داشتم که گاهی حس می‌کردم ممکن است ...

ادامه ...
داستانی از خاطره محمدی
دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵ | داستان | خاطره محمدی داستانی از خاطره محمدی
این آخرین قوری چای سیبم بود.عزت خدا بیامرز میگفت: فرنگیس اگه بهشتی وجود داشته باشه حتما طعم چای سیب های تو رو میده.
خودم سیب هارو رنده می کردم، خشک می کردم ،تفت میدادم یکم میخک و هل قاتیش میکردم، انوقت میشد بهشت عزت.بچه ها هیچکدومشون دوست ندارن. ...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
بیست و چهارم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
بسکه ازش می ترسیدم، چشمم که گرم شد خوابش را دیدم...می دانستم می آید سراغم...صدای موتور بولدوزرش آشنا بود. انگار بولدوزرش با بولدوزرهای دیگر فرق داشت. اول ها راننده هاش را می فرستاد تا اتاقک هایی که بی خانه ها، شبانه، با چنگ و دندان سر پا کرده بودند ...

ادامه ...
داستانی از مرتضی احمدی نجات
بیست و چهارم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | مرتضی احمدی نجات داستانی از مرتضی احمدی نجات
پنجره اتاق را باز کرده ام. چشم به راهم تا از راه برسد، صورتش را در حوض بشوید و با آستر کتش خشک کند. حوض با فواره های فیروزه ای، تاجی از کف بر سر دارد. سطح آب موج دارد و دایره ها در هم می چرخند، یکی می شوند، لب پر می زنند و وارد جوی باریکی می شوند ...

ادامه ...
داستانی از اميررضا بيگدلي
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | اميررضا بيگدلي داستانی از اميررضا بيگدلي
صبح که از خواب بیدار مي شوم سمانه روي تخت نيست؛ رفته به آن يكي اتاق. پيش از اين كه از خانه بیرون بروم بيدار مي شود. بالشتش را مي زند زير بغل و به اتاق خوابمان برمي گردد. مي گويد که شب خوب نخوابیده و امروز کمی دیرتر سرکار مي رود. وقتي دليل بد خوابي اش را مي پرسم مي گويد ...

ادامه ...
داستانی از مریم بیرنگ
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | مریم بیرنگ داستانی از مریم بیرنگ
میزم را جا می دهم تو بالکن آپارتمان جدیدم. فکر می‌کنم با سکوتی که اینجا دارد، حتی می‌شود تو بالکن موسیقی هم گوش کرد. درش تو آشپزخانه باز می‌شود، یک در کشویی بزرگ. برمی‌گردم تو و قبل از اینکه رومیزی اتو شده را بردارم هوس نسپرسومی‌کنم، نسپرسوی برزیلی. ...

ادامه ...
داستانی از محمدرضا پور جعفری
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | محمدرضا پور جعفری داستانی از محمدرضا پور جعفری
شب رسیدیم. پرهیب چادرسیاه بزرگ را در دلِ سیاهیِ بی پایان دیدیم. با خویشاوندان و نزدیکان فراوان ــ که به سپاهی شکست خورده می مانست ــ به دیدن بی بی می-رفتیم که به سوگ بــرادرشان نشسته بودند .
ازبهرام چنگاییکه کنارمان بودند پرسیدیم: «می-دانیدچندبرادرداشتند؟» گفتند:"همین یکی مانده بودندبا برادر بزرگ ترشان. ده تا دیگر پیشتر خاموش شده اند." ...

ادامه ...
داستانی از ژیلا تقی زاده
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | ژیلا تقی زاده داستانی از ژیلا تقی زاده
فردا صبح بودکه پژاره از راه رسید؛ با چمدانی سنگین و آماده ی همکاری با آقای مهراندیش، دوست پدرش. نگاه متعجب او را گذاشت پای این که لابد باورش نشده دختربچه ی آن سال ها این قدر بزرگ و خانم شده. بزرگ آن قدر که آمده به این شهر کوچک مرزی برای تجارت ...

ادامه ...
داستانی از حسین حسنی زاده
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | حسین حسنی زاده داستانی از حسین حسنی زاده
"لباسای سربازیت؟ همی روزان که پسر ِ سِیُمیت ام ببرن سی خدمت، ئو وقت تو ازمُو لباسای سربازیتِمیخوای که نمی دونُم مال عهد دقیانوسهَ ن یا دوره ی تیرکمون کَرکاب به قول چه گفتنی؟" ...

ادامه ...
داستان هایی از شراره درویش
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | شراره درویش داستان هایی از شراره درویش
لای دراتاق را آرام باز کرد ،اول سرش را بیرون اورد و بعد کم کم پا بیرون اتاق گذاشت .بالای پله ها ایستاد دستش توی تاریکی راهرو روی دیوار دنبال کلید گشت . باید چراغ روشن می کرد.
صبح شده بود ؟ چشمهایش را باز کرد ،اتاق روشن روشن بود، نفس عمیقی کشید ...

ادامه ...
داستانی از رحیم رسولی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | رحیم رسولی داستانی از رحیم رسولی
زنم گفت: بریم کربلا. گفتم می‌برمت امامزاده حسن...بچه شو ببینی انگار خودشو دیدی. گفت: می‌دونم واسه خرجش میگی...طلاهامو می‌فروشم.
... دست و بالم خالیه. ما هنوز دو سال هم نیس ازدواج کردیم. اگه واسه ثوابش میگی؛ از مادرم یاد بگیر نه رنج سفر کشید نه سختی غربت. یه فرش هدیه کرد مسجد، شد حاج خانوم! ...

ادامه ...
داستان هایی از مظاهر شهامت
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | مظاهر شهامت داستان هایی از مظاهر شهامت
صاف تو روش وايستادم و گفتم قرمساق آخه تو سگ كي هستي ميگي مامان چشش عيب داره روشو بپوشونه آره اينطوري ميشه خوب گفتن اون قديمييا كسي كه خربزه مي خوره پاي ليزش هم مي شينه اين همه وختو صب كرده بودم كه اون روز همينو بهش بگم خودش كه نبود ...

ادامه ...
داستانی از مهدی شام روشن
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | مهدی شام روشن داستانی از مهدی شام روشن
به هم خیره شده ایم.من به جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز صاف سرد و بی تفاوت او. او به ذهن من که بی نهایت خالی است. خالی از هر اتفاقی. بی اتفاق ماجرایی بین من و این جسم بی جان سپید عریان خیال انگیز سرد و بی تفاوت در کار نخواهد بود و بی ماجرا هم داستانی. ...

ادامه ...
داستانی از رضا عابد
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | رضا عابد داستانی از رضا عابد
آن که خال خالی بود قوس بلندی زد و آمد جلوی چشم، خودش را مالید به دیواره ی سیمانی،زل زد به هر دو نفرشان، قدری لب جنبه کرد و آب قورت داد و بعد قاطی ماهی های دیگر شد و شنا کنان رفت وسط حوضچه. مرد سیگار برلب، سبدتپلی دستش را زمین گذاشت و با انگشت اشاره ماهی را نشان داد و گفت: " خیلی زبله، این چند روزه دم به تله نداد" ...

ادامه ...
داستانی از منصور علیمرادی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | منصور علیمرادی داستانی از منصور علیمرادی
از گردنه ی تپه که بالا می آیم، می بینمش که پای یکی از کهورهای روبرو نشسته. سرِ دو پا، تکیه داده به تنه ی درخت کهور و و دارد توی کتاب اش با مداد چیزی می نویسد. سر گردنه می‌ایستم تا نفسی تازه کنم، به هر طرف که کله می چرخانم برهوت است و خاموش. پُشته ی سیاه از پشت کهورهای جمعی بلند در روبرو خیز بر می دارد و تا دور دست غبار کش می آید. کله ی کهورها در باد نیم روز تکان می خورد و در روزنشینِ دور عقابی چرخی می زند در هوای بعدازظهر ...

ادامه ...
داستانی از مردعلی مرادی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | مردعلی مرادی داستانی از مردعلی مرادی
پشت ميز تحرير نشسته بود. ورقه اي سفيد زیر دستش بود. با خودكار فقط نقطه اي درابتداي آن گذاشته بود. حواسش به ورقه بود و به حرف هاي زن و پسرش که تازه از مدرسه بازگشته بود. خودکار بی وقفه روی نقطه می لغزید. ...

ادامه ...
داستانی از هادی نودهی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | هادی نودهی داستانی از هادی نودهی
دو ساعت و ده دقیقه بعد از این که می فهمم پونه زنم مرده پرستار جعبه مقوایی را از روی پیشخان سفید چرک ُمدمی دهد دستم و با احترام و تواضع از روی صندلی اش بلند می شود و با دو دست جعبه را تقدیمم می کند.جعبه ای که می بایست حاوی بیست و چهار عدد قو طی فلزی شیر خشک هومانا باشد. ...

ادامه ...
داستانی از هادی هیالی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩۴ | داستان | هادی هیالی داستانی از هادی هیالی
با وجود آنکه زمستان سال گذشته را هم در همین روستا سپری کرده و سرمای سوزناک آن را تجربه کرده بود، برای بار اول بارش برف را از نزدیک می‌دید. قبل از اینکه به رختخواب برود، طبق عادت در اتاق را باز کرد تا نگاهی به حیاط مدرسه بیندازد. متوجه شد درِ حیاط باز مانده است. آنقدر سرما شدید بود که ترجیح داد در را همانطور رها کند. صبح که از خواب بیدار شد، از پنجره اتاق نگاهی به بیرون انداخت. ...

ادامه ...
داستانی از سعید تورک
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | سعيد تورك داستانی از سعید تورک
یکی، دوتا، سه تا و این هم چهارتا
چهارقاب عکس را برمی دارم به همراه عکس این مرده ها. نویسنده ها را می گویم، شاملو، فروغ، اخوان، نیما و صادق خان. دیگران را بیخیال می شوم. کیفیت عکس هایشان به خوبی این عکس ها نیست.
خانه ی جدید همیشه خوب است. از هر شکل و اندازه اش. ...

ادامه ...
داستانی از حسين پورستار
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | حسين پورستار داستانی از حسين پورستار
هوا سردتر از آن است كه بشود مُرد. نه امروز، كه يك هفته است مرگ اينجا سر نمي‌زند. اما يك هفته قبل، مرگ چپ و راست كه مي‌كرد، پايش به زندگي يكي از سربازها گير مي‌كرد. از يك گروهان سرباز، تنها سه نفر مانده‌ايم. ...

ادامه ...
داستانی از سارا روحانی
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | سارا روحانی داستانی از سارا روحانی
در آن بیست‌و‌سه روز او را مرده صدا نزدیم. هنوز نمرده بود. اما زنده هم نبود. هر روز شباهتش با زنده‌ی خودش کمتر می‌شد. نمی‌شد گفت که همه‌ی او زنده است. چیزهایی در او مرده بود. چیزهایی هنوز جان داشت. چیزهایی شناور بود و سوسو می‌زد. و چیزهایی بود که مطمئن بودم وجود دارند، اما دستم به آن‌ها نمی‌رسید. ...

ادامه ...
داستانی از پريسا صادقي
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | پريسا صادقي داستانی از پريسا صادقي
مثل همیشه بود، تلخ. یک جرعه چای نوشیدم. راه گلویم را بست. نه پایین می رفت و نه می توانستم بیرون بریزمش. چشمانم را بستم و به گلویم فشار آوردم و به سختی قورتش دادم. جایش در گلویم حس می شد و درد می کرد.از داغی چای چشمانم پر از اشک شد. ...

ادامه ...
داستانی از رضا حسین کهندل
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | رضا حسین کهندل داستانی از رضا حسین کهندل
همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که شما هم دعوت داشتید و هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده می­ کردید چروک ­های زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانی ­تان پنهان نمی ­شدند. ...

ادامه ...
داستانی از فریده قیمتی
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | فریده قیمتی داستانی از فریده قیمتی
کلید را در قفل چرخاند. با لبخند وارد حیاط شد. چادر را از سر برداشت.
-سلام ننه
پیرزن روی گلیم گوشه حیاط نشسته بود. با لبه روسری اشکهایش را پاک کرد. دختر سر پیرزن را با دو دست گرفت و بوسید ...

ادامه ...
داستانی از احسان قدري
سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴ | داستان | احسان قدري داستانی از احسان قدري
همین که وارد اتاق پرو می شوم با زدن کلید، چراغ کوچک و هواکش داخل آن با هم روشن می شود. چند ثانیه قبل از وارد شدن به اتاق، فروشنده پیراهنی را که انتخاب کرده ام می دهد دستم. می گویم آن یکی را هم بدهد تا هر دو را امتحان کنم. احساس می کنم اینطور کم ترمجبورم توی مغازه بچرخم. ...

ادامه ...
داستانی از ناهيد سامي‌فر
هشتم آبان ماه ١٣٩۴ | داستان | ناهيد سامي‌فر داستانی از ناهيد سامي‌فر
آقای ف کلاه شاپویش را از سر برمی دارد و دستی به چند تار موی روی سرش می کشد و رو به زن کافه چی می گوید: دیگر زیادی پیشانی ام بلند شده است.
و نگاهش را می دوزد به زن کافه چی. زن فنجان سفید قهوه را جلوی مرد میگذارد: پیشانی بلند، نشانه بخت بلند است، آقا! ...

ادامه ...
داستانی از حمزه شربتی
هشتم آبان ماه ١٣٩۴ | داستان | حمزه شربتی داستانی از حمزه شربتی
زن، به چوب های کف قایق نگاه می کند. چند حباب روی سطح خیس آن قرار دارند که دانه دانه می ترکند.
مرد، پشت به زن ایستاده و به نرده های قایق تکیه داده است. سایه اش کج و معوج درون آب لمبر می خورد. ...

ادامه ...
داستانی از محسن رئیسی
هشتم آبان ماه ١٣٩۴ | داستان | محسن رئیسی داستانی از محسن رئیسی
این سومین مغازه است. بابا یقین کرده دزد‌ها سراغ او هم می‌آیند. برای همین من و آزاده را صدازده.
« تا وضع این جوره شبا باس برید تو دکون بخوابید.»
آزاده تند می‌پرسد «تنها؟»
«نه. یه شب سهراب ‌بره یه شب تو و یگانه.» ...

ادامه ...
داستانی از غزال شاهمردانی
هشتم آبان ماه ١٣٩۴ | داستان | غزال شاهمردانی داستانی از غزال شاهمردانی
هوا تازه داشت روشن می‏شد.سالن حالا خالی شده بود. رئوف نشست کنار فاروق. زل زد به روبروش. چشم‏های فاروق دودو می‏زد. پرسید: یعنی الان هیچ کاری باهاش ندارند؟
رئوف بی‏حوصله بود: نه. چه کاری داشته باشند؟ ...

ادامه ...
داستانی از وجیحه امیرخانی
هشتم آبان ماه ١٣٩۴ | داستان | وجیحه امیرخانی داستانی از وجیحه امیرخانی
بیست و چهار ساعت بیشتر نمانده بود، دلم می خواست این بیست چهار ساعت باقی مانده را تنها باشم. نمی خواستم منا هم امشب اینجا باشد گوشی را از روی میز برداشتم و تند تند برایش اس ام اس زدم : «منا جون امشب خیلی خستم دارم می رم بخوابم، فردا می بینمت، مرسیی و بوسسس» عکس یک کله خنده رو هم با آیکن های گوشی گذاشتم کنار آن تا خیالش راحت باشد حال من خوب است. حال خوبی هم بود حال خوبی که هر کس می آمد خرابش می کرد. شبیه زنی شده بودم که دارد بارش را زمین ...

ادامه ...
داستانی از حسين خسروي
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | حسين خسروي داستانی از حسين خسروي
اگر که ماه نباشد و مردی در گودال یک گور در کمین کفتار نشسته باشد، دیدن او کار هر چشمی نخواهد بود، اما حیوانی که هر شب می آمد نیز چنان با سیاهی درآمیخته بود که رفتارش را به سختی می شد دید. گرداگرد کیمنگاه بود و نبود؛ اگر که نمی دید، می بویید و اگر که نه، می شنید. باید شکار هر شبش را بیابد. اینقدر کُند پیش می آید که شکارچی را جان‌به‌لب می کند، اما آن شب در گودی نمور، یک تکه سنگ نشسته بود و صبر می کرد. ...

ادامه ...
داستانی از نازي حبيبي
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | نازي حبيبي داستانی از نازي حبيبي
اگر ده‌بیست سال پیش بود، حتمن از آن پستچی‌هایی می‌شدم که بند بلند کیفشان را کج می‌اندازند روی دوششان و خانه‌به‌خانه دنبال آدرس می‌گردند. از آن خوش‌روها هم می‌شدم حتمن، و پاسخ هر خسته نباشیدی را لبخندی گرم می‌دادم. چه فرقی می‌کند مردم چه اسمی روی کارت بگذارند، پستچی یا هَکِر یا هر چیز دیگری؟ اصل داستان همان واسطه‌گری میان آدم‌هایی‌ست که برای هم نامه می‌نویسند، که حالا کسی مثل من پیدا می‌شود و کمی شیطنت هم چاشنیِ ماجرا می‌کند. ...

ادامه ...
داستانی از مریم بیرنگ
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | مریم بیرنگ داستانی از مریم بیرنگ
ایستاده است زیر دوش و همان‌طور که به گل‌های برجسته‌ی روی کاشی‌ها خیره شده، به هیچ چیز فکر نمی‌کند. خودش هم می‌داند از آن دسته آدم‌هایی است که وقتی فایل‌های باز مغزش بیش از چهارتا باشد، نمی‌تواند به چیزی فکر کند. ...

ادامه ...
داستانی از احسان زارع
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | احسان زارع داستانی از احسان زارع
کي گفت : خفه شو فرزاد...
فرزاد قبلش گفته بود: ليلي رو تو خيابون با علي ديده.
نگاه ليلي نگاه ليلي تو ذهن رضا ...
رضا: تو از کجا ميدوني اون بوده؟ ...

ادامه ...
داستانی از حمزه شربتی
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | حمزه شربتی داستانی از حمزه شربتی
صدای کفش ها تاریکی راه پله را به هم می پاشد. دود سیگار روی تاریکی کش و قوسی می آید و خودش را به سقف می رساند. پیرمرد با قدم های شمرده پله را دور می زند. از پنجره، باریکه ی نوری به سقف افتاده که در قاب آن شاخه های درختی کج و معوج می شوند. انتهای راهرو لامپ نیم سوخته ای چشمک می زند و دایره ی قرمزی پیرامونش را گرفته است. ...

ادامه ...
داستانی از محمد داودزاده
بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴ | داستان | محمد داودزاده داستانی از محمد داودزاده
"چرا این قدر، همه چیز سیاه است!؟ چون شبی تاریک و بی صدا، که امیدی به صبح نیست! نکند خورشید را، سیاهچاله ای بلعیده است!" می شنوم! همهمه گنگ و مبهمی از دور دست، ناله و شیون زنی را که کمک می طلبد، صدایش چه قدرآشناست! مردی می گوید ...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
از شبی که فلو خوابنما شد و شیرین را خواب دید و خوابش راست درآمد و خانواده شیرین این ها بعد از چند سال دخترشان را پیدا کردند، روزی نیست که چند نفر نیایند و دست به دامن مادر و خواهرهای فلو نشوند که به فلو بگویند خوابی هم برای آن ها ببیند . ...

ادامه ...
داستانی از ابراهیم دمشناس
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | ابراهیم دمشناس داستانی از ابراهیم دمشناس
خودش و خواهرش صندلي جلو نشسته بودند، بغل دست راننده كه راه و چاهِ مرا توي آينه مي‌پاييد، جريك جريكو را مي‌گويم. داشتم طبق يك برنامه‌ي روزانه از معشور كهنه و خاكي به كُواتِر مي‌رفتم؛ ناحيه‌ي صنعتي را مي‌گويم، نو و پر زرق و برق زنده. ...

ادامه ...
داستانی از كامران سليمانيان مقدم
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | كامران سليمانيان مقدم داستانی از كامران سليمانيان مقدم
خديج داشت به مرد ديگري كه رو تخت روبرويش نشسته بود نگاه مي كرد. كت و شلوار نويي تنش بود. كراواتش برق مي زد. عينك آفتابي قاب باريكي به چشمش بود. مرد به جايي بالاي سر خديج نگاه مي كرد. نگاهش پيدا نبود. خديج از بالا آمدن چانه اش اين طور حدس زد. برگشت. چيزي نديد. پیرمرد گفت: ...

ادامه ...
داستانی از بهاره ارشد ریاحی
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | بهاره ارشد ریاحی داستانی از بهاره ارشد ریاحی
ساعت ده صبح بود. کار نوشتن یادداشت‌های روزانه را که تمام کردم، رفتم به اتاق کار آقای اِم و مودبانه و آرام نشستم روی چهارپایه. بشکنی زد که جلو بروم. سرم را آرام از سایه بیرون آوردم و لبخند پهنی زدم. باید صبر می‌کردم سرش را از روی کاغذ‌هایش بالا بیاورد و نگاهم کند. ...

ادامه ...
داستانی از سيروس نفيسي
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | سيروس نفيسي داستانی از سيروس نفيسي
پشت پنجره ايستاده بود، بی حرکت. آن پایین، خيابان طویلی بود که تک و توک ماشینی ازش می گذشت. نور چراغ ماشین ها هر دفعه پر نورتر می شد، شاید هم خزش نرم و بی صدای شب و تاریکی نشسته روی سر و صورت خیابان بود که آن طور نشان می داد. ...

ادامه ...
داستانی از رسول آبادیان
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | رسول آبادیان داستانی از رسول آبادیان
تمام راه در حال خواندن آوازی گنگ بود و گاهی هم با سوت جواب آواز خودش را می داد. گاهی بر می گشت و نگاهی به من می انداخت وچیزی می پرسید که حال و روزم را بهترارزیابی کند.

حالا بیست متری ازمن جلو افتاده بود. برگشت ونگاهی کرد وپرسید: از ده چی خریدی مهندس؟

گفتم: نون. ...

ادامه ...
داستانی از علیرضا فراهانی
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | علیرضا فراهانی داستانی از علیرضا فراهانی
نشسته بودم تو ساحل ... رو شِنایی که داغ نبودن ... باد خنکی از سمت دریا میومد ... بدن آدم مورمور میشد ... چشام دریا رو نگاه میکرد ... بی­هدف ... اصلا نمیدونستم چرا اونجام؟ خوشحال بودم از اینکه قطره­های آب به تنم می­خورد، یه دفعه یه موج سنگین به سمتم اومد، موج سنگینی که تکونم داد، تا بیام خودمو جم­وجور کنم دیدم یه ماهی قرمز کوچولو افتاده بین پاهام و داره وول میخوره. ...

ادامه ...
داستانی از م.ح.عباسپور
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | م.ح.عباسپور داستانی از م.ح.عباسپور
... مثل هر بچه اي كه به دنيا مي آيد يا هر برگي كه فرو مي افتد. اما من اينجا زير تابلو ايستادن ممنوع، درست زير تابلو، در يك روز آخر پاييز، ‌شايد آخرين روز؛ چه مي كنم. منتظر كسي هستم؟ كي؟ ساعت اينجا هم مثل ساعت هاي بيشتر ميدان هاي همه شهر ها خوابيده است. باران مي بارد و من بي چتر زير باران مي روم تا خيس آب شوم مثل موش يا مثل انسان ها زماني كه هنوز هيچ چتري ساخته نشده بود. ...

ادامه ...
داستانی از علی‌اکبرجانوند
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | علی‌اکبرجانوند داستانی از علی‌اکبرجانوند
به چراغ و بوق‌های مکرر خودروهای تک سرنشین توجه نمی‌کرد. خیلی‌‌‌‌‌ها برای سوار کردنش سمج می‌شدند. تک‌بوق، چراغ، تک‌بوق، چراغ! بیشتر از نیم ساعت کنار بزرگراه ایستاده بود. تا اولین ایستگاه راه زیادی در پیش داشت و ناچار بود همانجا منتظر بماند تا بلکه خودرو عمومی برسد. باد آلوده به دود به سر و صورتش می‌زد. پرِ رو سری‌اش را جلو بینی و دهانش گرفته تا دود کمتر استنشاق کند. ...

ادامه ...
داستانی از احمد درخشان
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | احمد درخشان داستانی از احمد درخشان
نور كدر لامپ، اتاقو روشن مي‌كنه. زن لباس خواب زرشكي‌رنگي به تن داره. سراسيمه بلند مي‌شه و موهاي پريشونشو پشت سرش صاف مي‌كنه. مرد هيكل درشت‌شو از پنجره آورده بيرون و يه‌ريز فحش نثارم مي‌كنه. ...

ادامه ...
داستانی از مائده مرتضوي
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | مائده مرتضوي داستانی از مائده مرتضوي
دستم را که توی هوا مانده بود بردم توی جیبم. دستم مثل همیشه اول پرزهای مخملی داخل کتم را لمس کرد بعد زیپ جیبم را باز کرد تا جایش بیشتر شود و بتواند کش و قوسی بیاید . مامور سردخانه رویش را دوباره پوشاند و برگرداندش داخل کشوی سرد. ...

ادامه ...
داستانی از احسان زارع
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٣ | داستان | احسان زارع داستانی از احسان زارع
شاید ساعتی از نیمه شب گذشته باشد، که سرما آزارش میدهد تا اینکه بالاخره بی تاب می شود و از درتیره کهنه زنگ زده پشتی کارگاه بیرون می رود و زیر تیربرق لامپ روشن چوبی قدیمی می ایستد.
هنوز حرفای رضا تو گوشش وزوز می کند که گفته است : امشب منتظرم باش که سراغت ميام. ...

ادامه ...
داستانی از م.ح.عباسپور
بیست و دوم بهمن ماه ١٣٩٣ | داستان | م.ح.عباسپور داستانی از م.ح.عباسپور
چند بار زیر لب تکرار می کنم. بلند تر می گویم. می شنوم که دارم می گویم بازکیاگوراب. چیزی به ذهنم نمی رسد. دوباره و باز بلندتر. بازکیاگوراب. اسم چیزی، شاید یک روستا. بعد فکر می کنم شاید اسم کتابی باشد که مدت ها قبل خوانده ام. یا یک فیلم سینمایی یا یک وسیله ی عجیب مثل بومرنگ، یا هر چیز دیگری. کتاب، روستا، روستا ...

ادامه ...
داستانی از حسین خسروی
بیست و دوم بهمن ماه ١٣٩٣ | داستان | حسین خسروی داستانی از حسین خسروی
شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم و گاهی از پنجره بیرون را می‌دیدم، درخت‌ها و گل‌های جلوی اتاق را. محوطه‌ی جلوی ویلا چمن‌کاری شده بود و جای‌جایش بوته‌های گل و گیاه کاشته بودند ...

ادامه ...
داستانی از محمد حسینی کاریزکی
چهاردهم آذر ماه ١٣٩٣ | داستان | محمد حسینی کاریزکی داستانی از محمد حسینی کاریزکی
سلام، اگر چیز‌ی که پشتِ این پاکت نوشته شده و الان روبه‌روی من است درست باشد شما باید آقای الهامی باشید، راستش باید بگویم این اولین بار است که چنین کاری می‌کنم، منظورم این است عکس‌های زیادی توی مغازه‌ی ما مانده و کسی نیامده دنبال‌شان ولی هیچ‌وقت به کسی زنگ نزده‌ام تا یادش بیندازم بیاید و عکسش را ببرد ...

ادامه ...
داستانی از ناصر نخزری مقدم
چهاردهم آذر ماه ١٣٩٣ | داستان | ناصر نخزری مقدم داستانی از ناصر نخزری مقدم
نفس نفس می زند . نگران همه جا را می‌نگرد . پرده ی ضخیم جلوی پنجره را می بیند .نور ضعیف لامپ کم واتی روی دیوار افتاده است . پتوی طرح پلنگی را کناری می اندازد.پاهایش را از روی تخت به آهستگی روی زمین می گذارد.از روی میز عسلی کنار تخت خواب لیوان نیمه پر آب را برمی دارد و سرمی کشد.سرش میان دست هایش می افتد. ...

ادامه ...
داستانی از منصور علیمرادی
سی ام آبان ماه ١٣٩٣ | داستان | منصور علیمرادی داستانی از منصور علیمرادی
قوزک پایش از ته دمپایی بیرون زده بود و تعادلش را به هم می زد ، روی پله ی سوم که می‌رسید به کف حیاط، سکندری خورد و به پوزه رفت روی زمین، خودش را جمع کرد ، خاک توی دهنش را تف کرد و شلوارش را تکاند ، پوست کف دست راستش به اندازه ی یک دو ریالی کنده شده بود. ...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
بیست و پنجم آبان ماه ١٣٩٣ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
بی بی اسمی بود که اهل محل گذاشته بودند رو کبرا، پیرزن نزول خوار محله. بی بی صداش می کردند که خرش بکنند و او زودتر سر کیسه را شل بکند. پشت سرش بهش می گفتن شوک، یعنی نحس یعنی جغد.مادرم پشت سر بی بی پنجه تکان می داد و لوچه می کرد و می گفت ...

ادامه ...
داستانی از رضا فکری
دوم آبان ماه ١٣٩٣ | داستان | رضا فکری داستانی از رضا فکری
همیشه‌ی خدا یک نفر هست که به‌خاطرش بیاییم این‌جا. ناخوش که بشویم حالا هر یک‌مان، راست می‌آورندمان همین‌ شفاخانه‌ی بَر میدان. دکتر می‌گوید: "با خاکِ ریه‌‌ی این پیرمرد می‌شود یک خانه‌ را کاه‌گل کرد". بی‌انصاف جلو روی وَلی‌جان هم این‌ را گفته می‌کند. انگشت شصتم را محکم نگه داشته توی دستش. صورتش زار است. می‌گویم: "وَلی‌جان، آب می‌خوری بیاورم؟" اگر نایی برایش مانده بود حتما می‌گفت: "نه بچه‌، همه‌چیز خورده‌ام". ...

ادامه ...
رابطه‌ي راوی با شخصیت های داستان / داود مرزآرا
سیزدهم مهر ماه ١٣٩٣ | داستان | داود مرزآرا رابطه‌ي راوی با شخصیت های داستان / داود مرزآرا
از قدیم گفته اند که عشق همیشه راه خودش را بازمی کند. این خصوصیت درمورد خانمی صدق می کرد که همسایه‌ي ما بود. من نوجوان بودم و می دیدم که اگر راه عشق برایش باز نمی شد می رفت وآن را باز می کرد. ...

ادامه ...
داستانی از آذردخت ضیائی
بیست و چهارم شهریور ماه ١٣٩٣ | داستان | آذردخت ضیائی داستانی از آذردخت ضیائی
مادرم رنگ پوستم را دوست نداشت . به یاد می آورم که ماده ای سفید رنگ را با آب مخلوط می کرد به صورتم می مالید که پوستم به قول خودش صورتی رنگ شود. شکل چشمها و فرم بینی ام هم که آزارش میداد ...

ادامه ...
داستانی از سعید طباطبایی
بیست و چهارم شهریور ماه ١٣٩٣ | داستان | سعید طباطبایی داستانی از سعید طباطبایی
پل‌های بزرگ ماشین‌رو، پل‌های کوچک عابر پیاده، پل‌های قطار، پل‌هایی که کشتی‌ها از زیرشان می‌گذرند، همه مرا به وجد می‌آورند. پل بر عکس گذرگاه‌‌ها و تونل‌های زیرزمینی است. روی پل حس پرواز در تن آدم می‌دود و زیر پل حس باران و ...

ادامه ...
داستانی از آنا رضایی
یکم شهریور ماه ١٣٩٣ | داستان | آنا رضایی داستانی از آنا رضایی
زن لیوان چای را روی میز چوبی کنار کاناپه گذاشت و خودش را روی خنکای مخمل رها کرد.سی و چند ساله به نظر می رسید.روی یقه ی پیراهن آبی اش چند لکه ی ریز روغن دیده می شد و دور چشم های ریز قهوه ای اش چند چین عمیق. دست های لاغرش را روی عسلی سراند و کنترل ماهواره را به دست گرفت. ...

ادامه ...
داستانک هایی از حمیدرضا اکبری شروه
نوزدهم مرداد ماه ١٣٩٣ | داستان | حمیدرضا اکبری شروه داستانک هایی از حمیدرضا اکبری شروه
سرش را تا بلند کرد به سنگ خورد .. بخاطرش نیامد که چه اتفاقی افتاده است .
بر حسب عادت دوباره دنبالش گشت ، ندیدش .همیشه همراهش بود .گاهی وقت ها می خواست با پا له اش کند . ...

ادامه ...
داستانی از طلا نژادحسن
سیزدهم تیر ماه ١٣٩٣ | داستان | طلا نژادحسن داستانی از طلا نژادحسن
مرد جاروی بلند را محکم می‌کشد روی آسفالت. گردو خاک زیادی توی هوا پخش شده. زن عقب عقب می رود توی پیاده رو.
مرد باز هم جارو را محکم تر روی آسفالت می‌کشد. ...

ادامه ...
داستانی از آزاده هاشمیان
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٣ | داستان | آزاده هاشمیان داستانی از آزاده هاشمیان
گردن لق لقویت را آرام بگذار روی شانه من. من می زنم پشتت، تو آروغ بزن. مادربزرگت می گوید نوبرش را آورده ام. انگار بچه اولم است. بعد از دو تا بچه. آن هم پسر. خوشحال است که این دو تا عین پسر خودش در خانه با شکم جلوداده و در حال خاراندن پس گردنشان راه می روند. تو فرق داری اما. ضربان قلبت را از همان اول حس می کردم. ...

ادامه ...
داستانی از حمیدرضا شکارسری
نهم خرداد ماه ١٣٩٣ | داستان | حمیدرضا شکارسری داستانی از حمیدرضا شکارسری
از بهمن ماه كم كم موهايش شروع كرد به ريختن. به سختي نفس مي كشيد. حتي از يادآوري هاي كوتاه هر روزه اش به نفس نفس مي افتاد. اما هرگز فراموش نمي كرد ...

ادامه ...
داستانی از ذبیح رضایی
بیست و پنجم اردیبهشت ماه ١٣٩٣ | داستان | ذبیح رضایی داستانی از ذبیح رضایی
دم غروب بود؛ یک روز گرم تابستانی که آن سه نفر از لای درخت‌ها آمدند بیرون و رفتند توی شهر؛ آدم‌هایی معمولی که در محله‌ی فقیرنشینی به نام گِل‌سفید زندگی می‌کردند. یکی‌شان کفش به پا نداشت و می‌لنگید. به تنگ آمده از گرمای هوا رفته بودند شنا توی رودخانه‌ی حاشیه‌ی شهر؛ شلوغ بود، کفش‌های‌اش را دزدیده بودند. به اولین کوچه‌ای که رسیدند، روی پله‌های خانه‌ای نشست. ...

ادامه ...
داستانی از ناهید پورزرین
بیست و پنجم اردیبهشت ماه ١٣٩٣ | داستان | ناهید پورزرین داستانی از ناهید پورزرین
آنقدر گفتم و غُر زدم و پا کوبیدم به زمین که راضی شد. مخصوصاً وقتی گفتم می‌خواهم کمک کنم تا تن بابایم توی گور نلرزد؛ دیگر چیزی نگفت. دوست عمو از آن دستکش‌های نارنجی‌رنگی که سپورها می‌پوشند برایمان آورد و جایی که آشغال‌های دیشب را برده بودند، نشان‌مان داد. عمو گفت: «آستین‌ها و پاچه‌هاتون بزنید بالا، مواظب خورده‌شیشه‌ها و آشغالای کثیف هم باشید؛ صدجور مرض می‌آرن.» ...

ادامه ...
داستانی از حمید پارسا
بیست و پنجم اردیبهشت ماه ١٣٩٣ | داستان | حمید پارسا داستانی از حمید پارسا
هر شب وقتی انگشت سبابه‌ام را از لای توری قفس نمرود رد می‌کنم و او انگشت‌ام را توی کف دست‌اش می‌گیرد و می‌فشارد، بی‌اختیار یاد اتفاق‌های همه‌ی زندگی‌ام می‌افتم. یاد بچگی، یاد چشم‌های پدرم. فکر می‌کنم عمرم چه زود گذشت. چه شیرین بود ...

ادامه ...
داستانی از مردعلي مرادي
بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٩٣ | داستان | مردعلي مرادي داستانی از مردعلي مرادي
آن روز با پدرم خیلی کار کردم، قلم‌ها را توی تینر انداختم، سمباده روی دیوار کشیدم، لباس‌هام رنگي شده بودند. پسر صاحب کار مثل باباش دست به کمر زده بود. زل زده بودند به سقف اتاق! مثل خانم معلم‌ها قدم می‌زدند. بدم می‌آمد، گوشه‌ی دویست تومانی خوشگلم را نشانش دادم. ...

ادامه ...
داستان هایی از علی عبداللهی
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | علی عبداللهی داستان هایی از علی عبداللهی
دو پیرزال کنار ساحل مشغول ماهیگیری هستند. مدت‌هاست به همین گُله جا می‌آیند. یکی چاق است و خپله و دیگری لاغر و استخوانی. از جایی که من ایستاده‌ام نمی‌شود دریا را دید. دیواري سفید و سیمانی بین ساحل و دریا درست کرده‌اند و جابه‌جا روزنه اي دايره مانند تعبيه كرده‌اند براي کله‌کشیدن و دیدن دریا یا برای رد کردن قلاب‌ها، تورهای ماهیگیری و وسایل شنا و آب‌بازی. ...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
نصفه های شب،دستگاه تکثیرقدیمی و لندهور اداره آموزش و پرورش شهرستان م ،ناغافل،براتی ، تکثیرچی پیر اداره را می بلعد و از آن طرف یک ورقه ی پت و پهن با حروف سیاه ناخوانا و خطی خرچنگ قورباغه بیرون می دهد
براتی آشفته و عرق کرده از خواب می پرد، تو رختخوابش می نشیند و شروع می کند به نفس نفس زدن.. ...

ادامه ...
داستانی از ابراهیم دمشناس
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | ابراهیم دمشناس داستانی از ابراهیم دمشناس
آفتاب بالاي بالا آمده، من روبروي اتاق توي كوچه ايستاده‌ام توي حياط كه افتاده توي كوچه‌اي كه حياط‌مان را بلعيده. كليدپيچ توي دستم عرق كرده، ميان هشتاد و يك دستم خطي مارپيچ افتاده، پر از سيلاب عرق، اگر جسارت آن را داشتم خودم را دست آن سيلاب مي‌دادم. ديگر توانايي آن را ندارم، ديدار ان كابوس آشوبگر، انگيزه‌اي به من بدهد كه در ناتواني‌ام بگندد. ...

ادامه ...
داستانی از محمدرضا پورجعفری
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | محمدرضا پورجعفری داستانی از محمدرضا پورجعفری
اول گفتم بروم یکراست توی داستان . درست سرِ همان صُفّه ای بنشینم که استادم خواجه ابوالفضل بیهقی آن را دیده ست و توصیف کرده . اما نتوانستم . صُفّه که سایبانی هم ندارد وسط بیابانی بَحت و بسیط افتاده ست . آدم های زیادی از هرجا و از هررنگ براین صفه نشسته اند و فرمان رانده اند و فرمان بُرده اند . حالا کسی آنجا نیست . امروزه این صفه ها کاربرد چندانی ندارند . حافظه ی خواجه ابوالفضل هم اندکی کند شده . ...

ادامه ...
داستانی از رسول آبادیان
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | رسول آبادیان داستانی از رسول آبادیان
یکی از ما فریاد زد : بخوابین رو زمین!
رگبار از روبرو زمینگیرمان کرد.
چند ساعتی گذشت، یکی از آن‌ها آمد بالای سرمان و گلوله‌ای به پیشانی یکی از ما شلیک کرد.
یکی از ما گفت: نه قربان! ...

ادامه ...
داستانی از مانی پارسا
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | مانی پارسا داستانی از مانی پارسا
بوی مطبوعِ آدامسِ نعنايی که چِلِپ چِلِپ می جويدم، با بوی تندِ عرقِ کشمش که آن طور بی محابا پِيک پِيک رفته بودم بالا درمی آميخت. آدم فکر می کند بوی مطبوعِ نعنا، آدامسِ نعنايی، بوی تندِ عرقِ کشمش را محو می کند. زهی خيالِ باطل! خرجِ اَتِينا شده است آدامسِ نعنايی که اگر به جا جويده می شد، بی چون وچرا نشانه ی آقامنشی و ادب و متانت می بود. ...

ادامه ...
داستانی از سپيده كوتي
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | سپيده كوتي داستانی از سپيده كوتي
همه‌چیز از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم با آدم دیگری در شهر دیگری زندگی کنم. حالا که خاطراتم را مرور می‌کنم، اتاق آرام‌آرام پایین می‌رود، اما هنوز از پنجرة رو‌ به خیابان تابلوی نئون مغازة رو‌به‌رو را می‌بینم.
شاید بالاخره بتوانم اسم روی تابلو را همبخوانم. هر بار که منتظرم کلاغ‌ها از جلوی تابلو کنار بروند تا اسم مغازه را بخوانم، کسی که با من زندگی می‌کند می‌گوید نوبت اوست که پشت پنجره بنشیند و باید جامان را عوض کنیم. ...

ادامه ...
داستانی از حسن حسنی زاده
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | حسین حسنی زاده داستانی از حسن حسنی زاده
علی داد داشت وسط حیاط کراواتش را سفت می کرد که روکرد به نوریجان و مثل برق گرفته ها گفت:" دَدِ باورت نمی شه که بگم. همچی کاکام علیخان با پاشنه ی دستش کوبید به کله قند که از ته قهوه خونه پرید تو پارچه فروشی ِ حیم یهودی، اگه سرشو قایم نکرده بود باورکن باید می بردیمش خُمبِه. ...

ادامه ...
داستانی از امیر بیگدلی
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | امیر بیگدلی داستانی از امیر بیگدلی
از همان روزي كه پدرزنم مرد سر و کله جمشیدخان پیدا شد و تا جايي كه من مي دانم ديگر مادرزنم را ترک نکرد. او پسردایي مادرزنم است. در طول ده سالي كه من داماد آنها بودم سه يا چهار بار بيشتر او را نديده بودم. اما وقتي پدرزنم مرد خيلي سريع خودش را رساند و درست از همان وقتی که پایش را داخل خانه گذاشت بيشتر كارها را به دست گرفت؛ از چاپ آگهی فوت گرفته تا چگونگی پذیرایی از مهامانها، چه در خانه و چه در بیرون از خانه، و همچنین سروسامان دادن به مراسم کفن و دفن و ...

ادامه ...
تصادف / داستانی از اسماعیل صابر
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | اسماعیل صابر تصادف / داستانی از اسماعیل صابر
پیش از آنکه مادرش از راه برسد ، مادر امیر رسیده بود. معلوم بود که به او زودتر خبر داده بودند. قبل ازآن نسرین هنوز جرأت نکرده بود چشم‌هایش را بازکند. با اولین تلاشی که بعد از به هوش آمدن برای بازکردن چشم‌ها به خرج داده بود مشتی سوزن ریز طلائی رنگ به چشم‌هایش فرو رفته بود و او تندی آن‌ها را بسته بود، با فشار بسته بود طوری که به نظرش می‌رسید چند تا تخته سیاه بزرگ را که انگاری کسی نوشته‌های روی آن‌ها را هول‌هولکی پاک کرده باشد، جلوی چشم‌هایش به این سو و آن سو می‌برند. ...

ادامه ...
مغاک / داستانی از امیر حسین محمدی
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | امیر حسین محمدی مغاک / داستانی از امیر حسین محمدی
این جا هم دلم ضعف می رود. نیمه های شب صدای هولناک خرد شدن شیشه ی اتاقم در همه ی آبادی پیچید. آرام به سمت قاب چوبی پنجره رفتم. قسمتی از شیشه فروریخته بود و دندانه های آن جا به جا ، باریک و تیز مانده بود. خوابم نمی آمد. ...

ادامه ...
"یکی از اون هشت نفر " / داستانی از علی اکبر جانوند
بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | علی‌اکبر جانوند
- دست‌های سردش پس گردن و پشت گوش‌هایم را نوازش می‌کرد. فکر می‌کرد ناآرامم. چیزی نمانده بود گریه کنم. باز هم نشد.
- بغض کردی؟ چرا گریه نمی‌کنی؟ گریه کن سبک بشی!
- کاملا با حرکات من آشنا بود. خیلی زود همه چیز لو می‌رفت. بهتر از خودم حرکاتم را معنا می‌کرد. ...

ادامه ...
انگشت شست روی دماغ مامان
داستانی از رضا سلیمانی
بیست و چهارم اسفند ماه ١٣٩٢ | داستان | رضا سلیمانی  انگشت شست روی دماغ مامان<br> داستانی از رضا سلیمانی
من وقتی کوچک بودم همیشه یک آرزو داشتم وهی از خدا می خواستم که به ما شش بچه بدهد . من همیشه وهر جااین ارزو را می کردم تا این که خدا بعد از یک سال بهمان یک بچه داد . اول که نوزاد بود خیلی با نمک بود . وهیچ کاری نمی توانست بکند . آن موقع خانه ما پرمهمان بود ، وقتی خواهرم سه ساله شد ماجراهای ما هم شروع شد . او کارهای عجیبی می کرد وقتی من خواب بودم او بیداربود ، موقعی از خواب بیدار میشدم که به مدرسه بروم تمام کتابهایم ...

ادامه ...
داستانی از حسن نیکوفرید
بیست و هشتم تیر ماه ١٣٩٢ | داستان | حسن نیکوفرید داستانی از حسن نیکوفرید
هروقت اومدیم فوتبال زدیم و توپ افتاد تو حیاطشون، توپُ پاره کرد انداخت بیرون. هروقت الک دولک کردیم، گفت شیشه ها رو می شکنین و اومد الک دولکُ گرفت و ... ...

ادامه ...
داستانی از سمیرا صفری
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٢ | داستان | سمیرا صفری داستانی از سمیرا صفری
زنی که ازاوحرف می زنم درتصورمن جای گرفته وهرشب به سراغ من می آید والتماس می کند وخود را به در ودیوار می کوبد ومی گوید ازمن بنویس .به او گفته ام که داستانت تکراری است وبهتر است بروی ولی خب زن یک دنده ای است وچیزی که من فهمیده ام خیلی دوست دارد مظلوم نمایی کند .یک بار هم به خوابم آمد وگفت:بااین جمله شروع کن .خندیدم ودم گوشش گفتم :حرفت مسخره ست . ...

ادامه ...
داستانی از جهانگیر خسروی شکیب
چهاردهم خرداد ماه ١٣٩٢ | داستان | جهانگیر خسروی شکیب داستانی از جهانگیر خسروی شکیب
کشتی بالا و پایین می رفت، بدون مانع، نه مانعی در آب نه مانعی در داخل.به هر سو، دیگر آن دستان پر توان ناخدا مانع نبود. دیگر دستانش بی حس بود و بی رمق، چنانکه کشتی آنان را مانعی برای خود نمی دید دیگر کشتی قدرت دستانش را بر سکان حس نمی کرد و کشتی در پهنای دریا می خروشید و به هر سوی می رفت دیگر مسیر را کشتی، آب و باد دریا مشخص می کرد نه آن دستان پر قدرت ناخدا، مسافران متوجه حرکات ناموزون کشتی شده بودند. برخی صحبت های در گوشی هم رد و بدل شده بود، ...

ادامه ...
داستانی از مهرناز زینلو
بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٩٢ | داستان | مهرناز زینلو داستانی از مهرناز زینلو
پیر مرد ساعت دیواری را از روی دراور ور می دارد ، به طرف پنجره می گیرد و به دنبال جای عقربه های آن می گردد . صدای بلند مارش اخبار توی اتاق ۶ متری می پیچد . پیره مرد با انگشتهای ضمختش دنبال پیچ رادیو کوچک باتری دارش می گردد و صدایش را کم می کند .پیره زن در جایش قلطی می زند و می گوید : حاجی امروز باید بریم میدون تره بار ، فردا جمعس بچه ها می خوان بیان . یارانه رم بگیریم تو خونه زیاد پول نیست .
...

ادامه ...
داستانی از امير مسعود ميرباقري
بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٩٢ | داستان | امير مسعود ميرباقري داستانی از امير مسعود ميرباقري
و سوز سردي كه لاي ميلگرد هاي ساختمان ناتمام پمپ بنزين پيچه مي رود.تو ايستاده اي.دسته ي پول هاي كهنه و پرچرك شريان شهر در دستت خشك شده.بايد تا حوالي سه باشي و بعد بندازي و يك ساعته به خانه برسي.از آن ور هم يك خواب دوساعته و شست و شوي صورت و يك اتوبوس براي دانشگاه.فكرت سر مي خورد كه رحيم ٢۵ تومان ديشب را كجا خرج كرده است.به مصداق برادرانه رو مي كني و از فكر ٢۵ تاي ديشب در مي آيي.چراغ سقف پمپ بنزين سرد شده و به نظر چند ساعتي بايد خاموشش كرد.اين وقت ماشين ها كمتر ...

ادامه ...
داستانی از محمد علی نیک پور
بیست و هشتم مهر ماه ١٣٩١ | داستان | محمد علی نیک پور داستانی از محمد علی نیک پور
خسته و تشنه بودم و شرشر عرق میریختم.کول پشتی خود را باز کردم تا بطری آب از آن بردارم که دستم چیز نا آشنایی را لمس کرد.کیف را بر زمین گذاشتم.نمیتوانستم باور کنم آنچه به چشمانم میدیدم.نوزادی در کیفم بود.تشنه و گرسنه به نظر میرسید.در حال مرگ بود.آنقدر اوضاعش خراب بود که حتی نمیتوانست گریه کند.گریه اش بیصدا بود.نمیتوانستم درست فکر کنم ...

ادامه ...
داستانی از آذردخت ضیایی
پنجم شهریور ماه ١٣٩١ | داستان | آذردخت ضیایی داستانی از آذردخت ضیایی
(گفت همینجا بایست برمی گردم ،))هرروز این جمله را تکرار می کرد ،بعد می رفت کنار پنجره زل می زد به پارک ،هیچ وقت نرفتم کنارش بایستم ،نپرسیدم چرا خسته نمی شود ،چرا گریه نمی کند، نگرانش که می شدم ، روی تاب تووی پارک می نشستم و خیال می کردم نگاهم می کند ، فکرش را از همان فاصله می شد خواند،خطوط پیشانیش ، لبانش که می گزید، چشمهام از دیدنشون خسته نمی شد. ...

ادامه ...
داستان هایی از مریم هومان
هفتم مرداد ماه ١٣٩١ | داستان | مریم هومان داستان هایی از مریم هومان
این که دریا بود یا رود نمی دانم این که صخره بود یا شن را هم .فقط آبی بود وبلند واز فراز بلندی سبز بود وپست.من ایستاده بودم با یک زن چوبی کوچک توی جیبم که تقریبا وزنی نداشت.یکی از خیلی .یکی از خیلی زن های چوبی کوچکی که ساخته ام . این زن های چوبی چشم های من هستند پاهای چوبی من .دست هایم وانگشتان نحیف استخوانی ام .من با این زن ها طی ارض می کنم .هر بار که یکی از آن ها را می سازم هر بار که برجستگی های نرم زیبای روی تن چوبی گرمشان خلق می ...

ادامه ...
داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی
شانزدهم تیر ماه ١٣٩١ | داستان | بهاره ارشد ریاحی داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی
راهروی ورودی که تمام می شد، سالن اصلی دایره شکلی جلوی پایت پهن می شد با سقف بلند و طاق آسمان کذایی، که همیشه آبی و بی ابر بود..مجسمه ی گچی یا سنگی یا مومی، نمی دانم، هرچه بود؛ سفید و یکدست، برق انداخته شده و متفکر، تکیه داده شده بود به دیوار کرم رنگ کنار درب چوب آبنوس. فکر کردم تا به حال نوشته ی تابلوی طلایی رنگ زیر تندیس را نخوانده ام. مجسمه که می دیدم؛ آنهم سفید و یکدست، یاد تاج برگ زیتون و لباس یونانی و تن نیمه عریان می افتادم. شاید هم ایده ای برای مهمانی ...

ادامه ...
داستانی از زهرا اکبرزاده
شانزدهم تیر ماه ١٣٩١ | داستان | زهرا اکبرزاده داستانی از زهرا اکبرزاده
می نشیند روی صندلی و گره روسری را محکم می کند.منشی زیر چشمی نگاهش می کند.و با ارباب رجوعی سر وکله میزند.حواسش به روسری فیروزه ای زن است.عاشقش شده.یک هفته همه سوراخ سنبه های مرکزخریدها رو به دنبال روسری فیروزه ای زیر و رو کرده.و هر بار رنگی سبز یا آبی را جلویش گذاشته اند. ...

ادامه ...
داستانی از مهرناز حسن آبادی
نوزدهم خرداد ماه ١٣٩١ | داستان | مهرناز حسن آبادی داستانی از مهرناز حسن آبادی
دوستانش فکر می کردند قپی می آید و چون دستش به گوشت نمی رسد می گوید بو می دهد ولی او در سی سالگی تصمیمش را گرفته بود که هیچ وقت یکی از آن موجودات نازک نارنجی که تا می گویی بالای چشمت ابرو، اشکش دم مشکش است، به زندگیش راه ندهد وتنهاییش را خراب نکند وگرنه آنقدر بر و رو داشت که دخترها برایش چشم و ابرو بیایند و هر جا که دیدنش آقای مهندس، آقای مهندسی بگویند که نبود . ...

ادامه ...
داستانی از ناصر نخزری مقدم
نوزدهم خرداد ماه ١٣٩١ | داستان | ناصر نخزری مقدم داستانی از ناصر نخزری مقدم
امروز یقینا آن روزی است که به مقصودم دست خواهم یافت . چه روزها و شب ها به نظاره نشسته ام و غم را جرعه جرعه فرو برده ام . لازم نیست تعجب بکنی و با خود بگویی عجبا این فسقلی هم دردی توی سینه دارد. درست است قلبم آن قدر بزرگ نیست که دو دهلیز و دو بطن داشته باشد ولی در همان دو حفره اش خون جریان دارد خون تیره و خون روشن . همین امر کارایی ام را کاهش داده است . از لابه لای گیاهان عبور می کنم و افسوس می خورم کاش خلقتی دگرگونه داشتم . ...

ادامه ...
داستانی از مینا رهروی
بیست و هشتم اردیبهشت ماه ١٣٩١ | داستان | مینا رهروی داستانی از مینا رهروی
مدادش را برداشت ...خواست بنویسدشان...وبعد تازه دیدکه چقدر دنیا برایش کم است تا خیالاتش را در آن بنویسد و بگنجاند...خواست ازشان عکس بگیرد...تا ثبت شان کند در آن اتاق...در آن نقطه...
هنوز دستش توی موهایش بود...با موهایش فلسفه می بافت انگار...و فکرمی کرد و فکر می کرد و فکر می کرد...
...

ادامه ...
داستانی از احسان مرادی
بیست و هشتم اردیبهشت ماه ١٣٩١ | داستان | احسان مرادی داستانی از احسان مرادی
از جایش بلند شد و جلوی آینه قدی ایستاد. هیکل خودش را وارسی کرد. اندامش روز به روز تحلیل می رفت. آبشار موهای کهربایی رنگش دیگر چنگی به دل نمی زدند. صورت ظریفش حالت استخوانی به خود گرفته بود و فقط چشمان او سالم بودند که این همه بی رمقی را می دیدند. گوشه ی آینه عکس های شب عروسی را دید. عکس هایی که در خیالات او خطور می کردند تا به او بفهمانند تنها کسی که این بلا را بر سر او آورده است خود اوست، خود منوچهر. حتی دیگر از آینه هم خجالت می کشید. انگار آینه و ...

ادامه ...
گردش / داستانی از غزاله مطلبی
یکم اردیبهشت ماه ١٣٩١ | داستان | غزاله مطلبی گردش / داستانی از غزاله مطلبی
من و دوستم و همسایه ی جدیدمان ادی می رفتیم تا در حوالی شهر دور بزنیم .دوستم راننده بود ،من کنارش نشسته بودم و ادی روی صندلی های عقب پاهاش را دراز کرده بود و برای هر ماشینی که از کنارمان رد می شد دست تکان می داد .به ادی گفتم:تو غذایی چیزی همرات آوردی؟ ...

ادامه ...
ماهی / داستانی از علی فتح‌اللهی
یکم اردیبهشت ماه ١٣٩١ | داستان | علی فتح‌اللهی ماهی / داستانی از علی فتح‌اللهی
نیش نسیمی که با سرسختی خود را به ته‌تهای غار رسانده بود غوگار را بیدار کرد. دلش نمی‌خواست پا شود، به زور چشم‌هایش را باز نگه داشت و به آرامی توی غار چرخاند. به پهلو غلتی زد و چشم‌ها را بست که دوباره بخوابد. ولی وقتی جای خالی نوزادش را حس کردناگهان از خواب پرید و سیخ نشست روی تخته‌سنگی که جای خوابش بود. کسی نبود، انگار تمام گله رفته بودند و او را از یاد برده بودند. نمی‌توانست درست به یاد ‌آورد که واقعن بچه‌ای زاییده بوده یا همه‌اش را خواب دیده؟جریان هوای مطبوعی از بیرون غار می‌آمد که خبر ...

ادامه ...
داستانی از شعبان بالاخیلی
بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٠ | داستان | شعبان بالاخیلی داستانی از شعبان بالاخیلی
چند روزيست كه حس عجيبي دارم ،‌ حسي بين تهوع و ترس . احساس مي كنم درزير پوستم ، موجود منفوري وول مي خورد . از زير گلوگاهم به شقيقه ام و از شقيقه ام به چشمهام ،‌از آنجا به سينه ام . در شكمم مي چرخد و مي چرخد ... گاهي احساس مي كنم خودم هستم كه زير پوستم مي چرخم ... از زير گلوگاهم به شقيقه ام ...روزي در آينه موجود منفور را ديدم ...دمش از دهانم بيرون زده بود ... دمي داشت مثل يك موش ...يك موش موذي و چاق ...كه از دوسوي دهانش ردي از خون خشكيده ...

ادامه ...
داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩٠ | داستان | بهاره ارشد ریاحی داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی
چراغ گردان آمبولانس یکی در میان روشن می شود و نور قرمز رنگ در تاریک روشن غروب، گم..چرخ های کم باد ماشین، روی چوبهای بادکرده پل معلق به طرز خطرناکی تکان می خورند. سیل و طوفان، نیمی از دهکده را با خود برده است و اجساد متحرک لا به لای گل و لای ویرانه ها به دنبال تکه نانی..گوشه ی دیوار فروریخته ی ساختمان قدیمی شهرداری، کنار تابلوی رنگ و رو رفته ی سردر، سگ خشمگینی استخوان بازوی کودکی را بین دندان گرفته و بزاق چسبنده اش روی زمین می چکد. سگ، پاهایش را روی زمین می ساید و با غرولند ...

ادامه ...
داستاتی از سارا حاجی پور
بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩٠ | داستان | سارا حاجی پور داستاتی از سارا حاجی پور
چشمانی خیس از زندگی جداگانه ای ونگاهی ملتمسانه به شاخ وبرگ خشکیده ی درختان.
گاهی سکوت آدم ها مرا به وجد می آورد ویه یاد اتفاقی می افتم که سالیانی است ، مانند میخی به سرم کوبیده می شود، اتفاقی ناخوشایند و پردغدغه ...... .
وقتی میان انبوهی از جمعیت گام بر می دارم، تمامی نگاه ها را در اندک فرصتی می نگرم. گاه نگاهی پریشان و گاه نگاهی پر تلاطم ..
...

ادامه ...
داستانی از محمد جواد کشوری
پانزدهم بهمن ماه ١٣٩٠ | داستان | محمد جواد کشوری داستانی از محمد جواد کشوری
گفتن آن یک جمله برایم سخت بود، گرچه تمام کلماتش را حفظ بودم. بارها هم پیش خودم تکرار کرده بودم. بعضی چیزها را آدم بهتر است نگوید، اما این‌یکی را می‌گذارم به حساب سبک شدن. سرش را کج کرد تا صورتم را بهتر ببیند. دستش را دراز کرد و با انگشت شستش زیر چشمانم را پاک کرد. شاید اشک‌هایی را که باید می‌ریختم و نتوانستم بریزم دیده بود. سرم را انداختم پایین. ...

ادامه ...
داستاني از نعمت مرادي
بیست و نهم دی ماه ١٣٩٠ | داستان | نعمت مرادي داستاني از نعمت مرادي
به گردنه لواسان رسیدیم ،در تصمیمی که گرفتم نباید تردید کنم.باید همین غروب کار را تمام کنم.عوضی نکبت چرا خاموش شدی-استارت می زنم فایده ای ندارد.پیاده می شوم اخرین بلندای کوه، شلوغی این همه ماشین ،این گردنه لعنتی، عمق این دره ،ان قوطی حلبی، همه چیز واقعا خنده دار است گیج شدم، گیج گیج فقط باید سر این گردنه فریاد بزنم، با تی پا به جان ماشین می افتم.پیرمردی که لاغریش را داخل پا لتو ریخته، به طرف من امد. ...

ادامه ...
داستاني از ابوالفضل قاضي
بیست و نهم دی ماه ١٣٩٠ | داستان | ابوالفضل قاضي داستاني از ابوالفضل قاضي
با گام هاي بلند به سمت خانه مي رفت و حواسش به مورچه ها ي زير پايش بود كه آن ها را كامل له كند . مراقب بود كسي يتيم يا بيوه نشود ، كفش هايش قهوه اي بودند و از دور برق مي زدند و برقش چشمان همسايه را مي زد ، از پشت پرده هاي توري و از كنار پنجره به كنار مي رفتند تا شايد كور نشوند و انگار يكي از آن ها خيره ماند ، زن همسايه خانه چهارم آن طرف درختان كاج ، اما او فقط به كفشش فكر مي كرد. در كيفش چيز ارزشمندي بود ...

ادامه ...
داستانی از آهو مستان
سوم آبان ماه ١٣٩٠ | داستان | آهو مستان داستانی از آهو مستان
بوی صدایت آشپزخانه را پر می کند. صدایت از لابه لای درزها بیرون می رود. کوچه را پر می کند. روایت من کوچه را پر می کند. بلند و بلند تر می شود. مثل تب. مثل کلمات در تب. می شنوم. مردم کوچه جمع. چشم به لبانت دوخته. کلمات تو. کلمات درهم. مثل تب. می شوند. حرف می زنی. مردم کوچه گرداگردت. حرف. می نشینند. راه نیست. کلمات بزرگ. راهی به تو نیست. مثل تب. نخوان. بلند. بس است. کتاب را می بندم. نگاه پرسش گرت دوخته می شود به لبان به هم دوخته ام. این حرف ها را هیچ وقت ...

ادامه ...
داستانی از علی عمادی
هشتم مهر ماه ١٣٩٠ | داستان | علی عمادی داستانی از علی عمادی
فریدون خسته و حیران از سر کار برگشته بود. او در طول روز در یک کارگاه آهنگری کار می کرد. آنجا در و پنجره می ساخت. مثل خیلی از بچه های این محله او هم ترک تحصیل کرده بود و با این که سن کمی داشت به مخارج خانه کمک می کرد. در طول روز به اتفاق دوستانش حشیش زیادی کشیده بود و به همین خاطر نئشه بود و کمی هم گیج می زد. این حال را همیشه داشت. برایش یک جور روتین شده بود. ...

ادامه ...
داستانی از خشایار قشقایی
دوم شهریور ماه ١٣٩٠ | داستان | خشایار قشقایی داستانی از خشایار قشقایی
از تاکسی پیاده شد. کوچه تنگ بود و اینجا و آنجا چراغهایی جیغ ، صورتش را روشن می کردند. وقتی پای راستش را از کف تاکسی روی کف پیاده رو گذاشت ، کفشش دیگر کفش قبل نبود. حالا یک پایش به رنگ کفش بود و آن یکی به رنگ گِل. چند ثانیه ای به جای پایش توی آن توده ی قهوه ای رنگ خیره ماند و بعد بین نور نئون ها به راه افتاد. عینک شیشه گرد آبی اش هنوز روی چشمهایش بود و به نظر نمی رسید که مرد از این قضیه بی خبر باشد. هر از گاهی دو دستش ...

ادامه ...
داستانی از طلیعه نورانی
سیزدهم خرداد ماه ١٣٩٠ | داستان | طلیعه نورانی داستانی از  طلیعه نورانی
آخر من از دوشیزگی ام بیزارم .از این بار سنگین ,فکر کن یک پرده کلفت,یک پرده اسکاتلندی .از همان سنگین ها خیلی سنگین .من خودم شنیدم یک بار یک خدمتکار خانه جانش را از دست داد,مسخره است سر یک پرده! ...

ادامه ...
داستانی از آهو مستان
سیزدهم خرداد ماه ١٣٩٠ | داستان | آهو مستان داستانی از آهو مستان
آفتاب از کنار پرده با شیطنت داخل میامد و نوار باریکی درست وسط میز صبحانه درست میکرد. قهوه‌‌ صبحانه‌اش را با کمی‌ نان و کره خورد. روز زیبایی بود. حدس میزد. یادش آمد که قرار بوده امروز کاری انجام دهد. اما یادش نیامد چه کاری. ...

ادامه ...
داستانی از اعظم سبحانیان
پانزدهم اسفند ماه ١٣٨٩ | داستان | اعظم سبحانیان داستانی از اعظم سبحانیان
مرد شانه هایش را چند بار بالا و پایین انداخت و دگمه ی ضبط را فشار داد . طنین بلند آهنگ شاد توی خانه پیچید . زن سرش را در متکا فرو کرد . مرد توی اتاق خواب آمد ، با برسی کوچک به دقت موهایش را شانه زد و از توی آینه نگاهی به زن انداخت . زن متکا را روی گوش هایش فشار می داد . ...

ادامه ...
داستانی از رضا داورپناه
پانزدهم اسفند ماه ١٣٨٩ | داستان | رضا داورپناه داستانی از رضا داورپناه
روی ساختمان با حروفی درشت حک شده بود "بلوک چهل وچهار".هر چند که بلوک های دیگری مثل بلوک چهل و سه یا بلوک چهل و پنج در آن اطراف دیده نمی شد.وارد ساختمان شدم.آقای نعمتی مثل دو روز قبل روی صندلی راحتی خود ،روبروی پیشخوان نشسته بود و احتمالا روزنامه ی صبح را ورق می زد. موهایش سفید بودند ، اما هنوز چهره ی جوانی داشت.
...

ادامه ...
داستانی از بهزاد ناظمیان پور
دوازدهم بهمن ماه ١٣٨٩ | داستان | بهزاد ناظمیان پور داستانی از بهزاد ناظمیان پور
پس مثل هر روز، دسته موی سفیدت را روی پیشانی انداختی و باقی موهای سیاهت را محکم به عقب سر بستی و روسری سیاه را طوری جلو کشیدی که جز آن یک دسته سفید ، حتی یک تار مویت بیرون نباشد. حدود سه سال پیش همخانه ات گفته بود
...

ادامه ...
داستانی از بهاره سلمانی
دوازدهم بهمن ماه ١٣٨٩ | داستان | بهاره سلمانی داستانی از بهاره سلمانی
ظرف هاي شام ديشب توي آشپزخانه تلنبار شده بود. يادش آمد كه هويج توي سوپ نريخته، دويد و رفت توي آشپزخانه. تابلوي آبرنگ،‌ درست رو به روي در آشپزخانه بود. وقتي رفت تو، چشمش خورد به آبي ها و صورتي ها و لبخند زد. يك نفر، يك صدا از توي اتاق بچه ها داشت داد مي زد: " بوي گندم مال من، هرچي كه دارم مال تو...". چشمش را دوخت به تابلو ولي رنگ زردي توي آن نبود. هرچه بود، آبي و صورتي و بنفش بود و قرمز.

...

ادامه ...
داستانی از محمدرضا رم یار
بیست و یکم دی ماه ١٣٨٩ | داستان | محمدرضا رم یار داستانی از  محمدرضا رم یار
نگاهی دوباره به موبایلم انداختم. رفته بودم خرید کنم و در این فاصله¬ی نیم ساعته موبایلم را خانه گذاشته بودم. فکر نمی¬کردم بخواهد آنقدر طول بکشد که مجبور شوم با مغازه¬دار و راننده¬¬¬ی آژانس سر زودتر رسیدن به خانه درگیر شوم. وقتی موبایلم را باز کردم تنها اتفاق این بود که صفحه¬¬ی تاریکش روشن شد و ساعتش را دیدم و فهمیدم که چقدر گرسنه¬ام. تماس نگرفته بود. ...

ادامه ...
داستانی از فاطمه زنده بودی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | فاطمه زنده بودی داستانی از فاطمه زنده بودی
رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شه. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق. پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را به تو نزدیک می کنم، آنقدر که نفست بسرد روی صورتم. چشمم را به در می دوزم و نفست را فرو می دهم. ...

ادامه ...
داستانی از فرزانه رحمانی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | فرزانه رحمانی داستانی از فرزانه رحمانی
شايد عادت كرده‌اي به این راه كه هر روز از خانه‌ات شروع مي‌شود و مي‌رسد به ميدان‌گاهي وسط روستا. دلم مي‌خواهد روستا را در دامنه‌ي يك كوه بكشم از آنها كه تا كمر در مه فرو رفته‌اند. با اين چند خط تيره كه براي كوه مي‌كشم و سفيدي كاغذ بايد در بيايد. كلبه‌ات را در كمر‌كش كوه مي‌كشم جايي كه آمد ‌و‌ شد اهالي‌اش را نبيني . از كشيدن ديوارهاي سنگي لذت مي‌برم ، خصوصاً وقتي براي نشان دادن عمق سنگ چين‌ها ضربه‌هاي عميق و تيره مي‌زنم. بهتر است توي ديواره‌ي سنگي كلبه‌ات دوتا ...

ادامه ...
داستانی از لیلا صادقی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | لیلا صادقی داستانی از لیلا صادقی
...

ادامه ...
داستانی از فرشته مولوی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | فرشته مولوی داستانی از فرشته مولوی
...

ادامه ...
داستانی از مظاهر شهامت
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | مظاهر شهامت داستانی از مظاهر شهامت
...

ادامه ...
داستان هایی از شعبان بالاخیلی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | شعبان بالاخیلی داستان هایی از شعبان بالاخیلی
...

ادامه ...
داستانی از سارا سعیدی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | سارا سعیدی داستانی از سارا سعیدی
...

ادامه ...
داستانک هایی از نیما صفار
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | نیما صفار داستانک هایی از نیما صفار
...

ادامه ...
داستانی از میثم علیپور
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | میثم علیپور داستانی از میثم علیپور
...

ادامه ...
داستانی از سعید طباطبایی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | سعید طباطبایی داستانی از سعید طباطبایی
...

ادامه ...
داستانی از سپیده گیلاسیان
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | سپیده گیلاسیان داستانی از سپیده گیلاسیان
...

ادامه ...
داستانی از مینا پرندوش
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | مینا پرندوش داستانی از مینا پرندوش
...

ادامه ...
داستانی از احمد خاندوزی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | احمد خاندوزی داستانی از احمد خاندوزی
...

ادامه ...
داستانی از پویا نعمت اللهی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | پویا نعمت اللهی داستانی از پویا نعمت اللهی
...

ادامه ...
داستانکی از حمید اباذری
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | حمید اباذری داستانکی از حمید اباذری
...

ادامه ...
داستانی از حبیب موسوی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | حبیب موسوی داستانی از حبیب موسوی
...

ادامه ...
داستانی از مینا دُرعلی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | مینا دُرعلی داستانی از مینا دُرعلی
...

ادامه ...
داستانی از فاطمه زنده بودی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | فاطمه زنده بودی داستانی از فاطمه زنده بودی
...

ادامه ...
داستانی از الف . اله دادی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | الف . اله دادی داستانی از الف . اله دادی
...

ادامه ...
داستانی از عادله زاهدی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | عادله زاهدی داستانی از عادله زاهدی
...

ادامه ...
داستانی از پویا نعمت اللهی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | پویا نعمت اللهی داستانی از پویا نعمت اللهی
...

ادامه ...
داستانی از حسین دیلم کتولی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | حسین دیلم کتولی داستانی از حسین دیلم کتولی
...

ادامه ...
داستانی از ایمان فانی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | ایمان فانی داستانی از ایمان فانی
...

ادامه ...
داستانی از مصطفا فلاحیان
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | مصطفا فلاحیان داستانی از مصطفا فلاحیان
...

ادامه ...
داستانی از شهلا بهاردوست
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | شهلا بهاردوست داستانی از شهلا بهاردوست
...

ادامه ...
داستانی از شیدا محمدی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | شیدا محمدی داستانی از شیدا محمدی
...

ادامه ...
داستانی از الهه رهرونیا
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | الهه رهرونیا داستانی از الهه رهرونیا
...

ادامه ...
داستانی از سپیده دهقان
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | سپیده دهقان داستانی از سپیده دهقان
...

ادامه ...
داستانی از عماد عبادی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | عماد عبادی داستانی از عماد عبادی
...

ادامه ...
داستانی از نوید هادوی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | نوید هادوی داستانی از نوید هادوی
...

ادامه ...
داستانی از نازنین فراهانی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | نازنین فراهانی داستانی از نازنین فراهانی
...

ادامه ...
داستانی از قباد آذرآیین
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
...

ادامه ...
داستانی از دانیال قندی
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | دانیال قندی داستانی از   دانیال قندی
...

ادامه ...
داستانی از محمدرضا درویشی نیا
شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩ | داستان | محمدرضا درویشی نیا داستانی از محمدرضا درویشی نیا
...

ادامه ...