|
شعري
براي
آرش
آرش!
شتاب
كن
چشمانِ
سرد
پنجرهها
بيقرار
توست،
و
دخترانِ
ساده
و
معصوم
در
انتظار
فرّهي
دستانت
آرش!
شتاب
كن.
انگار
سالهاست
مردانِ
مردمان
در
كوچههاي
بيرمق
شهر
خطخطي
در
جستجوي
چكّهاي
از
عشق
گم
شدند...
آرش!
بگو
كه
باغچهها
سوگوار
كيست؟
شب
پابهماه
چيست؟
«شب
پابهماه
صبح
سپيد
است.»
گفتهاند
باور
نميكنم
اينجا
هنوز
قصّه
به
پايان
نيامده
حرفي
نمانده
است
آرش!
هنوز
تير
تو
در
چنته
مانده
است.
|