|
* به
نسل
ِ
جوان
ِ
يونان
تعلق
دارد
. تا
كنون
ده
دفتر
در
شعر
منتشر
كرده
است
كه
كهكشانی
از
افسانه
،
تاريخ
و
جغرافی
بيان
ِ او
می
كنند.
به
پسرم
رومانوس
اگر دريك شب ِ فوريه ، به نگهبانی ى
دامنه ی كوه ِ
رودوپه
بايستی
،
و با شنيدن هر خش خشی که تو را
از خواب’ ژرف بپّراند ،
دست
به سلاح ببری
بپا!
كه راههای گوناگون را بدانی
و اين كه چگونه بر ولايات ِ ناشناس
بتازی
با انگيزه ای
كه بي گناهی را با آن آزاد می كنی
واينكه بشناسی چگونه با ترس دست و
پنجه
نرم
كنی
!
و حين اينكه لبانت را ،صبورانه گاز
بگيری
ببيني ، كه چگونه
در زير ِ روشنائی پژمرده می شوی
چونان،
ستاره ی نقره ايی دنباله دار ِ
خشايار
كه در ورای كوههای قادريه شنامی
كند
بپّا!
بپا كه ببينی !
در پادشاهی ی سنگين و افتاده ی خاندان
ِ
آمفره
همشهريان تو
در سرزمينهای دور دست
كفاشی ی و چاپخانه باز كرده اند
تو را به خانه ی خود می خوانند
که عمارتی پاشيده را
درارتفاع ِ سه متری نشانت دهند
به الحانی
چنان
كه در دعاها ی انسان
گفته آمده است
وقتی که
چِه
تير باران شد.
و اينكه بدانی برای آخرين بار ِ بيداری
ی
له
نن
چگونه آينده ی ناشناس را به دست بگيری
چنان كه انگار
در پای آن درخت باريكی كه در بروكلين
می
رويد
به دنبال ِ پايه ی پل می گردی.
ببين !
چگونه از شبكه های زيرزمينی پائين مي
روی
و به خواندن ِ پيام ِ مبارزان ِ آزادی
و جانوران ِ دريايی
كه در چرخه های آلمينيوم آب مي شوند می
نشينی
؟!
ببين چگونه در برابر ِ چهره های ملوّن
خود را به نمايش می آوری ؟!
و ميان ِ اشكالی ِسخت شگفت
و سرشا ر
ترديد
چگونه دوباره بالا می آيی
به بردار ِ جبر ِ سرخ ِ پائيز؟!
؛ شهری با معادله ای چند مجهول.
ديگر ،
چيز ِ بيشتری نيست ؛ یعنی
چیزی نمانده است
شايد ، اينكه ، فردا چگونه خواهد گذشت
شاید
آيا سپاسگذاری خواهد بود
آیا ما
، به قلمرويی قدغن
در كارِغارت از واژه ایم ؟!
آیا ؟!
به ساحتی كه از نای جانور
آن را می شناسيم آیا ؟!
نه از چگونگی وچرائی !
و ازچه ئی و كه ئی ها!
مانند يك كلاف ِ سردرگم
كجا بود ؟!
كه هلندی ها ، چشم به راه سپيده بودند؟!
انگليسی ها ، كجا پياده شدند؟!
و كجا
بكلی از خاطره ها رفتند ؟!
و سر ِ آخر ،
چه كسی بر شانه ها
اينهمه شيپور و مس می كشيد
ميان ِ دود وُ آتش ؟!
جهنمی كه برایی عشق ِ آدمی زاده می
رقصد
به گذر ِ پنجم ِ حادث
|