|
فصلی
برای
گمشده
گی
این
سالهای
علی
مسعود
هزارجریبی
شهر
مثل
همیشه
تنفربرانگیز
بود،اینجا
دیگر
خطوط
موازی
خودشان
را
در
بی
نهایت
رها
می
ساختند
، از
واگن
که
پائین
آمدم
،
ایستگاه
با
آن
شرم
همیشه
گی
دخترانه
اش ،
با
نگاهی
به
ساعت
فرازمانی
،
منتظرم
بود
،
لال
ماند...
"
لال
ماند
ما
رفتیم
از
پشت
شیشه
ها
همراه
با
صدای
ترن
گوش
به
تنهایی
ریل
سپردیم
ایستگاه
...
"
(1)
صدای
خش
خش
آدم
های
بنفشِ
این
حوالی
زیر
آسمان
همیشه
خاکستری
، در
گوش
های
دم
کرده
ی من
نواخته
می
شد ،
جاده
به
هر
کجا
که
می
خواست
، می
برد
و
خطوط
سفیدش
را
دنبال
می
کردم
، می
شمردم
و می
شنیدم
:
"
– در
آن
روزگاران
فرمانروای
مصر
پادشاهی
بود
به
نام
تاموس
و
این
پادشاه
در
شهری
مصر
علیا
که
یونانیان
خدای
آنجا
را
آمون
می
نامند
به
سر
می
برد
،
روزی
توث
به
نزد
تاموس
آمد
و
هنرهایی
که
اختراع
کرده
بود
را
به
باز
نمود
"
(2)
صدای
جیغ
آمبولانس
،
شهر
را
به
بازی
گرفته
بود
،
انگارحجمی
از
ملخ
های
قاتل
به
شکل
امواج
در
سرم
هجوم
آورده
بودند
،
درد
داشتم
...
نُه
...
ماه
،
سال
، یا
قرنش
را
نمی
دانم
...فقط
می
دانم
نُه
بود
...
درد
داشتم
،
درد
از
همه
ی
جای
بدنم
به
من
سرایت
می
کرد
،
درد
از
هستی
به
هستی
ام
سرایت
می
کرد
،
درد
،
گنگ
و
نامفهوم
،
مثل
ِ
صدای
افتادن
چیزی
در
آب
...
من ،
آبستن
بودم
...!!
لال
ماند
،
یعنی
ایستگاه
وقتی
دید
من ،
منِ
همیشه
گی
را
توی
کوپه
گذاشتم
و تن
،
تنِ
ناهمیشگی
را
به
او
تحویل
دادم
،
سکوت
را
از
روزنه
های
پوستی
اش
عبور
داد
...
ساعتش
برای
آخرین
بار
نواخت...
"
ایستگاه
روبرو
نبود
پشت
سر
بود
پشت
سرِمن
که
نه
کوپه
بود
با
صندلی
هایِ
تن
ها
پشت
سر
واگن
ها
را
می
گویم
ایستگاه
بود
"
خطوط
ِ
سفید
را
دنبال
می
کردم
،
جوانی
که
پشت
فرمان
بود
،
آدم
عجیبی
به
نظر
می
رسید
،
خدای
من !
تازه
متوجه
شدم
، یک
زن ،
آنهم
پشت
فرمان
! ،
توی
این
شهر
!
مسافرکشی
!؟؟
و
این
سوالاتِ
مضحک
اما
واقعی
،
مرا
از
خیالات
همیشه
گی
بیرون
آورد
، تا
آنجا
که
پخش
ِ
اتومبیل
صدایی
را
به
هوا
تحویل
می
داد
،
زیبا
و
دلنشین
،
اما
سرد
و
تاریک
بود
" Im
not
a
girl
Not
yet
a
woman
All
I
need
is
time
A
moment
that
is
mine
While
Im
in
between
Im
not
a
girl
Not
yet
a
woman
"
(3)
درد
زایمان
فشارش
را
بیشتر
کرده
بود
، به
زنم
گفتم
:
دیگه
وقتشه
! یه
آمبولانسی
،
چیزی
خبر
کن !
چشم
که
باز
کردم
قابله
بالای
سرم
بود
و
این
سخنان
را
مثل
آیاتی
از
کتاب
مقدس
در
گوشم
زمزمه
میکرد
:
"
چون
توث
آنها
را
شرح
داد
تاموس
پاره
ای
را
پسندید
و
پاره
ای
را
نه
...!
چون
توث
به
فنِ
نوشتن
رسید
گفت
: ای
پادشاه
!
مصریان
در
پرتو
این
فن
داناتر
می
گردند
و
نیروی
یادآوری
آنان
بهتر
می
شود
،
زیرا
من
این
فن
را
برای
یاری
به
نیروی
یادآوری
اختراع
کرده
ام .
تاموس
در
پاسخ
گفت
: ای
توث
هنرور
،
یکی
در
اختراع
هنرها
استاد
است
و
دیگری
در
باز
شناختن
ِ
سود
و
زیان
آنها
، تو
چون
پدر
فن
نوشتن
هستی
،
محبتی
که
به
فرزند
داری
،
نمی
گذارد
حقیقت
را
ببینی
، از
آن
رو
خلاف
اثری
را
که
این
فن
در
مردمان
خواهد
داشت
بیان
کردی
،
این
هنر
...
"
" I
had
the
answer
to
every
things
But
now
I
know
Life
doesn’t
always
Go
my
way
,
yeah
…
Feels
like
Im
caught
in
the
middle
That
when
I
realize
… "
دخترک
زیبا
و
دلنشین
بود
،
اما
سرد
و
تاریک
، ما
با
سرعت
باد
،
هوا
را
می
شکافتیم
،
خطوط
سفید
را
می
شکافتیم
...
"
ایستگاه
بود
ما
که
رفتیم
ماندیم
لال
ماند
نماند
یا
خواست
بماند
تا
نماند
...
یا
...
یا
...
یا
...
"
آسمانِ
خاکستری
زایش
را
به
سمت
سپیدی
آغاز
کرده
بود
،
دخترک
زیبا
و
دلنشین
بود
،
اما
سرد
وتاریک
در
آینه
چشمانش
را
می
پائیدم
،
نافذ
،
سوال
برانگیز
و
سکوتی
در
موج
های
گیسوانش
عبور
می
کرد
و ما
رسیدیم
...
او
رفت
و من
لال
ماندم
...
قابله
کارش
را
شروع
کرده
بود
،
دست
هایش
را
آرام
به
پهلوهایم
برد
و
همچنان
که
نوازشم
می
کرد
،
حدِ
فاصلِ
ران
ها و
شکم
را
می
پائید
و
آیاتی
از
کتاب
مقدس
را
...
:
"
این
هنر
روح
آدمیان
را
سست
می
کند
و به
نسیان
مبتلا
می
سازد
،
زیرا
مردمان
امید
را
به
نوشته
ها
می
بندند
و
نیروی
یادآوری
را
مهمل
می
گذارند
و به
حروف
و
علامات
بیگانه
توسل
می
جویند
و
غافل
می
شوند
از
اینکه
به
درون
خویش
رجوع
کنند
و
دانش
را
بی
واسطه
ی
عوامل
بیگانه
در
خود
بجویند
و آن
را
از
راه
یاد
آوری
به
دست
آورند
. پس
هنری
را
که
اختراع
کرده
ای
برای
حافظه
است
و نه
برای
نیروی
یاد
آوری
..."
در
را
که
باز
کردم
،
خودش
بود
،
ایستاده
بود
،
لال
ماند
و من
وارد
اتاق
شدم
!
با
صدای
دلنشین
و
زیبا
اما
سرد
وتاریک
،
خواند
:
"-
صبحانه
با
کدام
درخت
زیباتر
است
"
(4)
"-
برگ
که
صدا
می
کند
، من
فکر
می
کنم
صدای
ِ
قلب
من
است
"
(5)
و ما
استکانی
از
برگ
را
نوشیدیم
...
و
او
آغاز
کرد
:
" -
آنقدر
در
تو
نگاه
می
کنم
تا
برای
تو
جالب
شوم
.(6)
ما
مترادف
های
یکدیگر
هستیم
"
(7)
آنقدر
در
من
نگاه
کرد
با
آن
چشم
های
نافذ
و
سوال
بر
انگیز
و
سکوتی
در
موج
های
گیسوانش
عبور
می
کرد
...
ما
می
خواهیم
عصرهایمان
خاکستری
باشد
، با
سپیدارها
، با
شمشاد
ها
...
-
آه
...
آه
...
درد
دیگر
از
هستی
جدا
می
شد و
درست
می
رفت
در
سلولهای
من
می
نشست
..
قابله
می
گفت
که
کار
دارد
به
پایان
می
رسد
و
ادامه
داد
:
" پس
هنری
را
که
اختراع
کرده
ای
برای
حافظه
است
و نه
برای
نیروی
یادآوری
، از
همین
رو
به
شاگردان
خود
فقط
نمودی
از
دانش
را
می
توانی
داد
و نه
خود
دانش
را و
شاگردان
چون
از
تو
سخنان
فراوان
خواهند
شنید
، بی
آنکه
براستی
چیزی
بیاموزند
،
گمان
خواهند
بردکه
دانا
شده
اند
و در
نتیجه
هم
نادان
خواهند
ماند
و هم
معتقد
خواهند
شد
که
دانا
گردیده
اند
و از
این
رو
افت
و
خیز
با
آن
بسیار
دشوار
خواهد
بود
. "
دخترک
بسوی
پنجره
که
پر
از
شمشاد
و
سپیدار
بود
،
رفت
و با
صدای
دلنشین
اما
سرد
و
تاریک
خواند
:
" Im
not
a
girl
There
is
no
need
to
protect
me
Its
time
that
I
Learn
to
face
up
to
this
on
my
own
I’ve
seen
so
much
more
than
you
know
now
Don’t
tell
me
to
shut
my
eyes
Im
not
a
girl
Not
yet
a
woman
"
- آه
...
بالاخره
تمام
شد
...
از
بدنم
،
مایع
های
لزج
و
سبز
رنگ
و
خدای
من
...
برگ
!
برگ
بیرون
می
ریخت
برگِ
سپیدار
و
شمشاد
...!
دخترک
ادامه
داد
:
هستی
ِ تو
رو
به
تزاید
و
تکاثر
است
و در
نقطه
ی پس
فردایی
به
نقطه
نزدیک
خواهد
شد
...
کارکرد
گام
هایت
را
گسترش
بده
...!
صدای
جیغ
آمبولانس
مرا
به
خود
آورد
که
نُه
،
ماه
،
سال
یا
قرنش
را
نمی
دانم
...تمام
شد و
من
لال
ماندم
و
وارد
اتاق
شدم
...زنم
با
خنده
ای
دلنشین
و
زیبا
اما
سرد
وتاریک
،
اشاره
به
فرزندم
کرد
و من
سر
بسوی
او
گرداندم
...
فرزندی
که
با
برگهای
همیشه
گی
اش و
نگاهی
نافذ
و
سوال
برانگیز
شروع
کرد
به
زمزمه
کردن
آیاتی
از
کتاب
مقدس
:
" ما
که
رفتیم
ماندیم
لال
ماند
نماند
یا
خواست
بماند
تا
نماند
...
یا
...
یا
...
یا
...
"
پانوشت
:
1 .
نوشته
ای
از ع
. م
.
هزارجریبی
2.
بخشی
از
سخنان
سقراط
خطاب
به
فدروس
3 .
قطعاتی
از
ترانه
ی "
من
یک
دختر
نیستم
، نه
هنوز
یک
زن "
که
با
صدای
بریتنی
اسپرز
شنیده
اید
!
4.
از
هرمز
علی
پور
5.
احتمالن
از
احمدرضا
احمدی
6.
نقل
به
مضمون
از
یدالله
رویایی
7.
از
شعر
مشترک
راحا
محمد
سینا
و م.
موید
|