|
منظره
با
دو
قبر
یک
سگ
آشوری
به
گزارش
یدالله
رویایی
به
نگارش
بیژن
الهی
برخیز ای یار
شنیدن زوزه ی سگ
اشوری
را .
سه حوری ی سرطان
رقصیدند
،
پسرم .
از کوهستان ، موم
قرمز
آوردند
و شمد های خشن که
خفته
بود
در
آن
سرطان .
اسب ، چشمی در
گردن
داشت
و ماه چندان در
آسمان
یخ
بود
که کوه ناهیدش را
بایست می درید
و قبور کهن را
خفه
می
ساخت
به خون و خاکستر
.
ای یار ، بیدار
شو :
کوه ها هنوز دم
نمی
زند
و گیاهان دلم ،
جای
دیگری
ست .
مهم نیست که لبریز
آبهای
دریا
باشی
.
دراز زمانی من ،
دوستار
کودکی
بودم
که پَر کوچکی به
روی
زبان
داشت
و ما صد سال در
یک
چاقو
زندگی کردیم .
بیدار شو ! خاموش
!
گوش
کن !
قد
بیافراز
اندکی
!
زوزه
زبان دراز بنفشی
ست
که موران ترس را
و
باده
ی
تیراژه
را
به
جای
می
نهد
.
به سوی صخره میاید
.
ریشه
یی
ندوان
!
نزدیک می شود .
می
نالد
.
هقهقه
در
خواب
مزن
ای
یار
.
برخیز ای یار
شنیدن زوزه ی سگ
آشوری
را !
نرگس
به
گزارش
ا .
اسفندیاری
به
نگارش
بیژن
الهی
کودک ،
می روی به رودخانه
بیافتی
!
در
ته
آب ،
گل
سرخی
هست
و
در
آن
گل
سرخ
،
رود
دیگری
.
پس ببین این پرنده
را !
نگاهی
آن
جا
به این پرنده ی
زرد
بیانداز
!
افتاده
چشمهای
من
به
ته
آب .
خدای من ! اما
سُر می خورد این
کودک
!
...
و
خودم
، به
دل
گل
سرخ
.
در آب که گم شد ،
فهمیدم . شرح نمی
دهم
.
منبع
:
دفتر
شعر
دیگر
|