|
مقدمه
ی
كلود
آلن
:
با
چاپ
نخستين
شعرهايش
در
دهه
ي
پنجاه
دوبوشه
گسستگي
بارزي
با
شكل
عادي
شعر
ارائه
داد
و در
جغرافياي
شعري
فرانسه
زلزله
اي
پديد
آورد
. آن
اثار
عبارت
بودند
از :
در
گرماي
تو
خالي
(
1961
) ،
هوا
،
موتور
سفيد
، يا
آفتاب
(
1968
) .
اين
سبك
نوشتن
در
آثار
بعدي
شاعر
نيز
ادامه
يافت
و
عميق
تر
شد .
مي
توان
از :
دريچه
،
گسسته
توسط
برف
، يك
لكه
و
نيز
كتاب
شگفت
انگيز
يادداشت
ها
نام
برد
.
امروزه
آندره
دوبوشه
يكي
از
برجسته
ترين
شاعران
فرانسه
در
نيمه
دوم
قرن
بيستم
شناخته
شده
است
. او
نوع
قرائت
شعر
و
نيز
رابطه
ي
صدا
را
با
صفحه
كاغذ
سراسر
تغيير
داده
است
.
شعرهاي
بلند
چند
صفحه
اي
مي
نويسد
.
كلمات
شكسته
و
جهنده
در
جمله
ها
مانند
تركش
هاي
انفجار
نوعي
زيبايي
در
اثر
ديناميت
به
چشم
مي
آيد
ولي
در
هر
حال
همان
بيانيه
آشناست
كه
توسعه
مي
يابد
و تك
خال
هايش
را
با
پيروي
از
يك
ضرباهنگ
–
بصري
و
شفاعي
– در
تركيب
هاي
مختلف
مي
گستراند
. با
چنين
شيوه
اي
كه
نزديك
ترين
نقطه
به
مرحله
ي
گذار
تا
عمل
نوشتن
است
تجربه
اي
يكتا
به
ما
منتقل
مي
شود
:
اين
تجربه
كه
هستي
شاعرانه
همچون
نوعي
گسيختگي
زندگي
مي
شود
،
حركتي
مركب
از
انتظار
و
امتناع
،
جزر
و مد
انسان
در
جهان
كه
زبان
وظيفه
ي
ثبت
همه
ي آن
ها
را
دارد
.
اثر
دوبوشه
اثري
است
مشكل
، در
رفت
و
آمد
نفس
و
چشم
روي
صفحه
ي
كاغذ
، از
كلمه
به
سكوت
و از
سكوت
به
كلمه
، هم
صدايي
،
حروف
و
فاصله
ها .
آثار
وي
از
بزرگترين
آثار
استفهامي
به
شمار
مي
آيد
كه
در
شعر
و
رمز
گفتار
وجود
دارد
:
چگونه
آدمي
مي
تواند
آن
چه
را
كه
اصالتن
تحرك
و
جوش
و
خروش
است
تبديل
به
سكون
كند
؛ به
جود
آمدن
انسان
است
كه
پيوسته
با
مسائل
به
كلام
نيامدني
درگير
مي
شود
.
كوه
يخ
1
باد
بزرگ
چهره
يخ
زده
متلاطم
سنگ
يا
قله
باد
.
2
در ،
هواي
سفيد
.
3
روي
خاك
متراكمي
كه
بر
آن
مي
سوزم
، و
با
هوايي
كه
ما
را
به
حد
مرگ
مي
فشارد
،
ديگر
ديوار
را
باز
نمي
شناسيم
. من
به
ناگاه
خالي
ِ
مقابل
تو
را
اشغال
مي
كنم
.
4
در
خم
دوم
،
خيزاب
خيره
كننده
ي يك
كوه
يخ ،
چند
تار
ِهوا
.
5
تغذيه
مي
كنم
خود
را
با
آتشي
از
سنگ
منصرف
مي
شوم
دستي
در
هوا
كشيده
تو
به
آن
مي
نگري
گويي
از
مَنَش
گرفته
اي
همه
جا
خطوط
چهره
ي ما
منفجر
مي
شوند
.
آتش
و
درخشش
اين
ژرفا
،
اين
سطحي
كه
مزرعه
اي
بال
ِ
آنست
.
روز
،
پروانه
اي
منجمد
.
من
روز
را
دنبال
كردم
، از
آن
گذشتم
،
همان
گونه
كه
از
ميان
زمين
ها
مي
گذرند
.
ماده
ي
سرد
پراكنده
صبح
سرد
پراكنده
همه
چيز
خود
را
دوباره
ساخته
پاره
آن
چه
امروز
هست
از
دفتري
ديگر
زير
اين
ديوار
پوش
هاي
سرد
بر
صحنه
ي
زمين
ها .
شهاب
غيبتي
كه
جاي
نَفَس
من
است
بر
كاغذ
ها
دوباره
باريدن
مي
گيرد
همچون
برف
. شب
آشكار
مي
شود
. مي
نويسم
تا
حد
ممكن
دورتر
از
خويش
.
شراب
روز
شراب
روز
بر
من
چيره
مي
شود
در
ميانه
ي
روز
ميانه
ي
سرخ
با
جاده
اي
در
انتها
و
چرخش
آهن
ها
كه
از
آن
منست
ظرف
ِ
زمين
فرو
مي
ريزد
همچون
خانه
اي
زير
گام
ها
و من
مي
ايستم
هر
بار
كه
زنگ
مي
زند
روي
مردمك
سنگ
ها .
نزديك
آن
چه
روشنت
مي
كند
نزديك
آن
چه
روشنت
مي
كند
،
به
همان
دوري
ِ
گسترده
اي
كه
در
آن
حرارت
كنار
مي
كشد
، هم
اينك
مي
شنوم
،
دورتر
،
غلطيدن
هوا
را
بر
زمين
خشك
.
شبنم
ما
را
مي
فشارد
.
|