info@piadero.ir   : ارسال اثر                                                 www.piadero.ir                                                      مجله ی ادبی پیاده رو

گردانندگانارسال اثرپرونده های ادبیبررسی کتابادبیات جهاناندیشه و نقدداستانشعرصفحه اصلی

    


 

 

یک از دانستگی ِ دوباره با لحن ِ از

 

اَح- مَد- خاندو- زی

 

بخش :

 

داستان

 

دست کشیدی، خال هنوز بود. نگفتی چرا، آخر برای چی واقعن فکر می کنی کار درستی کردی. درست ِ یا نه، گفتی دست هام کلافه شده بود. داشت زجر می کشید- خال جایی قرار داشت که واضح می شد دید، زیر چشم چپ- دست اش را گرفتی و آرام پا به پا شدی که بچرخی چند تا گرگ داشتند زوزه می کشیدند- گفتی چند تا- هنوز نگفتم چند تا- خب، حالا چند تا – هشت تا- روی چهار پایه نشستی. خیلی منتظر شدی، طرفی که موهای خیس به خال چسبیده بودند. نمی شد حدس زد چه قدر نشسته ای که قرار بوده روز عروسی هشت تا رُز سرخ بیاورد- ولی نیامد-  بعدان گفتند مرده، با هشت تیر مستقیم. گفتی صورت اش خال خالی بود.

 

 

 

كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله ادبي پياده رو مي باشد و برداشت مطالب با ذكر منبع بلامانع است

"پیاده رو فارغ از هر گونه مسائل سیاسی دغدغه اش تنها قدم زدن در جهان متن است"